- ارسالها
- 4,189
- امتیاز
- 39,559
- نام مرکز سمپاد
- BHT
- شهر
- LNG
- سال فارغ التحصیلی
- 1397
- دانشگاه
- SBU
- رشته دانشگاه
- ARC
بعد هیژده سالگیم و توی ماشین آموزشگاه، کنار مربی!
حلزونی روندم
حلزونی روندم




خیلی ام پایه م بود، یهو گفت کیانا بیا بشین پشت ماشین. منم لج کرده بودم میگفتم نمیخوام و تمام بدنم داشت می لرزید، اون اصرار کرد منم قبول کردم، رفتیم یه جای خلوت پیدا کردیم، نشستم پشت فرمون بهم گاز و کلاچ و ترمز رو گفت که کدومان و دنده رو توضیح داد، منم با کلی وحشت راه افتادم، یادمه داداشم می خندید میگفت این تند نمیره
، دیگه فک کنم یه ربع بیست دقیقه بیشتر نشد، تازه دنده دو هم زدم




عین این آدم ماهرا هم ژست گرفتم و دستمو تکیه دادم به پنجره و فرمونو گرفتم . که مامانم گفت لعیا من چند ساله دارم رانندگی میکنم همچین ژستی نگرفتم تا حالا. حواست رو به جلو باشه. منم یواشکی دستمو آوردم پایین.






