می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ، سر بدر می آرد،پس به سمت گل تنهایی می پیچی،دو قدم مانده به گل پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد .
در صمیمت سیال فضا ، خش خش می شنوی:
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور
و از او می پرسی
خانه ی دوست کجاست.»

امتیازات: Mehrasa~