• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مجموعه داستان مسافر: جلد دوم: آرکاسیا

ارسال‌ها
5,200
امتیاز
58,959
نام مرکز سمپاد
فرزانگان یک
شهر
مشهد
سال فارغ التحصیلی
1404
دانشگاه
علوم پزشکی مشهد
رشته دانشگاه
پزشکی
به نام خدای بزرگ کائنات

سلام دوباره:)

انتشار جلد دوم مجموعه مسافر، به زودی در این تاپیک آغاز خواهد شد.

اگر جلد اول رو خوندید، خیلی ممنونم از نگاه و وقتتون و اینکه در این جلد اسامی آشنایی خواهید دید.

اگر جلد اول رو نخوندید، نهراسید! می‌توانید با دردسر صفر(صفر حدی) مطالعه این جلد رو شروع کنید!


لینک جلد اول
لینک تاپیک نظرات


بازیگران این جلد تا این لحظه:

@_Vina_
@zeynabgol
@hypnos
@Mojo
@Sui
 
فصل نخست: آغاز
بخش اول

@_Vina_
@Sui

وینا جلوی درب دانشگاه ایستاد و نفس عمیقی کشید. کوله‌اش را روی شانه‌اش جا به جا کرد. برای روز اول زیادی سنگینش کرده بود. نمی‌توانست هیجانش را کنترل کند. باورش نمی‌شد که انتخاب شده‌ تا یک مسافر رسمی شود؛ یک مسافر حقیقی با ماموریت و قابلیت‌هایی حداقل به او این امکان را می‌دادند که گم و گور نشود و کم‌تر در معرض خطر مرگ قرار بگیرد.

اما اول، باید از این‌جا فارغ‌التحصیل می‌شد.

در ورودی دانشگاه خیلی بزرگ و باشکوه بود. نزدیک به دوازده متر بلندی داشت و به نظر می‌رسید از شیشه کدر یا فلز مایع ساخته شده باشد. دو ستون اسکلتی بلند بود که با حالتی طاق‌مانند در بالا به هم می‌رسیدند و خطوط کج و معوجی می‌ساختند که نام دانشگاه و نشان کائناتیِ مسافرین را نشان می‌داد: دو مثلث در هم تنیده با خطی افقی که از وسطشان رد شده بود؛ یک خطای دید که باعث می‌شد فکر کنی خط افقی، هم خط تقارن هست و هم نیست و مثلث‌ها در ذهنت متحرک برسند. درست مثل کائنات. سیال متحرکی که ساکن به نظر می‌رسد، و ساکنی که به نظر در جنبش است.

عنوان را به هیچ شکلی نمی‌توان توصیف کرد، چون در حقیقت آن شکلی که توصیفش می‌کنیم نیست. تمام دانشجویانی که از دنیاهای دیگر می‌آیند، سمعک مخصوص می‌زنند و دستبند مخصوصی دارند که خط و زبان اطرافشان را با خط و زبان مادری‌شان، و آن‌ها را با زبان آرکاسیا هماهنگ می‌کند. این دو هدایایی از طرف دانشگاه هستند.

به محض این که وینا سمعک را روی گوشش گذاشت، ناگهان تمام همهمه‌های بی‌معنی اطرافش معنا یافتند، انگار که به فارسی دوبله شده باشند.

دستبند را- که با خون او شخصی‌سازی شده و همین باعث می‌شد فقط منحصر به خودش باشد- روشن کرد. وقتی آن را لمس کرد، با تلفیقی از علم و جادو روشن شد و تمام تابلوهای مغازه‌ها، بیلبورد‌ها و همین‌طور نام دانشگاه برایش به خط فارسی ترجمه شدند. تکنولوژی‌ای که با جادو تکمیل شده و خطای آن به صفر رسیده بود. دیگر تفاوتی بین وینا و مردم اطرافش نبود. به زبان آن‌ها حرف می‌زد، روزنامه‌ آن‌ها را می‌خواند و با این‌حال، انگار در خانه خودش بود.

پیش از آن‌که دستبند را روشن کند، فقط خطوط درهم می‌دید که نمی‌توانست حروف و اسکلت فلزی را از هم تشخیص بدهد. اما بعد از روشن شدن دستبند، نامِ «دانشگاه علوم بین‌جهانی آرکاسیا» را تشخیص داد که با حروف شکسته و شاخدار نوشته شده بود.

دور تا دور محوطه دانشگاه دیوار کشیده شده بود؛ یک دیوار بسیار بلند-تقریبا ده متر- که به سمت داخل متمایل شده بود و از دانشگاه کائناتی علوم بین جهانی یک دژ نفوذناپذیر ساخته بود که به هیچ عنوان نمی‌شد جز از طریق در ورودی، به آن وارد یا از آن خارج شد. حداقل، این‌طور به نظر می‌رسید.

با این‌که خوابگاه‌ها داخل دانشگاه قرار داشتند و چمدان بی‌چاره وینا هم آن‌جا بود، خودش هرگز وارد دانشگاه نشده بود. شب گذشته- اولین شبش در آن دنیا- را در یک مسافرخانه قدیمی سپری کرد که برای اجاره اتاق از او یک قطره خون گرو گرفت. در دنیاهای تلفیقی- دنیاهای پیشرفته‌ای که بدون انکار جادو در علم پیشرفت کرده‌اند- چنین چیزی مرسوم است. نمی‌توانید تصور کنید با یک قطره از خون یک نفر، چه کارها که نمی‌توان کرد.

مسافرخانه‌چی هزینه اتاق و غذا را صبح دریافت کرد، در واقع در یک کارت مهر و موم شده جادویی از طرف دانشگاه به درب مسافرخانه فرستاده شد. زن مسافرخانه‌چی کارت را در دستگاه سیاه کوچکی که به دیوار نصب شده بود، فرو کرد. وینا صدای تق شکستن کارت را شنید. چیزی شبیه اکلیل سبز رنگ از از گوشه‌های دستگاه بیرون زد و بویی شبیه بوی آدامس نعنایی بلند شد. در مقابل چشمان حیرت‌زده‌ی وینا، زن کشوی کوچک پایین دستگاه را باز کرد و هفت مکعب کوچک بیرون آورد که از فلزی براق و نقره‌ای ساخته شده بودند. وینا بعدها فهمید آن‌ها سکه هستند.

زن به او نگاه کرد-ظاهرا به دیدن مسافرهای زبان‌نفهم خارجی که از هر چیزی تعجب می‌کنند عادت داشت. پاکتی را به طرفش هل داد که به نظر می‌آمد کاغذ معمولی باشد؛ اما خیلی نرم بود و بوی توت‌فرنگی می‌داد. وقتی وینا پاکت را باز کرد، نخ نازکی از آن بیرون آمد. در هوا تکان می‌خورد، انگار در خلا بود یا منتظر بود که یک نفر بگیردش.

وینا نخ را گرفت و کشید تا ببیند به چه چیزی وصل است. با خودش فکر کرد شاید یک گردن‌آویز است. اما به طرزی غیرقابل باور، کلی وسیله از داخل پاکت نامه بیرون آمد و روی پیشخوان پخش و پلا شد: کوله‌پشتی‌ای که با عنوان «وسایل روز اول» آماده کرده و تحویل مسئول چمدان‌ها داده بود، یک کیسه کوچک سکه قرمز و براق مکعبی که بعدتر فهمید ارزش آن‌ها خیلی بیشتر از سکه‌های نقره‌ای است- سمعک و دستبند، کارت دانشجویی، کلید اتاق خوابگاه که شماره 502 از آن آویزان بود و یک بروشور که توضیحاتی در مورد روز اول می‌داد؛ این که به کجا باید برود و در چه مراسماتی باید شرکت کند. روز اول هیچ کلاسی برگزار نمی‌شد.

راس ساعت هشت صبح، جلوی درب بزرگ دانشگاه ایستاده بود. دانشگاه علوم بین جهانی برای هر رشته یونیفرم مخصوص داشت، اما وینا هنوز آن را دریافت نکرده بود و لباس‌های خودش را به تن داشت: پیراهن سبز تیره گشاد و شلوار جین بلند. موهای خرمایی‌اش تا زیر چانه می‌رسیدند و در نور آفتاب آن روز، طلایی دیده می‌شدند. سویشرت مشکی‌اش روی دستش بود، چون فکر کرد هوا ممکن است سرد شود، اما نشد و ناچار شد آن را مثل یک بار اضافه حمل کند. کوله‌اش چنان پر بود که جا برای یک خلال دندان نداشت، چه برسد به سویشرت.

کارت دانشجویی‌اش را در آورد. کسی نگفته بود باید با آن چه‌کار کند. در بروشور نوشته بود:«با استفاده از کارت دانشجویی، وارد دانشگاه شوید.»

وینا به طرف در کوچکی رفت که روی در بزرگ دانشگاه قرار داشت. کارت را از روبانش گرفته بود و به سبکِ هلی‌کوپتر در هوا می‌چرخاند و خودش هم نمی‌دانست چه هدفی دارد.

همان لحظه زنی گفت:
-‌ باید کارت بزنی تا در باز بشه.
 
فصل نخست: آغاز
بخش اول

@_Vina_
@Sui


وینا چرخید تا صاحب صدا را پیدا کند. دختر را بلافاصله شناخت، نه با چهره‌اش، بلکه با لباس‌هایش. دو روز آنقدر پیراهن و دامن و کت و چیزهای مختلف دیده بود که از فاصله بیست متری می‌توانست لباس‌های واقعیت را تشخیص بدهد. آن دختر، تقریبا هم قد خودش بود و یک دورس خاکستری‌رنگ با شلوار جین مشکی پوشیده و موهای قهوه.ای تیره‌اش کوتاه بودند. هردویشان کفش‌های کتابی به پا داشتند. دختر هم یک کوله ساده مشکی پشتش انداخته بود و یک کارت دانشجویی شبیه کارت وینا در دست داشت.

وینا پرسید:
-‌ تو هم اهل ایرانی؟
-‌‌ ایران واقعیت؟ آره.
-‌ مگه ایران دیگه‌ای هم هست؟


دختر با چشمان قهوه‌ای سوخته‌اش به وینا خیره شد:
-‌ آره فکر کنم...؟


بعد جلو آمد. کارتش را در یک شکاف افقی روی درب فرو کرد. کارت باید از آن طرف درب فلزی بیرون می‌آمد اما یه دلایلی چنین نشد. درب کلیکی صدا کرد و باز شد. دختر از درب عبور کرد. وینا دنبال او به راه افتاد، اما در آنقدر سریع بسته شد که چیزی نمانده بود به صورت وینا بخورد.

دختر از پشت میله‌های فلزی به وینا نگاه کرد:
-‌‌ فقط صاحب کارت می‌تونه رد بشه.


وینا نفسش را بیرون داد و کارتش را در شکاف فرو کرد. چیزی از داخل شکاف کارت را به شدت به داخل کشید. وینا وحشت کرد و روبان سفید را محکم کشید، چون ترسیده بود که نکند درب دانشگاه کارتش را بخورد. دختر دیگر به او خیره شده بود، درحالی که با یک درب فلزی می‌جنگید.

پنج ثانیه بعد، درب آهنی کارت را به بیرون... تقریبا تف کرد. صدای کلیک بلند و درب باز شد. وینا با شرمساری خندید و از در رد شد. دختر از او پرسید:
-‌ تو از هیچ کس نپرسیده بودی که باید چیکار کنی؟
-‌ نه.


دختر شانه بالا انداخت و کوله‌اش را روی دوشش جا به جا کرد:
-‌ خب من از همه پرسیدم. از همه، و دو تا کتاب هم خوندم.
-‌ مگه چند وقته این‌جایی؟
-‌ از دیروز.


در محوطه به جلو قدم برداشتند. یک سکوی دایره شکل وسط میدان وجود داشت که رویش ده‌ها و شاید صدها تابلو، به سیصد و شصت درجه اطراف اشاره می‌کردند. چند تابلو حتی به سمت زمین نشانه رفته بودند و دو تابلو هم به آسمان اشاره می‌کردند.

وینا کوله‌اش را پایین آورد تا بروشور را بیرون بیاورد و ببیند که حالا باید به کجا بروند، اما دختر گفت:
-‌ لازم نیست. ببین، روی زمین نوار راهنما هست.


یک نوار نورانی طلایی روی زمین می‌درخشید که رویش با حروف قرمز نوشته شده بود:«ترم یکی‌ها از این طرف» نوار طلایی روی زمین ادامه می‌یافت و در یکی از مسیرها گم می‌شد.

دو دختر در امتداد نوار راهنما به راه افتادند. به سمت چپ پیچیدند. همه جا پر از تابلوها با قد و اندازه و رنگ‌های مختلف بود و ساختمان‌های مختلف و درختان در دو طرف مسیر قد کشیده بودند. چند دانشجوی دیگر دیدند و وقتی وینا به بالا نگاه کرد، متوجه چند آدم بالدار شد که به در امتداد همان مسیر پرواز می‌کردند. دختر توضیح داد:
-‌ آرکاسیا یه دانشگاه بین جهانیه و سفر تنها رشته‌ش نیست. از دنیاها گونه‌های مختلف دانشجو داره، به هرحال فقط آدم‌ها که مسافر نمی‌شن. می‌دونم که خوابگاها اون طرفه و ما الان داریم به طرف ساختمون‌های آموزشی می‌ریم. می‌دونستی تا آخر ترم نمی‌تونیم از دانشگاه بریم بیرون؟ این قانونه. ترم سه ماهه و رشته ما، سفر بین‌جهانی، هفت ترمه. جادو سیزده ترمه و بقیه رشته‌ها بین سه تا شش ترمن. مهندسی‌های سفر، مهندسی‌های جادو، علوم پرخطر، علوم مبهم، رشته‌های نظری مثل دنیاشناسی تئوری و ریاضی و ....


وینا میان حرف او دوید:
-‌ اینا رو از کی پرسیدی؟


دختر به او نگاه کرد:
-‌ آم.. یه قفسه توی هتلم بود که... یه کتاب معرفی دانشگاه رو داشت.
-‌‌و همه‌شو حفظ کردی؟


نگاه دختر آزرده بود. چانه‌اش را بالا گرفت:
-‌ حداقل من می‌دونم کجا اومده‌م.


وینا که نمی‌خواست کسی را همین روز اول برنجاند، گفت:
-‌ منظورم این بود که خیلی باهوشی.


اخم دختر محو شد:
-‌ ممنون. ولی خیلی هم استرس دارم. تو رو چه‌جوری دعوت کردن؟ مثل من توی خواب؟
-‌ آره.


برای وینا خواب خوشایندی نبود برای همین چهره‌اش در هم رفت. دختر دوباره شروع کرد:
-‌ می‌دونستی برای دانشجوهای بومی دنیاهای پایگاه آزمون ورودی و دو مرحله مصاحبه داره؟ طفلکیا. من اگه قرار بود اینجا هم کنکور داشته باشم دیگه...
-‌ دنیای پایگاه چیه؟


به نظر نمی‌رسید سوال دختر را برنجاند:
-‌ یعنی دنیایی که همه مردمش درباره اسرار سفر می‌دونن. دنیاهای خیلی قوی از نظر جادو و تخیل. توشون جادو و تکنولوژی با هم تلفیق شده. مثل اینجا دیگه.


به یک محوطه نیم‌دایره‌ای رسیده بودند که به هرچیزی شباهت داشت، جز دانشگاه. هفت محوطه جداگانه وجود داشت که در مرکز هرکدام، ساختمان دانشکده را می‌شد دید. هر دانشکده به یک رنگ رنگ‌آمیزی شده بود و رنگین‌کمان شگفت‌انگیزی می‌ساخت. دختر توضیح داد:
-‌ ساختمون قرمز، دانشکده تکنولوژی بین جهانیه. ساختمون آبی، آزمایشگاه تحقیقاتیه. ساختمون بنفش، دانشکده تئوری و نظریاته. ساختمون نیلی، دانشکده جادوئه. ساختمون نارنجی، کائنات‌نماست و برای ورود بهش، خارج از کلاس باید ترم سومی باشی حداقل. ساختمون سبز، دانشکده سفر و ساختمون زرد هم ساختمون عمومی و همایشه. باید بریم اونجا.


وینا با چشمانی که تا آخرین حد گرد شده بودند ، به دختر خیره شد:
-‌ اینا همه رو تئوری حفظ کردی؟
-‌ اوهوم.


دختر کوله‌اش را روی پشتش جا به جا کرد و بی‌مقدمه مچ وینا را گرفت:
-‌ بیا بریم، داره دیر می‌شه!


از درگاه زرد رنگ عبور کردند. نوار طلایی به سمت ساختمان زرد رنگ همایش‌ها می‌رفت و زیر درب ورودی ناپدید می‌شد. وینا دستش را روی درب گذاشت و پیش از آنکه آن را باز کند، پرسید:
-‌ نگفتی، اسمت چیه؟


دختر گفت:
-‌‌ خب می‌دونی که اسم واقعیمونو نباید بگیم و اسم مستعار...
-‌ آره، اسم من ویناست.


دختر خندید:
-‌ اسم من سوئیشتا ست.
-‌ چی؟


دختر در را هل داد و زودتر از وینا باز کرد:
-‌ صدام کن سوئی.




 
Back
بالا