• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

جانا! سخن از زبان ما می‌گویی :-"

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع 11300
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
یک چیزی که هست، اعتقاد دارم که:

«دیده را فایده آن است که دلبر بیند
ور نبیند چه بود فایده بینایی را؟»
 
«أَنْتَ بِالنِّسْبَةِ لِي كَاللَّيْلَةِ الَّتِي تَسْبِقُ سُقُوطَ الدِّكْتَاتُورِ»
(تو برای من چون شبی هستی که پیش از سقوط دیکتاتور می‌آید.)
 
مگرت روی بپوشی و در فتنه ببندی

😑😑😑😑
 
عشق میتواند زندگی یک دهقان را به اندازه ی یک نویسنده ی معروف فرانسوی معتبر کند؛ چنانکه هزاران نفر بخواهند داستان زندگی تو را بخوانند.
 
l223922_Screenshot_20240719-0846182.png
 
بر روی فرش مسجدو در فکر موی تو
بیچاره آن که به ما گفت التماس دعا
 
غزل ۲۸۴۸، دیوان شمس، مولانا:

سحر است خیز ساقی، بِکُن آنچه خوی داری
سر خُنْب برگشای و بِرَسان شراب ناری

چه شود اگر ز عیسی، دو سه مرده زنده گردد؟
خوش و شیرگیر گردد ز کَفَت دو سه خماری؟

قَدَح تو آفتابت، چو به دور اندر آید
برهد جهان تیره، ز شب و ز شب شماری

ز شراب چون عقیقت، شکفد گل حقیقت
که حیات مُرغ زاریّ و بهار مَرغزاری‌

بدهم جان شیرین، به شراب خسروانی
چو سر خمار ما را به کف کرم بِخاری

که ز فکرت دقیقه، خَلَلی ست در شقیقه
تو روان کن آب درمان، بگشا ره مجاری

همه آتشی تو مطلق، برِ ما شد این محقق
که هزار دیگ سر را به تفی به جوش آری

همه مطربان خروشان، همه از تو گشته جوشان
همه رخت خود فروشان، خوششان همی فشاری
 
آخرین ویرایش:
فکرش که هنوز در دلم جان دارد
غم دم بکنید که عشق فنجان دارد

غمم آغشته به طعم لبانش سازید
به لیلا بگویید مجنون غم هجران دارد
 
رسان پیام ما به گوش یار جانی
بگو به داد ما برس اگر توانی!
 
اوه بئاتریس، یه روز وقتی همه‌چی تموم شد، ما چطوری می‌خوایم در مورد اتفاقایی که برامون افتاده حرف بزنیم؟
بئاتریس و ویرژیل-یان مارتل
 
یارب سببی ساز که یارم به سلامت
بازآید و برهاندم از بند ملامت

پ ن: نت رو وصل کنید دیگه🤬
 
برای من و تو همین بس است
که برای همیشه
رازی می‌مانی
در قلبم
که مرا می درد
اما گفته نمی‌شود
 
اشکات مثل گل توی باد پرپر زدن پرپر شدن
طفلی چشای خوشگلت با گریه خوشگل تر شدن
 
اینجا، در سراشیب تپه‌ها،

پیش رویِ غروب و دهانه‌ی زمان،

در نزدیکی باغ‌های سایه بُریده،

به همان کاری مشغولیم که زندانیان،

به همان که خیلِ بیکاران:

امید را می‌پرورانیم...



محمود درویش

ترجمه: سعید هلیچی
 
چه خوش‌است حال مرغی که قفس ندیده‌باشد
چه نکوتر آنکه مرغــی ز قفـس پریده باشد

پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند
چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد
 
دوستت دارم پریشان شانه می‌خواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم دانه می‌خواهی چه کار؟

تا ابد دور تو می‌گردم بسوزان عشق کن
ای که شاعر سوختی پروانه می‌خواهی چه کار؟
 
Back
بالا