Setaaa
بازمانده جنگ تروآ
- ارسالها
- 392
- امتیاز
- 4,447
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- کنگان
- سال فارغ التحصیلی
- 1408
تو که باشی عالمی با بودنت معنا شودنشاید گفتن آن کس را دلی هست
که ننهد بر چنین صورت دل از دست
غیر تو هر قصه ای افسانه ای تنها شود
تو که باشی عالمی با بودنت معنا شودنشاید گفتن آن کس را دلی هست
که ننهد بر چنین صورت دل از دست
دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا راتو که باشی عالمی با بودنت معنا شود
غیر تو هر قصه ای افسانه ای تنها شود
شده با یاد کسی تا به سحر گریه کنی؟دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکردشده با یاد کسی تا به سحر گریه کنی؟
با خدا درد و دل و پیش همه شکوه کنی؟
در دفتر زمانه فتد نامش از قلمیاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد
به وداعی دل غم دیده ما شاد نکرد
توبه که دل خویش چو آهن کرده استدر دفتر زمانه فتد نامش از قلم
هر ملتی که مردم صاحبقلم نداشت

تو غره بدان مشو که می مینخوریتوبه که دل خویش چو آهن کرده است
در کشتن بنده چشم روشن کرده است
اگر هزار غمست از جفای او بر دلتو غره بدان مشو که می مینخوری
صد لقمه خوری که می غلامست آن را

تا که بر هم زد وصالت غمزهایاگر هزار غمست از جفای او بر دل
هنوز بنده اویم که غمگسار منست
ارنی کسی بگوید که تو را ندیده باشدتا که بر هم زد وصالت غمزهای
کرد صبح آغاز غمازی مرا
چو ز تو آواز میندهد فرید
تا دهی قرب هم آوازی مرا
یک روز به شیدایی در زلف تو آویزمارنی کسی بگوید که تو را ندیده باشد
تو که با منی همیشه چه لنی چه لنترانی؟
ما زبالاییم و بالا میرویمیک روز به شیدایی در زلف تو آویزم
زان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم
مکنید دردمندان گله از شب جداییما زبالاییم و بالا میرویم
ما ز دریاییم و دریا میرویم
متصل است او معتدل است اومکنید دردمندان گله از شب جدایی
که من این صباح روشن ز شب سیاه دارم
شبی را تا شبی با لشکری خردمتصل است او معتدل است او
شمع دلست او پیش کشیدش
در کارگه کوزه گری رفتم دوششبی را تا شبی با لشکری خرد
ز تن ها سر، ز سرها خود افکند
چو لشکر گرد بر گردش گرفتند
چو کشتی بادپا در رود افکند
شد آن زمانه که شعرش همه جهان بنوشتدر کارگه کوزه گری رفتم دوش
دیدم دوهزار کوزه گویا و خموش
دلا دیدی که آن فرزانه فرزندشد آن زمانه که شعرش همه جهان بنوشت
شد آن زمانه که او شاعر خراسان بود
نوگل نازنین من تا تو نگاه می کنیدلا دیدی که آن فرزانه فرزند
چه دید اندر خم این طاق رنگین
تو خاموش اگر من بهم یا بدمنوگل نازنین من تا تو نگاه می کنی
لطف بهار عارفان در تو نگاه کردن است
مسته صنمی چندین چندین صنمی مستهتو خاموش اگر من بهم یا بدم
که حمال سود و زیان خودم
