به بحث ربطی نداره.
مشکل دقیقا همینه که بدیهیات اخلاقی بسیار کلّی هستند و هیچ وقت نمیشه مصداق واحدی که همه قبولش داشته باشن پیدا کرد.
تفاوت مصادیق در جوامع مختلف، یا در زمان های مختلف ولی در یک جامعه، به معنای بی فایده بودن ملاک شماست و هیچ وقت نمیتونه اختلافات رو حل کنه.
وقتی شما نمی...
سوال رو نپیچونید.
من بحثی راجع به استقلال اندیشه ها و غیره نمی کنم. اصلا اندیشه های رو یکی دیگه به انسان القا بکنه. من کاری ندارم.
آیا شما یک موجود ادراک کننده هستید یا نه؟
فعلا با مجرد و مادی کاری ندارم.
شما وجود خودتون رو به عنوان یک موجود ادراک کننده، قبول دارید؟
یعنی موجودی که چیزهایی رو درک میکنه، خیال بافی میکنه و از این جور حرفا.
الآن این چیه؟
این حرف شما درست نیست.
شما گفتی ملاکهای اخلاقی، امور بدیهی هستند.
من هم در جواب گفتم که ما مصداق بدیهی نداریم. یعنی در حقیقت این ملاک شما بی ثمر هستش.
چون مصداق بدیهی برای افراد و اقوام مختلف، طبق شرایطی که دارن، فرق میکنه.
در نتیجه شما نمی تونی یک قاعدهی جهانی ایجاد کنی. مثلا...
به هیچ وجه.
اشکالی نداره. من بحث خودم رو ارائه میدم. اگر به توافق نرسیدیم، طبق مبانی خودم پیش میرم.
بذار بحث رو از یه جای دیگه شروع کنیم.
شما در اصل وجود خودت شک داری؟
مثلا احتمال میدی که اصلا وجود نداشته باشی؟
(با چگونگی وجود کاری ندارم، سوال در اصل وجود داشتنه.)
احیانا اگرشخص دیگری غیر...
اگر هیچ مصداق مشترکی وجود نداشت چی؟
کی گفته ؟ از کجا معلوم؟
بدیهی ترین حقوق اخلاقی مثل حق حیات، مصداق بدیهی ندارند.
مثلا بعضیا حق حیات رو برای حیوانات هم قائل هستند.
بعضی ها فقط برای انسان ها.
بعضی ها فقط برای گروهی از انسان ها.
بعضی ها هم فقط برای خودشون.
مثال هاش هم تو تاریخ و حتّی الآن هم...
من اصلا با واژهی اندیشه و ... کار ندارم.
ادراک یعنی چی؟
اینم بگم که من اصلا با عالم خارج از ذهن کار ندارم، بیاید تو همین مفاهیم. مفهوم غول رو در نظر بگیرید.واقعا به نظر شما میشه که ذهن شما، مفهوم غول رو درک کنه، بدون این که این مفهوم در ذهن شما باشه؟
اگر این مفهوم در ذهن شما نیست، پس شما...
منظور از علّت حقیقی، فیزیکی نیستش. یه کم به توضیح نیاز داره. من اینجا اجمالا میگم، مفصلش باشه بعدا.
علّت حقیقی: علّتی که وجود معلول، متوقّف بر وجود علّت باشه. یعنی اگر علت از بین بره، معلول هم از بین بره. برای مثال، اگر من از بین برم، همه ی تصوّرات ذهنی منم از بین میره.
برخلاف علّت غیرحقیقی...
پس هنوز منظور من رو متوجّه نشدید.
این رو من هم قبول دارم. حتّی بیش از شما.
چون به نظر شخص خودم، گرسنگی برای بدنه و بدن اونو به وجود آورده، امّا ادراک اون توسّط نفس صورت میگیره که یک موجود غیرمادی هستش و اصلا گرسنگی برای نفس مجرد، معنا نداره!
اصلا معنای گزارهی "من گرسنه هستم" همینه که من دارم...
خب طبق چه ملاکی آزادی زن رو فدای کودک می کنید؟
دقت کنید که اصل این بدیهیات رو همه قبول دارند.
مثلا بعید می دونم که کسی با آزادی مخالف باشه.
امّا تعریف آزادی، حدود آزادی و ... بدیهی نیست.
همچنین مصادیق هم بدیهی نیست.
برای همین در تعارضات کلّی دو اصل بدیهی و یا تعارضات مصداقی دو اصل یا یک اصل،...
اگر قرار بود که همه ی انسان ها اینگونه باشند، حرف شما درست میشه.
امّا یه بحثی هست به نام نظام احسن.
من الان نمیخوام بحث خداشناسی بکنم.
بعد از بحث معرفت شناسی، میخوام برم سراغ خداشناسی، اونجا در خدمتم.
کی گفته؟
البته اگر تاپیک جبر و اختیار هستش، اعلام کنید تا بریم اونجا ادامه بدیم.
بعدا میخوام...
ضد و نقیض نبود.
در دو سطح بحث کردم. یکی ظرف زمانی و دیگری فوق زمانی.
خیر به جبر نمیرسیم.
چون آینده ای که نزد خدا حاضره، آینده ای هست که ما با اختیار خودمون بهش خواهیم رسید.
یعنی وقتی میگیم خدا به آینده علم داره، معنیش اینه که خدا میدونه ما با اختیار خودمون به کجا میرسیم.
به این قید ریز دقت...
این اشکال بعدی من بود که بعدا به صورت مبسوط بهش می پردزام.
بعد از سه ماه چی؟
این بدیهی نیست. یعنی اینکه زندگی اون بچّه پس از تولدش چطوری میشه، بدیهی نیست!
به این سوال جواب ندادید.
اصلا مستقل از شما باشن یا نباشن.
سوال: آیا شده که ذهن شما "گرسنگی" را ادراک کند؟
در اصل وجود این درک گرسنگی هم شک دارید؟ یعنی شک دارید که این ادراک را دارید یا نه؟
(حالا این گرسنگی برای هرکسی که میخواد باشه.)
در مورد جزئیات میشه حرفتون رو قبول کرد. (فعلا قبول می کنم تا ببینم نقدی پیدا میشه یانه.)
امّا در مقام کسی که میخواد برای یک جامعه نظر بده، باید یک ملاکی وجود داشته باشه که بتونه بین اختلافات مردم قضاوت کنه.
شما اختلافات بین آزادی و حق حیات رو چگونه حل میکنید؟
این اختلاف، بین دو بدیهی هستش...
به این سوال جواب بدید لطفا.
به حرف بنده دقت نکردید.
ملاکش رو خودش در نظر نگرفتم.
من گفتم این قضیه از چیزهایی در درون ذهن خبر میده. یعنی این گزاره، خودش یک چیزه و اونی که ازش حکایت می کنه، چیز دیگر.
امّا هر دوتا در درون من وجود دارند.
یعنی هم خود گزاره در درون من قرار داره و هم چیزی که حکایت...
خب شما همونجا هم نتونستید منطقتون رو اثبات کنید.
خب حالا فعلا شما رو واقعگرا در نظر میگریم. (البته با توجّه به نقدهایی که در معرفتشناسی به شما وارد شد.)
بریم سراغ بررسی خود مکتب اخلاقی.
من ادعام اینه که این بدیهیات خیلی کم هستند و اختلافات فکری مردم، از اشتراکاتشون بیشتره.
برای مثال،...
این باران فقط یک تشبیه بود.
شما رحمت خدا رو مانند بارانی در نظر بگیرید که دائم در حال بارش هستش.
خدا همه رو دوست داره و نهایت رحمتش رو در اختیار همه قرار داده. این ما هستیم که کم استفاده می کنیم.
(آیاتی هم که در قرآن میگه خدا بعضی رو از رحمتش دور نگه میداره، معنیش اینه که چون اونا ظرفیتش رو...
خب ظاهرا با هم مشکلی نداریم. ادامه ی بحث:
قبول دارید که برخی از مفاهیم، گاهی از خارج از ذهن حکایت نمی کنند؟
برای مثال:
گزارهی "من گرسنه هستم." را در نظر بگیرید.
مفهوم "من"، از خارج از من حکایت نمی کند.
مفهوم "گرسنگی" هم از وجود یک حسّی در درون من حکایت می کند.
مفهوم هست از اعتقاد من نسبت به...
پی بردن به حقیقت اشیاء، یعنی پی بردن به اینکه اونا چی هستن.
خب حقیقت هرچیزی ممکنه با دیگری فرق بکنه.
به عبارت دیگر، مفهوم حقیقت روشنه: چیستی.
امّا مصداقش تقریبا دست نایافتنیه( در اکثر موارد!)