نتایج جستجو

  1. نوشته های آزاد

    با هر قدمی که بر می داشتی تکه ای از وجودم را خرد می کردی. محکم گام برمی داشتی و به هیچ چیز فکر نمی کردی. لحظه ای هم پشت سرت را نگاه نکردی و برگ های زرد و خشکی را که روزی به امید تو سبز بودند را ندیدی. صدای خرد شدنشان را زیر پاهایت نشنیدی. صدای ناله هایشان راکه تو را می خواندند نشنیدی. نشنیدی و...
Back
بالا