دو تا كفتر
نشسته اند روی شاخه ی سدر كهنسالی
كه روییده غریب از همگنان در ردامن كوه قوی پیكر.
دو دلجو مهربان با هم
دو غمگین قصه گوی غصه های هر دوان با هم
خوشا دیگر خوشا عهد دو جان همزبان با هم.
دو تنها رهگذر كفتر
نوازشهای این آن را تسلی بخش.
تسلیهای آن این نوازشگر
خطاب ار هست : «خواهر جان»
جوابش :« جان خواهر جان
بگو با مهربان خویش درد و داستان خویش»
«نگفتی ، جان خواهر ! اینكه خوابیده ست اینجا كیست.
ستان خفته ست و با دستان فروپوشانده چشمان را
تو پنداری نمی خواهد ببیند روی ما را نیز كورا دوست
می داریم.
نگفتی كیست ، باری سرگذشتش چیست»
پریشانی غریب و خسته ، ره گم كرده را ماند.
شبانی گله اش را گرگها خورده.
و گرنه تاجری كالاش را دریا فروبرده.
و شاید عاشقی سرگشته ی كوه و بیابانها.
سپرده با خیالی دل،
نه ش از آسودگی آرامشی حاصل،
نه اش از پیمودن دریا و كوه و دشت و دامانها.
اگر گم كرده راهی بی سرانجام ست،
مرا به ش پند و پیغام ست.
در این آفاق من گردیده ام بسیار.
نماندستم نپیموده به دستی هیچ سویی را.
نمایم تا كدامین راه گیرد پیش:
ازینسو ، سوی خفتنگاه مهر و ماه ، راهی نیست.
بیابانهای بی فریاد و كهساران خار و خشک و بی رحم ست.
وز آنسو ، سوی رستنگاه ماه و مهر هم ، كس را پناهی نیست.
یكی دریای هول هایل است و خشم توفانها.
سدیگر سوی تفته دوزخی پرتاب،.
و ان دیگر بسی زمهریر است و زمستانها.
رهایی را اگر راهی ست،
جز از راهی كه روید زان گلی ، خاری ، گیاهی نیست....»
نه، خواهر جان ! چه جای شوخی و شنگی ست؟
غریبی، بی نصیبی ، مانده در راهی،
پناه آورده سوی سایه ی سدری،
ببنیش ، پای تا سر درد و دلتنگی ست.
نشانیها كه در او.....»
نشانیها كه می بینم در او بهرام را ماند،
همان بهرام ورجاوند
كه پیش از روز رستاخیز خواهد خاست
هزاران كار خواهد كرد نام آور،
هزاران طرفه خواهد زاد ازو بشكوه
پس از او گیو بن گودرز
و با وی توس بن نوذر
و گرشاسپ دلیر شیر گندآور
و آن دیگر
و آن دیگر
انیران فرو كوبند وین اهریمنی رایات را بر خاک
اندازند.
بسوزند آنچه ناپاكی ست،ناخوبی ست،
پریشان شهر ویرام را دگر سازند.
درفش كاویان را فره و در سایه ش،
غبار سالین از جهره بزدایند،
برافرازند.....»
-«نه،جانا ! این نه جای طعنه و سردی ست.
گرش نتوان گرفتن دست ، بیدادست این تیپای بیغاره.
ببنیش ، روز كور شوربخت ، این ناجوانمردی ست.»
«نشانیها كه دیدم دادمش ، باری
بگو تا كیست این گمنام گرد آلود.
ستان افتاده ، چشمان را فروپوشیده با دستان
تواند بود كو باماست گوشش وز خلال پنجه بیندمان.»
نشانیها كه گفتی هر كدامش برگی از باغی ست،
به رخسارش عرق هر قطره ای از مرده دریایی.
نه خال است و نگار آنها كه بینی ، هر یكی داغی ست.
كه گوید داستان از سوختنهایی
یكی آواره مرد است این پریشانگرد.
همان شهزاده ی از شهر خود رانده،
نهاده سر به صحراها
گذشته از جزیره ها و دریاها
نبرده ره به جایی ، خسته در كوه و كمر مانده،
اگر نفرین اگر افسون اگر تقدیر اگر شیطان ....»
-«بجای آوردم او را ، هان
همان شهزاده ی بیچاره است او كه شبی دزدان دریایی
به شهرش حمله آوردند.»
«بلی ، دزدان دریایی و قوم جاودان و خیل غوغایی
به شهرش حمله آوردند،
و او مانند سردار دلیری نعره زد بر شهر:
دلیران من ! ای شیران
زنان ! مردان ! جوانان ! كودكان ! پیران!-»
وبسیاری دلیرانه سخنها گفت اما پاسخی نشنفت.
اگر تقدیر،نفرین كرد یا شیطان فسون ، هر دست یا دستان،
صدایی بر نیامد از سری، زیرا همه ناگاه سنگ و سرد
گردیدند.
از اینجا نام او شد شهریار شهر سنگستان.
پریشانروز مسكین تیغ در دستش میان سنگها می گشت
و چون دیوانگان فریاد می زد«آی!»
و می افتاد و بر می خاست ، گیران نعره می زد باز :
دلیران من ! اما سنگها خاموش.
همان شهزاده است آری كه دیگر سالهای سال
ز بس دریا و كوه و دشت پیموده ست،
دلش سیر آمده از جان و جانش پیر و فرسوده ست.
و پندارد كه دیگر جست و جوها پوچ و بیهوده ست.
نه جوید زال زر را تا بسوزاند پر سیمرغ و پرسد
چاره و ترفند،
نه دارد انتظار هفت تن جاوید ورجاوند،
دگر بیزار حتی از دریغا گویی و نوحه،
چو روح جغد گردان در مزار آجین این شبهای بی ساحل
ز سنگستان شومش بر گرفته دل،
پناه آورده سوی سایه ی سدری؛
كه رسته در كنار كوه بی حاصل.
و سنگستان گمنامش
كه روزی روزگاری شبچراغ روزگاران بود؛
نشید همگنانش ، آغرین را و نیایش را،
سرود آتش و خورشید و باران بود.
اگر تیر و اگر دی ، هر كدام و كی،
به فر سور و آذینها بهاران در بهاران بود؛
كنون ننگ آشیانی نفرت آبادست،سوگش سور
چنان چون آبخوستی روسپی . آغوش زی آفاق بگشوده،
در او جای هزاران جوی پر آب گل آلوده،
و صیادان دریابارهای دور
و بردنها و بردنها و بردنها
و كشتی ها و كشتی ها و كشتی ها
و گزمه ها و گشتی ها....»
***
-«سخن بسیار یا كم ، وقت بیگاه ست.
نگه كن ، روز كوتاه ست.
هنوز از آشیان دوریم و شب نزدیك.
شنیدم قصه ی اینپیر مسكین را
بگو آیا تواند بود كو را رستگاری روی بنماید؟
كلیدی هست آیا كه ش طلسم بسته بگشاید؟»
«تواند بود.
پس از این كوه تشنه دره ای ژرف ست،
در او نزدیك غاری تار و تنها ، چشمه ای روشن.
از اینجا تا كنار چشمه راهی نیست.
چنین باید كه شهزاده در آن چشمه بشوید تن.
غبار قرنها دلمردگی از خویش بزداید،
اهورا وایزدان وامشاسپندان را
سزاشان با سرود سالخورد نغز بستاید.
پس از آن هفت ریگ از یگهای چشمه بردارد،
در آن نزدیكها چاهی ست،
كنارش آذری افزود و او را نمازی گرم بگزارد،
پس آنگه هفت ریگش را
به نام و یاد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد.
ازو جوشید خواهد آب
و خواهد گشت شیرین چشمه ای جوشان،
نشان آنكه دیگر خاستش بخت جوان از خواب.
تواند باز بیند روزگار وصل.
تواند بود و باید بود
ز اسب افتاده او نز اصل.»
غریبم ، قصه ام چون غصه ام بسیار.
سخن پوشیده بشنو ، من مرده ست و اصلم پیر و
پژمرده ست.
غم دل با تو گویم غار!
كبوترهای جادوی بشارتگوی
نشستند و تواند بود و باید بودها گفتند.
بشارتها به من دادند و سوی آشیان رفتند
من آن كالام را دریا فرو برده
گله ام را گرگها خورده
من آن آواره ی این دشت بی فرسنگ.
من آن شهر اسیرم ، ساكنانش سنگ.
ولی گویا دگر این بینوا شهزاده بایددخمه ای جوید.
دریغا دخمه ای در خورد این تنهای بدفرجام نتوان یافت.
كجایی ای حریق؟ ای سیل؟ ای آوار؟
اشارتها درست و راست بود اما بشارتها،
ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگینم ، غار!
درخشان چشمه پیش چشم من خوشید.
فروزان آتشم را باد خاموشید.
فكندم ریگها را یک به یک در چاه
همه امشاسپندان را به نام آواز دادم لیک،
به جای آب دود از چاه سر بر كرد،گفتی دیو می گفت:آه
مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست؟
زمین گندید،آیا بر فراز آسمان كس نیست؟
گسسته است زنجیر هزار اهریمنی تر ز آنكه در بند
دماوندست؛
پشوتن مرده است آیا ؟
و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سیاهی كرده
است آیا؟....»
***
سخن می گفت ، سر در غار كرده ، شهریار شهر سنگستان.
سخن می گفت با تاریكی خلوت.
تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش
ز بیداد انیران شكوه ها می كرد.
ستم های فرنگ و ترك و تازی را
شكایت با شكسته بازوان میترا می كرد
غمان قرنها را زار می نالید.
حزین آوای او در غار می گشت و صدا می كرد.
***
-«...غم دل با تو گویم،غار
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟»
صدا نالنده پاسخ داد:
«..آری نیست؟»
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
کسی سربرنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد نتواند
که ره تاريک و لغزان است .
وگر دست محبت سوی کس يازی
به اکراه آورد دست از بغل بيرون
که سرما سخت سوزان است.
نفس کز گرمگاه سينه می آيد برون ابری شود تاريک
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس کاينست ، پس ديگر چه داری چشم
زچشم دوستان دور يا نزديک.
مسيحای جوانمرد من ! ای ترسای پير پيرهن چرکين !
هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم ، من ، ميهمان هر شبت ،لولی وش مغموم
منم ، من ، سنگ تيپا خورده رنجور
منم ، دشنام پست آ فرينش ، نغمه ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشای در، بگشای ، دلتنگم.
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.
تگرگی نيست ، مرگی نيست
صدايی گر شنيدی ، صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گويی که بيگه شد ، سحرشد ، بامداد آمد؟
فريبت می دهد ، بر آسمان اين سرخی بعد از سحرگه نيست.
حريفا ! گوش سرما برده است ، اين يادگار سيلی سرد زمستان است.
و قنديل سپهر تلگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است.
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يکسان است.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان ،
نفس ها ابر ، دلها خسته و غمگين ،
درختان اسکلتهای بلور آجين ،
زمين دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،
غبارآلوده مهر و ماه ،
زمستان است...
_مهدی اخوان ثالث_
دو تا كفتر
نشسته اند روی شاخه ی سدر كهنسالی
كه روییده غریب از همگنان در ردامن كوه قوی پیكر.
دو دلجو مهربان با هم
دو غمگین قصه گوی غصه های هر دوان با هم
خوشا دیگر خوشا عهد دو جان همزبان با هم.
دو تنها رهگذر كفتر
نوازشهای این آن را تسلی بخش.
تسلیهای آن این نوازشگر
خطاب ار هست : «خواهر جان»
جوابش :« جان خواهر جان
بگو با مهربان خویش درد و داستان خویش»
«نگفتی ، جان خواهر ! اینكه خوابیده ست اینجا كیست.
ستان خفته ست و با دستان فروپوشانده چشمان را
تو پنداری نمی خواهد ببیند روی ما را نیز كورا دوست
می داریم.
نگفتی كیست ، باری سرگذشتش چیست»
پریشانی غریب و خسته ، ره گم كرده را ماند.
شبانی گله اش را گرگها خورده.
و گرنه تاجری كالاش را دریا فروبرده.
و شاید عاشقی سرگشته ی كوه و بیابانها.
سپرده با خیالی دل،
نه ش از آسودگی آرامشی حاصل،
نه اش از پیمودن دریا و كوه و دشت و دامانها.
اگر گم كرده راهی بی سرانجام ست،
مرا به ش پند و پیغام ست.
در این آفاق من گردیده ام بسیار.
نماندستم نپیموده به دستی هیچ سویی را.
نمایم تا كدامین راه گیرد پیش:
ازینسو ، سوی خفتنگاه مهر و ماه ، راهی نیست.
بیابانهای بی فریاد و كهساران خار و خشک و بی رحم ست.
وز آنسو ، سوی رستنگاه ماه و مهر هم ، كس را پناهی نیست.
یكی دریای هول هایل است و خشم توفانها.
سدیگر سوی تفته دوزخی پرتاب،.
و ان دیگر بسی زمهریر است و زمستانها.
رهایی را اگر راهی ست،
جز از راهی كه روید زان گلی ، خاری ، گیاهی نیست....»
نه، خواهر جان ! چه جای شوخی و شنگی ست؟
غریبی، بی نصیبی ، مانده در راهی،
پناه آورده سوی سایه ی سدری،
ببنیش ، پای تا سر درد و دلتنگی ست.
نشانیها كه در او.....»
نشانیها كه می بینم در او بهرام را ماند،
همان بهرام ورجاوند
كه پیش از روز رستاخیز خواهد خاست
هزاران كار خواهد كرد نام آور،
هزاران طرفه خواهد زاد ازو بشكوه
پس از او گیو بن گودرز
و با وی توس بن نوذر
و گرشاسپ دلیر شیر گندآور
و آن دیگر
و آن دیگر
انیران فرو كوبند وین اهریمنی رایات را بر خاک
اندازند.
بسوزند آنچه ناپاكی ست،ناخوبی ست،
پریشان شهر ویرام را دگر سازند.
درفش كاویان را فره و در سایه ش،
غبار سالین از جهره بزدایند،
برافرازند.....»
-«نه،جانا ! این نه جای طعنه و سردی ست.
گرش نتوان گرفتن دست ، بیدادست این تیپای بیغاره.
ببنیش ، روز كور شوربخت ، این ناجوانمردی ست.»
«نشانیها كه دیدم دادمش ، باری
بگو تا كیست این گمنام گرد آلود.
ستان افتاده ، چشمان را فروپوشیده با دستان
تواند بود كو باماست گوشش وز خلال پنجه بیندمان.»
نشانیها كه گفتی هر كدامش برگی از باغی ست،
به رخسارش عرق هر قطره ای از مرده دریایی.
نه خال است و نگار آنها كه بینی ، هر یكی داغی ست.
كه گوید داستان از سوختنهایی
یكی آواره مرد است این پریشانگرد.
همان شهزاده ی از شهر خود رانده،
نهاده سر به صحراها
گذشته از جزیره ها و دریاها
نبرده ره به جایی ، خسته در كوه و كمر مانده،
اگر نفرین اگر افسون اگر تقدیر اگر شیطان ....»
-«بجای آوردم او را ، هان
همان شهزاده ی بیچاره است او كه شبی دزدان دریایی
به شهرش حمله آوردند.»
«بلی ، دزدان دریایی و قوم جاودان و خیل غوغایی
به شهرش حمله آوردند،
و او مانند سردار دلیری نعره زد بر شهر:
دلیران من ! ای شیران
زنان ! مردان ! جوانان ! كودكان ! پیران!-»
وبسیاری دلیرانه سخنها گفت اما پاسخی نشنفت.
اگر تقدیر،نفرین كرد یا شیطان فسون ، هر دست یا دستان،
صدایی بر نیامد از سری، زیرا همه ناگاه سنگ و سرد
گردیدند.
از اینجا نام او شد شهریار شهر سنگستان.
پریشانروز مسكین تیغ در دستش میان سنگها می گشت
و چون دیوانگان فریاد می زد«آی!»
و می افتاد و بر می خاست ، گیران نعره می زد باز :
دلیران من ! اما سنگها خاموش.
همان شهزاده است آری كه دیگر سالهای سال
ز بس دریا و كوه و دشت پیموده ست،
دلش سیر آمده از جان و جانش پیر و فرسوده ست.
و پندارد كه دیگر جست و جوها پوچ و بیهوده ست.
نه جوید زال زر را تا بسوزاند پر سیمرغ و پرسد
چاره و ترفند،
نه دارد انتظار هفت تن جاوید ورجاوند،
دگر بیزار حتی از دریغا گویی و نوحه،
چو روح جغد گردان در مزار آجین این شبهای بی ساحل
ز سنگستان شومش بر گرفته دل،
پناه آورده سوی سایه ی سدری؛
كه رسته در كنار كوه بی حاصل.
و سنگستان گمنامش
كه روزی روزگاری شبچراغ روزگاران بود؛
نشید همگنانش ، آغرین را و نیایش را،
سرود آتش و خورشید و باران بود.
اگر تیر و اگر دی ، هر كدام و كی،
به فر سور و آذینها بهاران در بهاران بود؛
كنون ننگ آشیانی نفرت آبادست،سوگش سور
چنان چون آبخوستی روسپی . آغوش زی آفاق بگشوده،
در او جای هزاران جوی پر آب گل آلوده،
و صیادان دریابارهای دور
و بردنها و بردنها و بردنها
و كشتی ها و كشتی ها و كشتی ها
و گزمه ها و گشتی ها....»
***
-«سخن بسیار یا كم ، وقت بیگاه ست.
نگه كن ، روز كوتاه ست.
هنوز از آشیان دوریم و شب نزدیك.
شنیدم قصه ی اینپیر مسكین را
بگو آیا تواند بود كو را رستگاری روی بنماید؟
كلیدی هست آیا كه ش طلسم بسته بگشاید؟»
«تواند بود.
پس از این كوه تشنه دره ای ژرف ست،
در او نزدیك غاری تار و تنها ، چشمه ای روشن.
از اینجا تا كنار چشمه راهی نیست.
چنین باید كه شهزاده در آن چشمه بشوید تن.
غبار قرنها دلمردگی از خویش بزداید،
اهورا وایزدان وامشاسپندان را
سزاشان با سرود سالخورد نغز بستاید.
پس از آن هفت ریگ از یگهای چشمه بردارد،
در آن نزدیكها چاهی ست،
كنارش آذری افزود و او را نمازی گرم بگزارد،
پس آنگه هفت ریگش را
به نام و یاد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد.
ازو جوشید خواهد آب
و خواهد گشت شیرین چشمه ای جوشان،
نشان آنكه دیگر خاستش بخت جوان از خواب.
تواند باز بیند روزگار وصل.
تواند بود و باید بود
ز اسب افتاده او نز اصل.»
غریبم ، قصه ام چون غصه ام بسیار.
سخن پوشیده بشنو ، من مرده ست و اصلم پیر و
پژمرده ست.
غم دل با تو گویم غار!
كبوترهای جادوی بشارتگوی
نشستند و تواند بود و باید بودها گفتند.
بشارتها به من دادند و سوی آشیان رفتند
من آن كالام را دریا فرو برده
گله ام را گرگها خورده
من آن آواره ی این دشت بی فرسنگ.
من آن شهر اسیرم ، ساكنانش سنگ.
ولی گویا دگر این بینوا شهزاده بایددخمه ای جوید.
دریغا دخمه ای در خورد این تنهای بدفرجام نتوان یافت.
كجایی ای حریق؟ ای سیل؟ ای آوار؟
اشارتها درست و راست بود اما بشارتها،
ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگینم ، غار!
درخشان چشمه پیش چشم من خوشید.
فروزان آتشم را باد خاموشید.
فكندم ریگها را یک به یک در چاه
همه امشاسپندان را به نام آواز دادم لیک،
به جای آب دود از چاه سر بر كرد،گفتی دیو می گفت:آه
مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست؟
زمین گندید،آیا بر فراز آسمان كس نیست؟
گسسته است زنجیر هزار اهریمنی تر ز آنكه در بند
دماوندست؛
پشوتن مرده است آیا ؟
و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سیاهی كرده
است آیا؟....»
***
سخن می گفت ، سر در غار كرده ، شهریار شهر سنگستان.
سخن می گفت با تاریكی خلوت.
تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش
ز بیداد انیران شكوه ها می كرد.
ستم های فرنگ و ترك و تازی را
شكایت با شكسته بازوان میترا می كرد
غمان قرنها را زار می نالید.
حزین آوای او در غار می گشت و صدا می كرد.
***
-«...غم دل با تو گویم،غار
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟»
صدا نالنده پاسخ داد:
«..آری نیست؟»
آخر شاهنامه
اين شكسته چنگ بي قانون
رام چنگ چنگي شوريه رنگ پير
گاه گويي خواب مي بيند
خويش را در بارگاه پر فروغ مهر
طرفه چشم نداز
شاد و شاهد زرتشت
يا پريزادي چمان سرمست
در چمنزاران پاك و روشن مهتاب مي بيند
روشنيهاي دروغيني
كاروان شعله هاي مرده در مرداب
بر جبين قدسي محراب مي بيند
ياد ايام شكوه و فخر و عصمت را
مي سرايد شاد
قصه ي غمگين غربت را
هان ، كجاست
پايتخت اين كج آيين قرن ديوانه ؟
با شبان روشنش چون روز
روزهاي تنگ و تارش ، چون شب اندر قعر افسانه
با قلاع سهمگين سخت و ستوارش
با لئيمانه تبسم كردن دروازه هايش ،سرد و بيگانه
هان ، كجاست ؟
پايتخت اين دژآيين قرن پر آشوب
قرن شكلك
چهر
بر گذشته از مدارماه
ليك بس دور از قرار مهر
قرن خون آشام
قرن وحشتناك تر پيغام
كاندران با فضله ي موهوم مرغ دور پروازي
چار ركن هفت اقليم خدا را در زماني بر مي آشوبند
هر چه هستي ، هر چه پستي ، هر چه بالايي
سخت مي كوبند
پاك مي روبند
هان ، كجاست ؟
پايتخت اين بي آزرم و بي آيين قرن
كاندران بي گونه اي مهلت
هر شكوفه ي تازه رو بازيچه ي باد است
همچنان كه حرمت پيران ميوه ي خويش بخشيده
عرصه ي انكار و وهن و غدر و بيداد است
پايتخت اينچنين قرني
بر كدامين بي نشان قله ست
در كدامين سو ؟
ديده بانان را بگو تا خواب نفريبد
بر چكاد پاسگاه خويش ،دل بيدار و سر هشيار
هيچشان جادويي اختر
هيچشان افسون شهر نقره ي مهتاب نفريبد
بر به كشنيهاي خشم بادبان از خون
ماه ، براي فتح سوي پايتخت قرن مي آييم
تا كه هيچستان نه توي
فراخ اين غبار آلود بي غم را
با چكاچاك مهيب تيغهامان ، تيز
غرش زهره دران كوسهامان ، سهم
پرش خارا شكاف تيرهامان ،تند
نيك بگشاييم
شيشه هاي عمر ديوان را
ز طلسم قلعه ي پنهان ، ز چنگ پاسداران فسونگرشان
خلد برباييم
بر زمين كوبيم
ور زمين
گهواره ي فرسوده ي آفاق
دست نرم سبزه هايش را به پيش آرد
تا كه سنگ از ما نهان دارد
چهره اش را ژرف بخشاييم
ما
فاتحان قلعه هاي فخ تاريخيم
شاهدان شهرهاي شوكت هر قرن
ما
يادگار عصمت غمگين اعصاريم
ما
راويان صه هاي شاد و
شيرينيم
قصه هاي آسمان پاك
نور جاري ، آب
سرد تاري ،خاك
قصه هاي خوشترين پيغام
از زلال جويبار روشن ايام
قصه هاي بيشه ي انبوه ، پشتش كوه ، پايش نهر
قصه هاي دست گرم دوست در شبهاي سرد شهر
ما
كاروان ساغر و چنگيم
لوليان چنگمان
افسانه گوي زندگيمان ، زندگيمان شعر و افسانه
ساقيان مست مستانه
هان ، كجاست
پايتخت قرن ؟
ما براي فتح مي آييم
تا كه هيچستانش بگشاييم
اين شكسته چنگ دلتنگ محال انديش
نغمه پرداز حريم خلوت پندار
جاودان پوشيده از اسرار
چه حكايتها كه
دارد روز و شب با خويش
اي پريشانگوي مسكين ! پرده ديگر كن
پوردستان جان ز چاه نابرادر نخواهد برد
مرد ، مرد ، او مرد
داستان پور فرخزاد را سر كن
آن كه گويي ناله اش از قعر چاهي ژرف مي آيد
نالد و مويد
مويد و گويد
آه ، ديگر ما
فاتحان گوژپشت
و پير را مانيم
بر به كشتيهاي موج بادبان را از كف
دل به ياد بره هاي فرهي ، در دشت ايام تهي ، بسته
تيغهامان زنگخورده و كهنه و خسته
كوسهامان جاودان خاموش
تيرهامان بال بشكسته
ما
فاتحان شهرهاي رفته بر باديم
با صدايي ناتوانتر زانكه بيرون آيد
از سينه
راويان قصه هاي رفته از ياديم
كس به چيزي يا پشيزي برنگيرد سكه هامان را
گويي از شاهي ست بيگانه
يا ز ميري دودمانش منقرض گشته
گاهگه بيدار مي خواهيم شد زين خواب جادويي
همچو خواب همگنان غاز
چشم مي ماليم و مي گوييم : آنك ، طرفه قصر زرنگار
صبح شيرينكار
ليك بي مرگ است دقيانوس
واي ، واي ، افسوس