کوری
اثر ژوژه ساراماگو
این رمان درباره مردم یک شهره که دچار کوری عجیبی میشن که افراد همه جا رو شیری رنگ میبینن و از این بیماری با عنوان ابلیس سفید نام برده میشه
رمان تعلیق خوبی رو ایجاد میکنه و خواننده جذب داستان میشه ( مخصوصا اواخر داستان)
مفاهیم عمیقی توی این رمان گنجیده شده که شاید در ظاهر خیلی سطحی و ایتدایی به نظر برسن اما در کل مواردی هستن که خیلی زیاد به طور روزمره باهاشون سر و کار داریم و خیلی چیزا هستن که با این حال که بینایی داریم اما اون ها روپ نمیبینم و در نتیجه همه انسان ها گاهی دچار کوری میشن !...
*قسمت های برگزیده کتاب :
* به مرد کوری بگویید آزاد هستی، دری را که از دنیای خارج جدایش می کند باز کنید، بار دیگر به او می گوییم آزادی، برو، و او نمی رود، همان جا وسط جاده با سایر همراهانش ایستاده، می ترسند، نمی دانند کجا بروند، واقعیت اینست که زندگی در یک هزار توی منطقی، که توصیف تیمارستان است، قابل قیاس نیست با قدم بیرون گذاشتن از آن بدون مدد یک دستِ راهنما یا قلاده یک سگ راهنما برای ورود به هزارتوی شهری آشوب زده که حافظه نیز در آن به هیچ دردی نمی خورد، چون حافظه قادر است یادآور تصاویر محله ها شود، نه راه های رسیدن به آن ها.
*دکتر گفت اگر روزی بینایی ام را به دست بیاورم، توی چشم دیگران دقیق می شوم انگار که بخواهم روحشان را ببینم، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت پرسید روحشان، دختری که عینک دودی داشت گفت یا ذهنشان، اسمش مهم نیست، آن وقت است که تعجب می کنیم وقتی می بینیم با آدمی سروکار داریم که تحصیلات زیادی ندارد، در درون ما چیزی هست که اسمی ندارد، ما همان چیز هستیم.