mahdi1984
مهمان
بعضی وقتا یه اتفاقاتی برا آدم می افته که واقعا نمیشه براش توجیه آورد. یا اتفاقی که حتی میشه براش توجیه آورد ولی بازم شما رو تو اون لحظه خیلی ترسونده. خاطره های ترسناکتون رو تو همین تاپیک تعریف کنید تا با هم بترسیم: ))))))
آره خلاصه می خواستم بگم حاجی اگه داری میمیری یا قراره بمیری اشتباه گرفتی ولی گوش نمی کرد
گفت فلانی هستی؟ گفتم بله. گفت با بهمانیِ فلانی کار دارم
من گفتم عموم هستن اینجا زندگی نمی کنن که
گفت باشه شما ادرس خونه تونو بده که من دفعه ی بعد زنگ زدم ۱۱۸ دوباره شماره تلفن شمارو نده بهم
منم زیر بار نرفتم گفتم مغازه ش فلان جاست عموم مراجعه کنین به همون نقطه ی جغرافیایی
بعد اینطوری بود که هی اه و آه می گفت
اخرش گفتم اصلا چه نسبتی به عموی ما داری؟ گفت همدوره ی خدمتشم
نیمه شب، بچه ی پنج ساله... اره خلاصه
البته سوپرمارکت از ورودی خونه ده دوازده متر فاصله داشت. ولی همه جا بسته بود و کوچه کاملا تاریک بود(برق رفته بود و نور هیچ چراغی هم نبود). برگشتنی وقتی به در خونه رسیدم یکی از پشت گفت هی دختر... رسما ریدم به خودم از ترس
چون اگه اشنا بود که اسمم رو می دونست ولی اون اینطوری صدام کرد. دست و پامو گم کردم ولی انقدر ترسیده بودم که نتونستم برگردم و به عقب نگاه کنم فقط هجوم بردم سمت در و محکم پشت سرم بستمش و دویدم سمت خونه
به کسی هم چیزی نگفتم. هنوز برام سواله کی بود طرف؟ اصلا با من بود طرف صحبتش؟

چه طور بچه پنج ساله رو فرستادن بیرون؟؟خب اون قبلیارو که نترسیده بودم ولی خب جالب بودن گفتم بگم ولی اینیکی رو واقعا ترسیدم
پنج سالم بود شاید و والدینم منو گذاشته بودن شمال خونه ی مادربزرگ و پدربزرگم. اون زمانم دوتا دایی کوچیکم هنوز مجرد بودن. نیمه شب بود که برق رفت. دایی هامم قبلش رفته بودن فوتبال. هوا خیلی تاریک بود، منو فرستادن شمع بخرمنیمه شب، بچه ی پنج ساله... اره خلاصه
البته سوپرمارکت از ورودی خونه ده دوازده متر فاصله داشت. ولی همه جا بسته بود و کوچه کاملا تاریک بود(برق رفته بود و نور هیچ چراغی هم نبود). برگشتنی وقتی به در خونه رسیدم یکی از پشت گفت هی دختر... رسما ریدم به خودم از ترس
چون اگه اشنا بود که اسمم رو می دونست ولی اون اینطوری صدام کرد. دست و پامو گم کردم ولی انقدر ترسیده بودم که نتونستم برگردم و به عقب نگاه کنم فقط هجوم بردم سمت در و محکم پشت سرم بستمش و دویدم سمت خونه
به کسی هم چیزی نگفتم. هنوز برام سواله کی بود طرف؟ اصلا با من بود طرف صحبتش؟
![]()
هنوزم برام سوالهچ
چه طور بچه پنج ساله رو فرستادن بیرون؟؟
البته مادربزرگم، مامانمو هم وقتی پنج سالش بوده چهار صبح میفرستاده نون بخره
تو گرگ و میش وقتیکه هنوز تو کوچه ها گاو و سگ بودن... برادرشم یکم ادم تخته کمیه مامانمو تنها میزاشته خودش جلو جلو میرفته اونم همیشه با ترس می رفته برمیگشته

منم چشمامو بسته بودم با دست اشاره میکردم به پشت سرم، معلم هم هی میگفت چته ملخه که دیگه رفت و من حتی جرعت نداشتم حرف بزنم!! هیچی دیگه با کلی اوضاع و بدبختی ملخ رو به قتل رسوند و خواهرم در تمام این مدت از خنده روده بر شده بود... (بعدش هم معلم کلا کلاس رو تعطیل کرد و از خاطرات مشابهش تعریف کرد)
پنج سالم بود با فامیلا رفته بودیم جنگل من رفتم بگردم نزدیک یه ساعت گذشته بود که دیدم به یه درخت یه طناب دار بسته شده بود و یه جمجمه انسان بود(تقریبا جمجمه)!بعضی وقتا یه اتفاقاتی برا آدم می افته که واقعا نمیشه براش توجیه آورد. یا اتفاقی که حتی میشه براش توجیه آورد ولی بازم شما رو تو اون لحظه خیلی ترسونده. خاطره های ترسناکتون رو تو همین تاپیک تعریف کنید تا با هم بترسیم: ))))))


یا جد سادات!!!!!پنج سالم بود با فامیلا رفته بودیم جنگل من رفتم بگردم نزدیک یه ساعت گذشته بود که دیدم به یه درخت یه طناب دار بسته شده بود و یه جمجمه انسان بود(تقریبا جمجمه)!
چند روز بعد خبرو شنیدیم که یه دختر و پسر که از زندگیشون خسته شده بودن میرن تو جنگل خودشون رو دار بزنن!
بعد پسره یه دفعه دیوونه میشه دختره رو خفه میکنه و فرار میکنه دختره زنده میمونه و فرار میکنه پسره بر میگرده دختره رو با تبر میکشه و بعد خودشو به پلیس معرفی میکنه
خیلی وحشتناک بود!
باید اعتراف کنم ک خیلی آدم ترسویی هستم تا جایی ک اگه یه چیز ترسناک ببینم یا بشنوم تا چند ماه بهش فک میکنم. یه بار عروسک آنابل رو دیدم بعدش کلا حالم بد بود، شب بود تو اتاق خوابم نشسته بود و درو قفل کرده بودم همشم داشتم به این طرف و اون طرف نگاه میکردم که چیزی دیگه ای تو اتاق خواب نباشه(از ترسم) بعد یهو برق رفت. جیغ زدم فوری دویدم سراغ در تا بازش کنم بعد دیدم نمیشه. تازه یادم افتاد در قفله.کلیدم نمیدونستم کجا گذاشتم. خلاصه خودمو از ترس کتک زدم دادو فریاد کردم بابام اینا اومدن درو شکستن منو آوردن بیروناحتمالا واسه همتون مسخره به نظر بیاد ولی واسه من یه تجربه بد بودبعضی وقتا یه اتفاقاتی برا آدم می افته که واقعا نمیشه براش توجیه آورد. یا اتفاقی که حتی میشه براش توجیه آورد ولی بازم شما رو تو اون لحظه خیلی ترسونده. خاطره های ترسناکتون رو تو همین تاپیک تعریف کنید تا با هم بترسیم: ))))))
من یه تجربه ترسناک دیگه هم دارم که واقعا میتونم بگم جز ترسناک ترین اتفاقا تو دنیا میتونه باشه، مثل تجربه قبلی چرت نیس. به هرکی گفتم باور نکرد واسه همین دیگه نمیخوام بگم...فقط اینکه قبل از افتادن این اتفاق من دوتا کتاب به اسم(اسرار قاسمی و کنزالحسین)رو خونده بودم. همه چی از این دوتا شروع شد...بعضی وقتا یه اتفاقاتی برا آدم می افته که واقعا نمیشه براش توجیه آورد. یا اتفاقی که حتی میشه براش توجیه آورد ولی بازم شما رو تو اون لحظه خیلی ترسونده. خاطره های ترسناکتون رو تو همین تاپیک تعریف کنید تا با هم بترسیم: ))))))

خوش به حالت جیغ زدی!باید اعتراف کنم ک خیلی آدم ترسویی هستم تا جایی ک اگه یه چیز ترسناک ببینم یا بشنوم تا چند ماه بهش فک میکنم. یه بار عروسک آنابل رو دیدم بعدش کلا حالم بد بود، شب بود تو اتاق خوابم نشسته بود و درو قفل کرده بودم همشم داشتم به این طرف و اون طرف نگاه میکردم که چیزی دیگه ای تو اتاق خواب نباشه(از ترسم) بعد یهو برق رفت. جیغ زدم فوری دویدم سراغ در تا بازش کنم بعد دیدم نمیشه. تازه یادم افتاد در قفله.کلیدم نمیدونستم کجا گذاشتم. خلاصه خودمو از ترس کتک زدم دادو فریاد کردم بابام اینا اومدن درو شکستن منو آوردن بیروناحتمالا واسه همتون مسخره به نظر بیاد ولی واسه من یه تجربه بد بود


