الف مثل آلبالو ترش

  • شروع کننده موضوع
  • #1

نگار

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
381
امتیاز
2,756
نام مرکز سمپاد
فرزانگان جامع(سه)
شهر
تهران
سال فارغ التحصیلی
96
رشته دانشگاه
بیوتکنولوژِی
به نام او...
درود
بچه تر كه بودم معمولا انشا هاي كودكانه ام رو بچه ها دوست داشتند و معلم پنجم دبستانم به مامانم گفت بذار بره نويسنده بشه.بعد كم كمك سر از راهنمايي در آورديم و اين جوهر عشق و علاقه خشكيد تا اين كه از پشت كوه هاي بلند يهويي خانوم نظري چون خورشيدي درخشان پناه من شدند مني كه چون بره اي كوچك در دشت بلا گم شده بودم. والبته تنها خداوند آگاه است كه يك خورشيد چگونه مي تواند پناه دهنده به يك بره باشد آن هم زماني كه اين بره گرگي بيش در لباس بره گان نمي باشد خلاصه شايد لازم باشه در راستاي راحت كردن خيال شما دوستان گرام بگم من در سلامت عقلي به سر ميبرم و اگر احساس مي كنيد كه پاك نفهميدین جريان چيشد عارضم كه پوست كنده ي حرفم اين بود كه خدا وند بيامرزد پدر و مادر معلم انشاي مدرسمون رو كه مارا به راه راست هدايت كرد .و خلاصه از اين حرفا و تشكر هاي كليشه اي رو كه داءم العمر و الايام ملت نثار هم ميكنند ماهم نثار دبيرمان بفرماييم كه به اميد حق تعالي پاينده و مستدام باشد


اما در آخر بگم زياد موجود ادبي و توصيفي و اين جور چيز ها بنويسي نيستم و احساسي نمي نويسم.بيشتر داستان كوتاه مي نويسم و تايپ كردنشون برام يه خورده زمان بره
و انشاا.. به اميد خدا سعي مي كنم خاك خورده نشه اين جا
انشا ا.. يه داستان كوتاهي رو با اسم دارچين براتون ميذارم به زودي يه حالت جالب طوري داره به نظر خودم
-اما چرا الف مثل البالو ترش ؟ چون تازه اول راهم و اصن يه شروعه برام پس الف و البته چون عاشق خنديدنم و آلبالو ترش رو بايد با نمك ميل فرمود و به دليل از اين جور فلاسف سوف استايي طور پس الف مثل آلبالو ترش
 
  • شروع کننده موضوع
  • #2

نگار

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
381
امتیاز
2,756
نام مرکز سمپاد
فرزانگان جامع(سه)
شهر
تهران
سال فارغ التحصیلی
96
رشته دانشگاه
بیوتکنولوژِی
پاسخ : الف مثل آلبالو ترش

يه نام او ...
94/3/22​
در حالي كه پتوي گرم و نرمش رو سايه بون خودش كرده بود تا افتاب به خودش اجازه نده اين خواب ناز رو ازش بگيره كم كم ديد مقاومت فايده اي نداره و زنگ ساعت هم به سنگر محكم تخت خوابش حمله كرده چشماش رو باز كرد موهاش عين برق گرفته ها سيخ سيخي شده بود و چشماش پف كرده بود قيافش كم شباهت به مردم زلزله زده ي ژاپن نبود با ابن فرق كه چشماي اون شبيه عين دوتا كاسه خون شده بودند
ديشب مي خواست از هجوم كار هايي كه روسرش ريخته بود فرار كنه و به رختخواب پناه برده بود انقدر اشك ريخته بود تا خوابش برده بود
البته قبلش هف هشتا تا جد زاكربرگ مخترع فيسبوك رو به مسلسل نفرين بسته بود بعد هم گراهان بل را متهم كرده و او را نيز به توپ بسته بود در زباله دان تاريخ محبوس كرده بود تلفن را از برق كشيده -گوشي اش را به ديوار پرت كرده و سيم واي فاي را قيچي كرده بود و اعصابش خورد و خاك شير بود
راه ميرفت و برگه ي توبيخش را در هوا نشان ميداد به كي ؟ به در و ديوار؟ شايد . اين ترم كلي واحد افتاده داشت صندلي اي كه به هزار زور و ضرب گرفته بودش با اين اوضاع قاراش ميش داشتن ازش ميگرفتن ياد دوران كنكوريش افتاد اوووف !پارسال يادش يه خير
تفريحات خودم-تنهايي هاي دلچسپم قدرشون رو ندونستم
اتاقش شبيه يك رستوران شده بود كه هجوم مسافران را بدون نبود گارسون و خدمه تجربه مي كرد.گند از سر و روي اتاقش مي ريخت حالش بد بوداحساس تب و لرز مي كرد و عرق سرد از روي صورتش چليك و چليك پايين ميريخت اوضاع خط خطي بود و بدون كار جديد خبري از همين اتاقك زمين در هوا نبود .
اعصاب خط خطيش شبيه آثار كوبيسم نقاشان آفريقاي شمالي بود از اين تابلو هايي كه به نظرم انگار هدف نقاش سر كار گذاشتن ديگران بوده و ساعت ها و ساعت ها بهشون زل ميزني و هيچي نمي فهمي
كيف كوليش رو انداخت رو شونش تقلب هاش رو توي جيباش جا سازي كرد زير لب گفت :" خداي خوبي باشيا"
به سمت در رفت يهو صداي گوشيش اونو به خودش اورد داد زد " گوش كوب لعنتي " .خب نوكيا دو صفره ديگه به گوش كوب هم گفته زكي گوشيش رو بر داشت سيم كارتشو خارج كرد و پرتش كرد از پنجره بيرون بعد فرياد كشيد(البته فريادكه نه جبغ بنفش !): تا و قتي جنبه ي اين خنزر پنزر هارو پيدا نكردي حق نداري سمتش بري .مخاطب حرفش هم مسلما خودش بود.
ديروز وقتي در علافي هاي هميشگي و نبود نامه اي كه بخواد تايپ كنه داشت فيسبوكش رو چك مي كرد كه رييسش ميرسه و ميگه چرا سر كارش نيستس
سر شو مياره بالا و چون هندزفري توگوشش بوده نميفهمه كه همكارش چندي قبلش يه كپه نامه ي جديد گذاشته كه براي رييس تايپ كنه بعدشم توبيخ و اخراج كارمند قراردادي بدبختي مثل اون كه كاري نداره و خلاصه با فرمان از كار بيكار شغلش رو كه ازش نون در مياورد رو ميبازه و اين اوضاع قاراشميش نذاشته بود ديشب يه نگاهم به اون كتاب 600 صفحعه اي لعين بندازه... اوضاع قاراش ميشه ولي نم نم بارون هنوز هست تا دلش رو شاد كنه
شراره هاي افتاب و برگ درختا هستن كه روسرش بريزن و دلشو بخندونن دنيا با همه ي بدي هاش هنوز بهش حواسش هست..
پ.ن 1: انشا ا... خوشتون اومده
پ.ن 2 :اين قصه دارچين نبود اونم ميذارم به زودي انشا ا..
پ.ن 3 : نتيجه رو بخونيد
پ.ن 4 : از اين جور اخراجا با اين داستانا توي يه سري اداره ها خيلي ديده ميشه رييسه قاطي مي كنه و اخراج مي كنه طرفو
بعد تر نوشت :
نتيجه :درسته يه جاهايي زندگي اون طوري كه ما مي خوايم نميشه.اعصابمون خط خطي ميشه و به قول يه نفر مشكل رو تو چشممون فاجعه مي كنيم برگه ي كاغذي كه نوشته روشه اگه خيلي نزديك چشممون ياشه نميتونيم بخونيمش خب بايد يه كم دورشيم ازش و خودمون تقصير اشتباهاتمونو گردن بگيريم و دنبال راه حل و راه جبران بگرديم
 
  • شروع کننده موضوع
  • #3

نگار

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
381
امتیاز
2,756
نام مرکز سمپاد
فرزانگان جامع(سه)
شهر
تهران
سال فارغ التحصیلی
96
رشته دانشگاه
بیوتکنولوژِی
پاسخ : دوباره زنده شو وطنم

به نام او..
سلام
امروز خبر خوشي رو گرفتيم همون خبري كه 175 فرشته ي بدون بال برايمان اوردند
امروز هديه ي بزرگي از پروردگارمان گرفتيم
بچه كه بوديم لغات تحريم و قطع نامه پتك كودكيمان شدند.از پدرم مي پرسيدم اين ها چيستند ؟ مي گفت:دخترم دنيا با ما قهر كرده است
من مي دانستم با دير تر امدن پدرم به خانه - من ميدانستم داد و بيداد هاي صف هاي مرغ و گوشت و روز هاي سخت مادر و پدرم كه نگذاشتند اب در دل ما تكان بخورند فرزند اين لغت هاي تلخ بودند
كلاس دوم بودم. تازه مي توانستم به زبان شيرين فارسي بنويسم اما لغاتي جديد اواز مردم شده بود مي گفت : انرژي هسته اي حق مسلم ماست
من معناي هيچ كدام از اين لغات را نمي دانستم
سال ها گذشتند.
سريع و سريع تر سخت و تلخ ترين
در استانه ي نوجواني بودم
مرد خنده رويي را شناختم. نامش ظريف و لبش دائم به خنده بود
با خودم مي گفتم اين مرد و خنده هايش مگر برايمان ديپلمات مي شود
آذر بود قبل از اين كه دوستانم عاشق و شيفته ي واليباليست هاي كشورم بشوند من ظريف را قهرماني بزرگ ميديدم
چون متفاوت بود من همه ي سياست مدار ها را با اخم هاي منحصر به فردشان مي شناختنم و او متفاوت بود با همه ي شان
همه چيز از يك جلد مجله ي موفقيت شروع شد مجله عكس دكتر ظريف را روي جلدش زده بود
پرونده ي ويژه ي هفته دكتر محمد جواد ظريف بود.
و روز ها گذشتند
چه تلخي هاي كه شيرين شدند. با ويديو هاي توييتر و پيام هاي اينستا و فيسبوك و ... و اينگونه شد كه اين ديپلمات جاي خودش را در دل مردم باز كرد
اما ظريف تنها نبود انها گروهي منسجم و نمايندگان مردم ايران بودند.
گاهي خودم را جاي ان ها مي گذارم.با خودم مي گويم چه سخت بوده اين مسعوليت عظيم و چه سخت شب ها و روز ها بر اين بزرگواران گذشتند
اما امروز چه داريم جز اين كه بگوييم
وجودشان باعث افتخار من و شماست
اما اين تازه شروع قصه ايست كه قرار است ما ان را بنويسيم
وطني كه به قول دكتر حلت"بايد دوباره بسازيمش"
بايد دوباره با اخرين توان بزرگش كنيم
ما از ان چه مستحقش هستيم خيلي عقب هستيم اما اين خاك مي تواندبه قول يكي از اساتيد بزرگ" بهترين كشور جهان شود"
67 درصد منابع جهان در اين خاك نهفته شده و بايد با اين منابع جهاني ساخت عظيم
امروز بايد مسيري جديد باز كرد
امروز مهم است چون نويد آينده اي زيباتر را مي دهد
 
  • شروع کننده موضوع
  • #4

نگار

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
381
امتیاز
2,756
نام مرکز سمپاد
فرزانگان جامع(سه)
شهر
تهران
سال فارغ التحصیلی
96
رشته دانشگاه
بیوتکنولوژِی
دل نوشته با طمع آلبالو با نمک

به نام او...
دلنوشته
بعضی آدم ها گویا مدرک پروفسورای مردم ازاری را از دست شیطان گرفته اند.مدرک hurting people wildly یا htw
مثلا باید رتبه ی کنکور ادم رو حتما بدونن و پشت رادیو هم جار بزنن و مسخره ی عالمت کنن
باید داعم پز بدن انگار از دماغ موش اویزون شدن.خداوند شفاشون عنایت کنه انشا..
خدایاما نباید دیگرانو قضاوت کنیم ما که جای اونا نیستیم، ولی دلم رو شکستن اوستا کریم جونم،
منو ببخش خدا . اونم ببخش
 
  • شروع کننده موضوع
  • #5

نگار

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
381
امتیاز
2,756
نام مرکز سمپاد
فرزانگان جامع(سه)
شهر
تهران
سال فارغ التحصیلی
96
رشته دانشگاه
بیوتکنولوژِی
حال خوشم زير درخت آْلبالو گم شده

به نام او..
بارقه هاي نور خورشيد ادمو جزقاله مي كرد و كلا چيك چيك عرق از سر و صورتم پايين مي ريخت انگار كه با اب نمك دوش گرفته باشم
حالم گرفته. دلم شكسته . و اعصابم خرد بود
انگار با دريل خردم كرده باشند.له و لورده .قاطي و خراب.
از اون روزاي خراب خراب
قبلا ها فكر مي كردم اينا كه خودكشي مي كنن خيلي بايد ديوونه باشن ولي بعدا ها فهميدم زندگي خوب بلده حال ادمو به هم بزنه و رو اعصاب ادم با مته برقي ويراژ بده .بعد تر ها قهميدم كه بايد دنبال كليد بگردم.
اين ادامسايي كه ملت مريض مي چسپونن تو جاميزاشون گاهي احساس مي كنم جاي من توي دنيا زير جاميزه مثل اون ادامسا
نه خدا منو ميبينه. نه من واقعا اهميتي دارم.
خلاصه امروزم از اون روزا بود
خلاصه امروز هنوز تموم نشده و حالم گرفته ست.
گم كردم اون كلافي رو كه مثه گربه ي قصه ها دنبالش ميدوييدم تا مسيرمو نشون بده كلاف تموم شد و كلاف تا خودش قل نخوره مجبوري خودت قلش بدي و من نتونستم و نتونستم چون انگار كاموا هه تموم شده بود
خدا جونم كمكم كن لطفا [-o<
من چم شده . پست اولمو كه مي خونم باورم نميشه توي مدت به اين كمي اين قدر عوض شدم اين قدر همه چي خراب شد
من هيچ وقت از اين جور چيزا نمينوشتم
چي شد ؟
 
  • شروع کننده موضوع
  • #6

نگار

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
381
امتیاز
2,756
نام مرکز سمپاد
فرزانگان جامع(سه)
شهر
تهران
سال فارغ التحصیلی
96
رشته دانشگاه
بیوتکنولوژِی
آقای بهایی و من همین الان ،یهویی

دوش از مکتب فرزانگان که به سوی منزل رهسپار بودمی ،در آن آوا نگار(رادیو) چارچرخه ی برقی پدرم سوار گشته و آوا ی خانوم صداقتی سکوت لا ینتناهی همان چارچرخه ی پدرمان را به تسخیر در آورده بود،و ایشان جیغ وجیغ کنان از تخریب حمام شیخ بهایی می صحبتید،منم اندکی به صحبت های او که فکریدم با خودم گفتمی اگر بهایی میدید حمامش که یه زمونه ای معجزه ی معماری بوده، قیافش دیدنی بود خودمو که جای اون گذاشتم کلی ناراحتیدمی و بر آن شدم که برای تک مثبت درس و مدرسه ام که شده بروم یک دو سه صفحه از دنیای مجازی بکپی پیست نمایم،بلکن روح بهایی هم شاد و دل من به نمره ی مثبتی شادان شود، چون که به خانه وارد شدم و دست به لبتاب گشتم ،صدای مردانه ی نا آشنایی مرا به خود آورد،
-سلام ،عرض شد ، چه می کنی ؟ جوانکم،
س س لام ،ببخشید شما ؟اصن این جا چیکار می کنین ؟به اجازه ی کی این جا اومدین ؟
-من بهایی ام
-کاملتر بگم بهاءالدین محمد بن حسین عاملی معروف به شیخ بهائی
پس این کت و شلوار اصلا با تریپتون جفت و جور نمی خوره ها ،ولی احتمالا دارم خواب می بینم ،نه ؟ببینم کاری با من دارین، فهمیدین میخوام تحقیق کنم راجبتون،
-جوانکم،تو به این می گویی تحقیق ؟زمونه ی ما فرق داشت،در ضمن نزد دوستان هر چند نا آشنا چون روی لباس نیکو باید پوشی،ولی مرحبا به تو و عزمت اما نصیحتی برایت دارم

ای که روز و شب زنى از تحصیل لاف!
هیچ رتبه نداری ندارى ادعا!
خوانده بس «کتاب درسی» از روی اجبار
دانشگاه و زندگی را مردود دانسته است عقلت به تکرار
و آنهمه حسابان و تاریخ از روی اصرار
نی خبر از مبدء و نی از معاد!
گه تنیدن تار بی مشقان و گاه
بر خرخوانان طعن کردن از روی حال خراب
میدهى درس حساب و هندسه
نقض اخبار حق، از روى سفه
چون شوی آگاه و از جهلت به خود آیی
میمانی چه کرده ای و هیچ نمیدانی
عمری لای کتاب تست هایت وول خوری
و چون که حکمتش ندانی عمری ،عمر تلف کنی
این همه مشق چون حل شود یا نشود
این همه درس چو خواندی بردی و گر نخواندی به درک !
لحظه ی کنکور میرسد اما
مهم ان است که از نو جوانیت با خودت چه بردی
علم شیرین ترین دنیاست گر تو حکمتش را درک کنی
بدانی زندگی چیست و چرا در این جا هی وول همی خوری
بفهمی که بهشت زمین ان جاست که تو تمامیتت را لحاظ کنی
بفهمی که انشا کم فی الارض و استعمرکم فیها یعنی چه
این زندگی به چه سودست و زیبایی واقعی یعنی چه

من هاج و واج داشتم بهایی رو نگاه می کردمی
لختی بعد چون به خود آمدم ازش خواستم باهم سلفی بگیریم
یهویی یادم فتاد که باید کار تحقیقمو تموم کنم،خلاصه خودم بیدار شدمی، و این شعره رو هم به تحقیقم اضافه کردمی
این بود انشای من
پ.ن 1: ممنون از وقتی که برای خوندن این نوشته گذاشتین،
پ.ن 2: خب بهایی جان من وزن شعرت رو کامل خراب کردم،معذرت عرض شد
شعر اصلی هم این بود :
ایکه روز و شب زنى از علم لاف!
هیچ بر جهلت ندارى اعتراف!
خوانده بس «علم اصول» از روی جهل
شرع و دین مردود دانسته به عقل!
و آنهم استحسان و رأى از اجتهاد
نی خبر از مبدء و نی از معاد!
بر معاصی هست عامل چون عوام
گشته وهمش حکمت و علم کلام!
گه تنیدن تار بی دینان و گاه
بر فقیهان طعن کردن بیگناه
میدهى درس کلام و فلسفه
نقض اخبار حق، از روى سفه
 
  • شروع کننده موضوع
  • #7

نگار

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
381
امتیاز
2,756
نام مرکز سمپاد
فرزانگان جامع(سه)
شهر
تهران
سال فارغ التحصیلی
96
رشته دانشگاه
بیوتکنولوژِی
وقتي به صورت اتميك اعصاب خورديتو سر يكي خالي مي كني

به نام او..
يه روزايي توي زندگي هستن انگاري حتي خورشيد يه جوري ديگه ميتابه .انگاري خدا خودش واسمون پارتي بازي كرده تا اون جور روزارو باحال كنه.خود خودش قرار گذاشته كه اون روز بهت يه حال درست درمون بده . ولي يهويي گرووووومپ .خودت همه چي روز خراب مي كني و همه چي قمر در عقرب ميشه. دوست داري عصبانيتت رو سر يكي خالي كني و اولين كسي كه چشمت بهش ميفته ولو اين كه عزيز ترين كست باشه با صداي بووومب طوري به در و ديوار مي كوبينش و با نيرويي معادل نيروي جي لهش مي كنين
خب با احتمال گسسته در فضاي غير همشانسي شما احتالا يا اين جور لحظاتي رو تجربه كردين يا له كردنتو يا له شدين
اوهوم تحقيقات تيم پژوهشي من كه اعضاش رو خودم و كي بوردم تشكيل ميديم اين جور شرايط رو از نظر ديد روانشناسي الف آلبالويي طوري (يه شاخه ي جديد شما نميشناسينش هنوز!)به چنين شرايطي"مواقع ساديسميك تخريب كننده ي اتميك " مي گن
خب توصيه ميشه تو چنين شرايطي تنها بمونيد
وسط نوشت :من امروز يه روز عالي رو خراب كردم و در حدود سه ساعت اتي سعي دارم خراب كاريمو جمع كنم . خب برام دعا كنين لطفا
 
  • شروع کننده موضوع
  • #8

نگار

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
381
امتیاز
2,756
نام مرکز سمپاد
فرزانگان جامع(سه)
شهر
تهران
سال فارغ التحصیلی
96
رشته دانشگاه
بیوتکنولوژِی
كلاس _كي ؟كجا ؟ چه جوري ؟

به نام او
ازقديم نديما هميشه مي گفتن كه معلمي شغل انبياست و از اين حرفا خب منم كه گفتم شغل به اين خوبي و با كلاسي بلند شيم يه سر يه كلاس بذاريم خلاصه كلي كارت و بند و بساط و تبليغات كردم تا تونستم يه ده بيست نفري رو تو كلاسم بكشونم.
بعدشم با يكي از آشناهامون كه آموزشگاه زبان كار مي كنه هماهنگ كردم كه واسم توي موسسه شون اگه كلاس خالي هست برام اجاره ش كنه
وقتي وارد كلاس شدم پنج نفر بيشتر نيومده بودن و قيافه هاشون به شكل ولو و كج و يه چشم باز و معتاد و نعشه طور و عينكي و شبه خرخوان طور مي زد.وقتي اومدم تو كلاس انتظار برپا داشتم كه نميدونستن كه من استادم و بر بر نگام كردن.منم يني از اين استاد عقده ايا انقدر بهم برخورد كه نگو ولي به روشون نياوردم.بلند سلام كردم و اسممو پاي تخت نوشتم.اون عينكيه پرسيد استاد من راستش نفهميدم جريان اين كلاستون دقيقا چيه؟!منم گفتم اون دو تا دوستاتو كه چرت مي زنن بيدار مي كني تا منم بهتون بگم جريان اين كلاس چيه
اونم چون كودكي مطيع داد زد : بيدار شين ببينم بيدار شين اين جا كلاس درسه اگه قرار بود بخوابين تو خونه هاتون زير باد كولر مي خوابيدين سنگين تر بودين. لبخند مليحي رو روي صورتم حس كردم داره شكل مي گيره .تو اين بهبوحه بود كه دو نفر ديگه هم رسيدن
-سلام استاد
+سلام.بفرمايين
_شرمنده اسي جون ايين به بعدش قول ميدم زوده زود بيام
+خب بفرمايين بشينين
و خلاصه سرتونو در نيارم يه ربعي منتظر شدم تا همه برسن
ازشون خواستم خودشونو معرفي كنن.منم روي يه كاغذ اسماشونو به ترتيب نشستن و مشخصات بارزشون يادداشت كردم.
بعدش گفتم يكي دوتا كاغذ در آرين بذارين جلوتون
قيافه هاشون ديدني بود عين قورباغه چشاشون گردالويي شده بود . بعضي هاشون كاغذ در اوردن بعضياشون نداشتن از بقيه گرفتن بعدش من كه داشتم اين صحنه رو ميديدم به ليست تقلبي كه براي ياد گرفتن اسماشون داشتم نگاه كردم و اسم يكيشونو صدا زدم.
حيدري ميشه بگي چي باعث شده اين قدر تعجب كني
-آخه استاد جون كي جلسه اول امتحان مي گيره
امتحان؟؟؟!!من كه نميخوام امتحان بگيرم خب مي پرسيدين برا چي مي خوام برگه در آرين
انگار آروم تر شده باشن.و منم از اين كه جديتم جو كلاسو آروم كرده باشه خوشحال بودم
بنويسين
1-هيچ كس حق ندارد سر كلاس من دير برسد(سرخط)
جريمه (دونقطه ): بايد تا آخر كلاس سر پا بايستد
2- هرگونه غر خميازه خوابالودگي ممنوع
جريمه :بايد جلسه ي بعد بستني يا هر چيز ديگه به صورت توافقي شيريني بده
3-قوز كردن ممنوع
درست ميشينين
جريمه :به ازاي هر بار تذكر 5000 تومن تو صندوق ميندازه بعدش ميريم با پول صندوق خوراكي مي خوريم آخر ترم
نكته : باقرمز بنويسين اين جريمه ها و قوانين شامل منم كه معلمتونم ميشه
4-موبايل خاموش و به من تحويل داده ميشه
اگر فرد متخاطي رو شناسايي كنم موبايلش رو از همين بالا پرت مي كنم تو خيابون
5-اگر مشكلي دارين يا دليل موجهي دارين كه نميتونين به اين قوانين عمل كنين زودتر بهم بگين
بچه ها داشتن مي مردن و سكته مي كردن و مي خواستم در برن كه من سعي كردم برم با لحن ملايم تري درسم رو بدم
درس امروز بررسي واحد و كميت كيفي براي حد و اندازه ي افتضاح بودن يك مسعله يا شرايطه
خب ابتدا بايد بدونيم منظور از افتضاح بودن چيه ؟
خب بچه از سمت چپ اين جا شروع كنيم تا ته كلاس ميريم
-خب افتضاح بودن رو تو چيزاي مختلف ميشه ديد
شما بازه بده يني بگو اوج افتضاح بودن چيه.مينيممش چيه منم نمودار ميكشم
-اوجش قهر كردن عشقته. دوست دخترت نامزدت همسرت
*اوجش اينه كه سيگاري باشي و بخواي ترك كني
/اوجش اينه كه بخواي تعديل نيرو كني يك عذاب وجدانيه كه نگو
.اين كه خودكشي كني و زنده بموني
&اينه كه مثه خر درس بخوني نمرت كم شه
(كلاس از خنده مي تركه)
و.....
خب موافقين كه يه نمودار مجانب ماگزيمم شادي داريم مگه نه ؟
سرشونو به سر تاييد تكون ميدن
دو نفري دوباره ول ميشن
يني چي سهرابي و ساغري سريع 5 تومن بريزين تو صندوق
صندوقي رو كه با خودم آوردم رونشونشون ميدم
خب اوج شادي چيه از سمت راست شروع كنين
*اوج شادي تو شب عروسيه
/توي قبولي كنكوره
-توي يه سفر توپه به خارج از كشور
+تو بردن مسابقه ي بخت ازمايي
#تو بستني شير قهوه خوردنه
^توي يه پيتزا كه دوست پسرت برات مي خره و خيلي رومانتك ازت خواستگاري مي كنه
$توي جايزه ي نوبله
%توي يه حج تمتع رفتنه
و...
خب وقتي همه گفتن. ادامه دادم ما براي اوج شادي عددي مجانب صفر و براي اوج افتضاحي عدد مثبت بي نهايت يه نمودار لگاريتمي مي كشيم
images


و نقطه اي كه محور ايكس ها قطع شده رو نقطه ي پنجا پنجا پنجا خوب پنجا بده
حالا فقط تفسير نمودارمون مونده
ديدين كه مال همه بازه هاشون فرق داره
خب چه جوري ميشه سطح زير نمودار كمتري رو داشت ؟
با ادامه ي اين سري نوشته ها همراه من باشين
 
  • شروع کننده موضوع
  • #9

نگار

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
381
امتیاز
2,756
نام مرکز سمپاد
فرزانگان جامع(سه)
شهر
تهران
سال فارغ التحصیلی
96
رشته دانشگاه
بیوتکنولوژِی
احساسات را تحليل كنيد. (2نمره )

بغض هايي كه ميشكنن خيلي وقت ها خيلي خيلي سنگين تر از يه بغض خشك و خالي اند خيلي وقت ها وقتي اون بغض مي شكنه باهاش يك آدم رو فرو ميريزه و و اون اشك ها و هق هق ها رو نبايد دست كم گرفت . انگار در سكوت سرد يك تيكه ء قلمبه از بغض توي گلوي يه نفر تيكه تيكه ميشه.غمي رو كه حتي اشك ها هم نميتونن سنگينيش رو تحمل كنن.
انگار همون بغض سرد و سنگين و قلمبه كه شكسته ميشه و ميفته زمين دورترين آدما رو به هم نزديك مي كنه طوري كه حتي اگر اون آدم رو نشناسي ميري و در آغوشش مي گيري و ميگي :"چي شده ؟حالتون خوبه ؟"
انگار گاهي عجيب ترين ابزار انسان بغضه براي نزديك شدن به هم وگاهي انگار رسا ترين زبان انسان اشكه براي شنيده شدن .
و انگار گاهي خنده همين زيبايي ناب بشري همين زيباترين منظره ء دنيا گاهي همين خنده ء زبان بسته هم به خودش رنگ ناسزا ميگيره و در حس هاي انساني ميتوان انقدر غرق شد كه نفهميد لبخند يا بغض يا خشم يا درد دقيقا چه معنايي دارن
وگاهي آن قدر بازيچه ء احساسات خودمان و ديگران ميشيم كه بازي زندگيمون رنگ ميبازه.
 
  • شروع کننده موضوع
  • #10

نگار

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
381
امتیاز
2,756
نام مرکز سمپاد
فرزانگان جامع(سه)
شهر
تهران
سال فارغ التحصیلی
96
رشته دانشگاه
بیوتکنولوژِی
سمپاديا مستر كيتريج . مستر كيتريج -سمپاديا

به نام او...
94/9/20
اولين بار كه با هم حرف زديم حدود سه ماه پيش بود بهم ايميل داد و ازم خواست كه درباره ء كورسي كه توش ثبت نام كرده بودم بايد طي يه تماس تلفني توضيحاتي بده برام چنتا فيلم هم فرستاده بود. تنها چيزي كه راجبش ميدونستم اين بود كه اون يه مرد ميانسال تپلي چشم آبي قد بلند و البته آمريكاييه و توي كلورادو اسپيرينگز زندگي مي كنه.برام شماره هاشو فرستاده بود و توي اسكايپ قرار بود باهم حرف بزنيم.يه كوچولو راجع به اون كورس ازش پرس و جو كردم.
اون يه مرد خوش برخورد و با ادب بود از اون ور مرزها از يه جاي دور ولي خب وقتي با آدماي خارجي هم هم صحبت ميشي مي بيني اون ها واقعا جز رنگ پوست و شكل و قيافه شون فرق زيادي باهات ندارن.براش نوشتم كه ديدن فيلما از طريق يوتيوب سخته و اونم قول داد كه برام با دراپ باكس اون فايلا رو مي فرسته . هميشه به خاطر پيگيريم و البته شوق و ذوقم تشويقم مي كرد .حدس ميزنم گيج شده باشين . كاري كه اون مي كرد مثل كار و وظيفه ء پشتيان قلمچي بود توي اون كورس. خلاصه با كلي بحث قرار شد من 4 ونيم صبح و 6و خرده بعد از ظهر به ساعت اونا با هم حرف بزنيم . تفاوتاي فرهنگي و سياست باعث نشده بود كه حرفاش بويي از تعصباتش بگيره. ازم پرسيد كه مي تونم براي اسفند به آمريكا برم و اون جا بود كه راجع به عقايد امريكاييا راجع به ايرانيا و عقايد ما راجع به اونا حرف زديم. مي گفت كه واقعا سياست كثيفه و مبناي ارتباطات انسانيته.اون جا بهش گفتم مدرسه دارم و يهويي جيغش رفت هوا.باورش نميشد كه من هنوز يه بچه مدرسه اي باشم.و خلاصه بهم گفت تا زماني كه 18 سالم نشه نميتونم اون كورس رو ادامه بدم ولي گفت برام پادرميوني مي كنه.خلاصه بعد از يه مدت بهم خبر داد اگر كه مشتاق باشم شايد بشه يه كاريش كرد و دو سه هفته بعد بهم راجع به يه سري هزينه ها گفت و هي به قول خودش سنگ بود كه مرزاي سياسي جلوي پام مينداخت و من از اون كورس حذف شدم ولي اون هي حواسش به من بود هي ايميل و فيلم و چيزاي مرتبط ميفرسته و ميفرستاد. حس قشنگ هم نوع دوستي اي كه باب يا همون مستر كيتريج نشون داد به مرزاي جغرافيايي و زبون تلخ و تند و تيز سياست ربطي نداره و مستر كيتريج رو واقعا دوست مي دارم به خاطر مهربونياش.يه بار ازم قول گرفت كه بتونيم يه روز همديگر رو ببينيم . و من واقعا به قول خودش "لوك فورواد توو"ام براي ديدنش
مرد مهربون آمريكايي كه يادم داد ميشه با هزاران فرسنگ فاصله به ديگران مهربوني كرد و انرژي داد و خلاصه اينم از داستان مستر كيتريج
...
نتيجه گيري :
اما ما توي يه خاك زندگي مي كنيم كه خودمون به جون خودمون افتاديم و خودمون به خودمون زخم ميزنيم. مهربون بودني كه كم رنگ شده و يادمون رفته .چند وقت پيش منو از مدرسه ء مذهبي احسان كه برادم درس مي خونه به جرم نپوشيدن چادر بيرون انداختن هر چند كه حجابم كامل بود. من امروز لباسي كه اسمش حجاب برتره و مجوز مي كنم فردا همين چادر ميشه مجوز و بسيج كه مدرسه ء عشق است ميشه سهميه ء كنكورمو خلاصه چيزاي خوب فقط يه بليطن و يه ابزار براي سو ء استفاده و نه سود بردن ازشون و بعد زندگيمون و شغلمون هم قراره با پول زير ميزي بچرخه و اون وقت اين يه چرخه ء محتمل براي يه نوجوون كشور اسلامي و مردممون يه جوري به جون هم افتادن كه كشورمون معلوم نيس قراره چي ببينه و به دست خودمون ايرون و ايروني رو تيكه تيكه مي كنيم. اين روزا براي مهربوني كردن و مهربوني ديدن هم بايد پول بدي (گاها)
هر چند كه توي اين سرزمين گربه اي شايد بشه با ميكروسكوپ مهربونيا رو پيدا كني و شايد بشه اميدوار بود كه با فاكتوريل تلاش و زحمت و عشق خاك چاك چاك سرزمينت رو به هم بدوزي
#دوباره_ميسازمت_وطن
----
چند وقت پيش آقاي ميرصادقي يه پستي توي اينستاگرامش گذاشته بود كه خلاصه ء حرف دل منه :
امشب مهمان سر كنسول فرانكفورت بودم، بعد چند روز كه از ايرانم جدا بودم نماز خوندن توي خاك وطنم، كلي كنار غذاهاي خوشمزه ايراني چسبيد. مي دونم كلي از كارامون عقبيم اما خدا كمكمون مي كنه به لطف خوب بودن با هم، ايرانمونو آبادتر كنيم. يه خرده شبيه شعار شد اما من و تو اگه ما باشيم، اگه كمتر به روياهاي هم بخنديم، اگه هر وقت اسم ايران رو اورديم، به هم نگفتيم پاچه خوار، اگه با اميدمون به كشورمون ، متهم به اسگول بودن نشيم، اگه يه خرده و فقط يه خرده موقع زمين خوردن بيشتر هواي همو داشته باشيم، با هم مي تونيم كاري بكنيم كه بچه هامون وقتي رفتن دو تا كشور دو زاري رو ديدن، پس نيفتن. و نگو كه اين كار كوچيكيه ، از همين حالا شروع كنيم؛ به اميدواري من نخنديم
اينم از نتيجه ء داستان مستر كيتريج
 
  • شروع کننده موضوع
  • #11

نگار

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
381
امتیاز
2,756
نام مرکز سمپاد
فرزانگان جامع(سه)
شهر
تهران
سال فارغ التحصیلی
96
رشته دانشگاه
بیوتکنولوژِی
هیچ وقت به هم عادت نمی کنیم،هیچ وقت برای هم عادی نمیشوی

[size=10pt]#صرفا_مشعوفم
#بستنی_درمنفی_8درجه،اون روزی برف اومده بود و سرمای هوا کم بود اونم حالا هوس بستنی کرده بود ،در حالی که توی پالتوم چنبره زده بودم و منتظر بودم با دو تا از اون بستنی های عمو حسین سنتی و مشتی در دست بیاد پیشم دیدم که لبخند زنان دو تا بستنی یخی دستش بود کلی ضد حال خوردم لبخندی به پهنای صورتش روی چهره ء گندمگونش جا باز کرده بود ، نگاه م رو خوند و گفت آقای بستنی فروش پس از خوندن پنج تا قل هوا... نا قابل بهش گفته که دخترم ایشاا.. خدا شفات میده و یک لبخند از رو دلسوزی بهش زده و پرتش کرده بیرون، کلی خندم گرفته بود، بهش گفتم برات صد تا دخیل امام رضا هم ببندم تو همین جوری می مونی ،اما می دونی چیه من همون جوریه که دوستت دادم،همین جوری عجیب غریب و خل وچل ودیوونه،
اونم در حالی که لپم رو می کشید گفت یه بلا نسبت نگین یه وقتا، بیا بستنی یخیمونو بخوریم تا سرد نشده از دهن بیفته ، و در حالی که داشتیم از سرما می مردیم بستنی به دست یه کوچولو تو خیابون راه رفتیم و هی سعی می کردیم که کم نیاریم و تسلیم نشیم و نشون بدیم توی منفی هشت درجه هم میشه بستنی یخی خورد که پنج دیقه نگذشته بود و من در سکوت تو حال و هوای خودم غرق شده بودم که دیدم ،ا ا ا خانوم غیبش زده ، سرم رو چر خوندم و ندیدمش اون دور و ورا. گوشیم زنگ می خوره، خودش بود ،
:مادمازل ببخشید مزاحم هپروتیشنتون میشم من توی همون پاساژ دور میدونیه پناه گرفتم ، افتخار میدین شما هم پناهنده بشین اگر تسلیم نشین هر گونه خطری در پیشه سرما خوردگی ،سیاه سرفه ، مننژیت ،...بالاخره دیدی میشه تو منفی هشت درجه هم بستنی بخوری،
#به_قول_خودش ،عادی بودن هیچ وقت جالب نیس هیچ وقت ،خودت باش حتی اگر با بقیه خیلی فرق داری مثل این برگای سبز که توی این برف سرد خودشونو پخش زمین کردن،اگر بخوای مثل بقیه باشی یه موقعی به خودت میای و میبینی که یه عمر نقاب زده بودی، یه عمر حرف دلت رو خفه کردی و هیچ وقت نتونستی معنی زندگی رو بفهمی و چه زود دیر میشه،
[/size]
 
  • شروع کننده موضوع
  • #12

نگار

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
381
امتیاز
2,756
نام مرکز سمپاد
فرزانگان جامع(سه)
شهر
تهران
سال فارغ التحصیلی
96
رشته دانشگاه
بیوتکنولوژِی
صرفا جهت درد و دل

_این روزا بدجوری تو زندگی گره خوردم گاهی نیشم تا بناگوش بازه و گاهی حتی تبسمای مصنوعی هم سخته برام ،من زمانی عاشق روزای پنج شنبه ی مدرسه بودم و کلاسای پژوهشمون،سه شنبه ها و انشا ها و کلاس های دینی خانوم وثوقیان و حتی هست آنچه هست های خانوم زارع اما هر چی به کنکور نود و شیش نزدیک تر میشیم احساساتم رو کم رنگ تر می کنم و میشم عین یه ماشین حساب با دو تا دست و دو تا پا باید ترار رتبه و نمره هام رو ببرم بالا و گم وگور شم لای کتابام اون وقته که نشستن پشت میزی که همیشه پشتش نیشم تا بناگوش باز بود شبیه مراسم ختمه.دوست دارم کتابام رو آتیش بزنم و به روزایی برگردم که احساس مقدس تر بود .و مدرسه ای که هویت دانش آموز علم جو رو خورد می کنه و حتی برای احساسات مقدسش پشیزی ارزش قائل نمیشه. دیگه نمیتونه همون جای مقدسی باشه که یه دانش آموز چارده ساله برای به دست آوردن عنوان سمپادی از عزیزترین تفریحاش گذشته همون جایی که توش بهترین حسای دنیارو تجربه کردم،کی می فهمه وقتی حلقه میزنی وقتی می خونی :زیبایی های دنیای رویای ما ...چه جوری شعف بدون شائبه وجودت رو پر می کنه،این روزارو به امید این می گذرونم که بتونم یه راهی بسازم یا پیدا کنم برای روزایی که حالم خوب باشه از جایی که هستم،
 
  • شروع کننده موضوع
  • #13

نگار

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
381
امتیاز
2,756
نام مرکز سمپاد
فرزانگان جامع(سه)
شهر
تهران
سال فارغ التحصیلی
96
رشته دانشگاه
بیوتکنولوژِی
تنها جايي كه هنوز پس از اين همه تغيير سايت احساس آشنايي دارم باهاش
بشدت زير فشار حوادث دنياي واقعي له شدم مدام از خودم فرار مي كنم لاي اهنگ لاي در يخچال لاي سمپاديا تله يا اينستا مدام اينور و اونور مي خوام فرار كنم از خودم اما خب نميشه متاسفانه
#پريشان_نوشت
 
بالا