نازنین یکی از رمانهای کوتاهِ داستایوفسکی، نویسنده روسه که برخلاف بقیه آثار ادبیات روس که پر از اسامی و شخصیت و جزئیاتاند و خوندنشون سخته، روایت ساده، صمیمانه و صادقانهای داره. من ترجمه یلدا بیدختینژاد رو گوش دادم؛ روان و خوب بود. ترجمهٔ رحمت الهی هم چک کردم. حقیقتاً تفاوت ترجمههاشون خیلی زیاد بود! بعضی جاها واقعاً حس میکردم متن کم و زیاد شده. حالا هم، خب، اهمیتی نداره زیاد.
داستان از زبان شخصیت مرد روایت میشه. به جز لوکریا، خدمتکار خونه، کسی با اسمش صدا زده نمیشه. ماجرا از جایی شروع میشه که مردِ صاحبِ مغازهٔ گروییفروشی، با دختری آشنا میشه که خب، از نظر خانواده و معیشت تحت فشار بوده. مرد به اون دختر علاقه نشون میده و به همین بهانه متوجه میشه خانوادهش رو از دست داده و با عمههاش زندگی میکنه که اونا هم از سر نداری میخوان مجبورش کنن با یه بقالِ ۵۰ ساله ازدواج کنه. از نظر راوی خوب نبود اگه دختر ۱۶ ساله رو به مرد ۵۰ ساله میدادن؛ اما مشکلی نداشت اگه با خودش که ۴۰ سالش بود، ازدواج میکرد.
خیلی جالب بود من اولش وقتی کتاب رو تموم کرده بودم قدرت قضاوت درستی نداشتم اما حالا که بهش فکر میکنم واقعاً از منطق داستان و از نگاه روانکاوانهٔ نویسنده لذت میبرم.
یکی از قسمتهای خوب داستان، قسمت خواستگاریه. وای چطوری میشه یه اتفاق ساده و کوچیک رو اینقدر قشنگ جلوه داد؟ نمیدونم! مرد شروع میکنه به معرفی کردن خودش و خب، از دیدگاه خودش، این مرد مجردِ ۴۰ ساله از اون بقالِ چاقی که چند بچه داره گزینه بهتری محسوب میشه اما در کمال تعجبش، دختر مکث میکنه و سریع جواب نمیده. و اینجا سوالی که پیش میاد اینه که، این مکث و این فکر کردن، برای چیه؟ چه چیزی باعث شده بین ازدواج با بقال یا موندن توی خونه عمههایی که بهش سرکوفت میزنن یا کار کردن به عنوان معلم سرخونه با حقوقی در حد کفاف غذا و یا در نهایت ازدواج با مرد گروییفروشی که ادعای عاشقی میکنه، تردید کنه؟
اونها ازدواج میکنن. در خونهٔ کوچیکِ دواتاقهٔ مرد گروییفروشی که بارها تاکید کرد بسیار سختگیره. در ابتدا دعواهایی بینشون وجود داشت اما این دعواها رفته رفته تبدیل به سکوت میشن. سکوت مرد از سر احساس حقارتی که سالها با خودش به خاطر اخراج شدن از هنگ حمل کرده و سکوت زن برای نگفتن حقیقت. حقیقت؟ احتمالاً اینه که مرد رو دوست نداره.
قسمت دیگهای از داستان که علاقهٔ زیادی بهش داشتم، قسمت تپانچه بود. افکار مرد هم جالب بود. چرا مرگ رو پذیرفته بود؟ احتمالاً دنیا ارزشی نخواهد داشت وقتی تو کسی رو دوست بداری و اون آرزوی مرگت رو داشته باشه. واکنش مرد جالب بود. خریدنِ تخت فلزی بدون گفتنِ حرفی. (حالا یادم اومد که توی دو تا ترجمه، یکی گفته بود تخت رو به ۱۰۰ روبل خریده و یکی گفت به ۳ روبل!)
"فقط پنج دقیقه دیر رسیدم" و اگرها زیادن اما فقط پنج دقیقه باعث شد اتفاقی که ممکن بود مثل لکهای ابر از کنارشون بگذره به حقیقت تبدیل بشه و "یک لخته خون" روی زمین بیفته. ولی واقعاً چرا؟ مرد حتی حالا هم به شکل مظلومانه، ناگزیر و خودخواهی فکر میکنه که زن احتمالاً چون توانایی انجام تعهداتش رو نداشته، تصمیم گرفته بمیره. مرد، جایی خودش رو تبرئه میکنه و جایی خودش رو مقصر میدونه. و ایمان آوردم که نشون دادن این تناقضها به این شیوهٔ ملموس قطعا داستایوفسکیه. در نهایت، حقیقت این بود که مرد خوی برتریطلب زیادی داشت که از احساس حقارتِ اخراج شدن از هنگ ریشه میگرفت. بارها در مونولوگها گفت که از تفاوتِ زیاد بین خودش و دختر لذت میبره. از اینکه در برابر او عمداً سکوت کنه تا تبدیل به معما بشه. یا اینکه در دوئلِ نابرابرِ تپانچه، پیروز بشه و به خاطر این پیروزی، یک زمستان سرخوش و سرمست باشه.
فصل آخر خوب نیست. داستان واقعاً غمانگیزه.
[ حالا دیگر قوانین عالی شما به چه درد من میخورد؟ دیگر سنتها و آداب شما را میخواهم چه کنم؟ زندگی شما، حکومت شما، مذهب شما، قانون شما دیگر چه فایدهای برای من دارد؟ بگذارید که قاضی شما مرا محاکمه کند. مرا به محکمهٔ خودتان ببرید. به محکمهٔ آشکار و علنی ببرید. من مرتباً خواهم گفت که هیچ چیز را قبول ندارم. قاضی فریاد خواهد زد: "خاموش باشید سرکار افسر!" من نیز بلندتر از او فریاد میزنم که: "تو اصلاً آن قدرت را نداری که من از تو اطاعت کنم! چرا یک اتفاق و یک قانون کور طبیعت، آن چیزی را شکست که برای من از همهٔ زندگیام گرانتر و پربهاتر بود؟ حالا دیگر قوانین شما را برای چه میخواهم؟" ]