• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

ملک نامه

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع maleck :)
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : ملک نامه

نخواب #ئایلان

چرا خوابیده ای ئایلان؟
چرا آرامی و ساکت؟
چرا چیزی نمی گویی
ز قهر موشک و راکت؟
چرا از مادرت دیگر نوازش ها نمی جویی؟
چرا دیگر نمی خندی؟
نمی گریی
نمی پویی..؟
چرا ئایلان چنین خوابی در این غوغا و بی تابی؟
نمیدانی مگر باید پناه مادرت باشی؟
نمی دانی که باید شعله خشم و غرور کشورت باشی؟
نمیدانی مگر باید کنار مرد و زن دختر
پسر،مادر، پدر، همسنگرت باشی؟
چرا خوابیده ای؟ بر خیز!
نباید فکر خوابیدن، فراغت، آرمیدن در
کنار دشمنت باشی!
چرا خوابیده ای آرام
کنار این همه مردان نامرد و قبیح و زشت و خون آشام؟
چرا خوابی؟ چرا ساکت؟
چرا مانند این مردان بی غیرت
نشسته گوشه ای مانند یک ماکت؟!
نمی دانی مگر جز دست تو اینجا کسی پشتت نمیخارد؟
نمیدانی مگر ابری
برای خامشی آتش خانه ت
در این دنیا نمی بارد؟
چرا پس ساکتی خوابی؟
چرا آسوده اینجا در کنار این نجس آبی؟
چرا چشمان خود بستی؟
نمی بینی
نمی باری...؟
مگر از یاد بردی که تورا مادر چه ها آموخت؟
ندیدی آشیانت را که دشمن با غضب می سوخت؟
چرا خوابیده ای؟ پاشو!
حیا کن! شرم کن! هان!
کمی غیرت کن و بر خیز!
تورا مادر نیاورده که تا این دوزخش بینی!
که تا آرام و آسوده
کنار آب بنشینی!
که تا از دار این دنیا
ثمر این مرگ را چینی...!

تو امّیدی!
چراغ خانه ای! برخیز!
تو فریادی!
صدای گریه مردی!
تو یک جانی
برای خانه ات، کوبانی ات! برخیز!
تورا به مّرگ این انسانیت برخیز!
نخواب ئایلان!
که الآن وقت بیداری است!
زمان خشم و بیزاری است!
نخواب ئایلان که مادر چشم دارد باز
صفای خانه را بیند
-چه رویایش تماشایی است...!-
کنار تو
برادر ها و خواهر هات
بدون ترس بنشیند
و سیبی از درخت کوچک باغش
-حیاطِ خلوتِ خانه-
برای خوردنت چیند
-عجب فکری!
چه رویایی!
خیالی محض زیبایی! -
نخواب ئایلان که اینجا خوب می خوابند
در این دنیا همه آداب خفتن را
حسابی، خوب می دانند
نخواب ئایلان
که بعد از خفتنت اینجا
ندیمان قصه می گویند
طبیبان نسخه می بافند...
نخواب ئایلان!
که اینجا مردمان آتش
ز خانه ت باز ننشانند!
هزاران چشم می گرید
هزاران اشک می بارد
ولی دستی نمی آید
که پشتت را بخاراند...
نخواب ئایلان!
که امیدی!
چراغی! روشنی بخشی!
صدایی! قصه ی دردی!
نوای خامش انسانیت!
تو گرمای نفس هایی چنین سردی...!

شهریور 94

ka%20(3).jpg

aylan-kurdi.jpg
 
پاسخ : ملک نامه

دوباره بارش باران
چراغی میکند خاموش
دوباره می چکد اشکی
ز چشم مادری بی تاب
که میداند نمیگیرد
دگر دردانه در آغوش...
دوباره می چکد باران
بروی این زمین سرد
دوباره گریه مردی
-پدر-
در بهت سنگین درد...
چه سیلی!
وه چه طوفانی!
عجب باران نامردی!
چه ابر خانمان سوزی!
چه سیل ناجوانمردی!
که می گوید که این زیباست؟
کجای این هوا عشق است؟
کجا می شوید این باران
پلیدی ها...
سیاهی ها...
ز شهر سوگواران؟ هان؟
کجا می شوید این زنگار
همین باران که خود زشت است...؟
چه می گویی؟ که من بیزارم از باران...
ازین باران نامردی که جای شستن دردت
نقوش زندگیت شست...
درون سینه مادر
دوباره تخم غم را کاشت
گیاه حسرت آغوش تو این بار
در آغوش پدر می رست...
دوباره باراش باران
دوباره گریه یک مرد
دوباره مرگ یک رویا
دوباره درد دوباره درد...


برای آدرینا؛ قربانی کوچک سیل ایلام
 
سحرگه بود یا شب
یا غروبی سرد و بی خورشید
سکوتی قبلِ طوفان بود...
که ناگه کودکی ترسید
صدایی آمد و دودی شبیه سایه ی کفتار
شبیه گرگ درنده
شبیه مرگ یا کشتار

صدای شیون و فریاد فضای شهر را پر کرد:
" چه بود این؟ از کجا آمد؟
چرا با ما خدا چون کرد؟
چرا پستان مادر را
بجای شیر از خون کرد؟
لباس نو عروسم را
به خونش سرخ و گلگون کرد... چه بود این؟ از کجا آمد؟
چرا آمد؟
خدایا... آه... می سوزم...
گلویم...
سینه ام...
چشمم...
نمی بینم!
تمام جانم آتش دان این جنگ است
خدایا داغ این آتش
به پیشانی تو ننگ است...
خداوندا! خدایی تو!
نمی بینی مگر مارا؟
نمی سوزی و حق داری...
چه می بینی از آن بالا؟
خدایا! عدل تو این بود؟
گلستان می کنی آتش؟
گلستانم
ببین حالا که می سوزد
ببین این غنچه ی پرپر
در آغوشم چه می سوزد...
بهشت زیر پای مادران این است؟
جهنم چیست؟
خدایا این چه انصاف است؟
چه عدل است این؟
چه تقدیر است؟
غذای کودک آتش نیست
خوراکش جرعه ای شیر است... چه می گویم به لم یولد؟
نمی دانی و حق داری...
چه می گویم؟
چه می خواهم؟
چه اعجاز و عجب کاری؟ "

نفس در سینه می سوزد
خیال آهسته می میرد
قدم ها ناتوان و بازوان محکم
و کودک در دل بابا،
پس از آن بیقراری ها
کمی آرام می گیرد... صدای شیون و ناله
دوباره می شود خاموش
سکوتی سرد می بارد
و می شوید
سیاهی ها و رنگ خون...
در آن بستان ویرانه
و در آن وادی خاموش
صدایی نیست...
آرام است.
زمان انگار بر کام است!
صدای گریه ی نوزاد ها دیگر
مزاحم نیست...
سکوت این بار مادام است...


به یاد قربانیان بمباران #حلبچه.
 
بجای شیر از خون کرد؟
بگیم "به جایِ شیر از خون پُر کرد" بهتر نیست؟
البته اگه با اضافه نکردنِ "پر" قصدِ ایجاد ایهام داشته باشین که هیچی :)

گلستان می کنی آتش؟
اینجا به نظرم دو جور می‌شه خوند، یکی با لحن انکاری که یعنی "تو همونی که آتش رو گلستان کردی؟!" (اشاره به قضیهِ حضرت ابراهیم)
یا پرسشی، که "گلستانِ فعلیِ ما رو آتش زدی؟"
اگه مقصودتون دومی بود، شاید بهتر باشه یه مقدار جمله‌بندی‌ـش رو تغییر بدین، چون بیشتر برداشتِ انکاری ازش می‌شه :د

در کل خیلی خوب و با‌محتوا بودن اشعارتون.
تا حالا چاپ‌شون کردید؟ یا قصدِ چاپ کردن‌شون رو دارین؟ :)
 
شعرهاتون قشنگ بود و به خوبی میتونید احساس رو در بطن کلمات به کار ببرید.
میتونم بپرسم از چه قالب شعری استفاده می کنید ؟ با قالب های کلاسیک از نظر وزن هماهنگی ندارن.یه قسمت هایی به نیمایی نزدیک تره یه بخش های دیگه به قالب سپید.ممنون میشم کمی در موردش توضیح بدید.
 
شعرهاتون قشنگ بود و به خوبی میتونید احساس رو در بطن کلمات به کار ببرید.
میتونم بپرسم از چه قالب شعری استفاده می کنید ؟ با قالب های کلاسیک از نظر وزن هماهنگی ندارن.یه قسمت هایی به نیمایی نزدیک تره یه بخش های دیگه به قالب سپید.ممنون میشم کمی در موردش توضیح بدید.
خب کدوم شعرم مد نظرتونه؟
تا حدی با وزن قالب های کلاسیک آشنایی دارم، چند تایی هم از شعرای کلاسیکم رو هم گذاشتم. (اگه ایرادی هست بگین تا اصلاح کنم :D )
ولی شعر نیمایی رو نمیدونم چطور میشه وزنشو شمرد که بخوام دقیق بگم :D اگر کمکم کنید خیلی خوشحال میشم :)


بگیم "به جایِ شیر از خون پُر کرد" بهتر نیست؟
البته اگه با اضافه نکردنِ "پر" قصدِ ایجاد ایهام داشته باشین که هیچی :)


اینجا به نظرم دو جور می‌شه خوند، یکی با لحن انکاری که یعنی "تو همونی که آتش رو گلستان کردی؟!" (اشاره به قضیهِ حضرت ابراهیم)
یا پرسشی، که "گلستانِ فعلیِ ما رو آتش زدی؟"
اگه مقصودتون دومی بود، شاید بهتر باشه یه مقدار جمله‌بندی‌ـش رو تغییر بدین، چون بیشتر برداشتِ انکاری ازش می‌شه :د

در کل خیلی خوب و با‌محتوا بودن اشعارتون.
تا حالا چاپ‌شون کردید؟ یا قصدِ چاپ کردن‌شون رو دارین؟ :)
اومممم نمیدونم چی بگم... بجای شیر پر خون کرد فک کنم وزنشو ثقیل کنه، برای همین از آوردم که بشه اینطور خوند: بجای شی رز خون کرد
من منظورم همون انکاری بود، البته این طور که شما میگین هم میشه خوند :D
واللا فعلن در حدی نمیبینم که بخوام چاپ کنم :D
 
خب کدوم شعرم مد نظرتونه؟
تا حدی با وزن قالب های کلاسیک آشنایی دارم، چند تایی هم از شعرای کلاسیکم رو هم گذاشتم. (اگه ایرادی هست بگین تا اصلاح کنم :D )
ولی شعر نیمایی رو نمیدونم چطور میشه وزنشو شمرد که بخوام دقیق بگم :D اگر کمکم کنید خیلی خوشحال میشم :)
راستش رو بخواید ایراد وزنی دارن . باید براساس قالبی که مد نظرتون هست از وزن های اون نوع شعر استفاده کنید (قصیده ، غزل مثنوی و.. )
شعر نیمایی مصرع ها کوتاه و بلند میشن و نیازی به هماهنگی قافیه ها نیست اما دارای وزن هستن . شعر سپید فقط آهنگ داره ولی وزن نداره.
بحثش خیلی مفصل هستش که نمیشه در یک پست در موردش صحبت کرد . اما تاپیک های خوبی در زمینه شعر توی انجمن هست مثل عروض یاد بگیریم و دیگر تاپیک های مفید انجمن که میتونن خیلی براتون مفید باشن.براتون آرزوی موفقیت دارم.
 
بشنو از من چون حکایت میکنم
از صداسیما روایت می کنم

یک رسانه کاملا ملی و خوب
پر مخاطب، کاربردی، فتنه کوب

هر چه می فرمود کلا راست بود
از چپ ار می گفت آن هم راست بود

راست پوی و راست گوی و راست جو
غیر ازین باشد خدایی؟ راست گو

می سرایی در غمش صد مثنوی
گر که اخبارش ز دنیا بشنوی:

"کاین جهان کی این قَدَر بر باد رفت؟
عمر مردم کی زمانی شاد رفت؟

ما بسی خوبیم اما... نیستیم؟
در تمام حوزه ها ما بیستیم!

البته ایام فعلی بد شده
درصد بیکار بیش از صد شده

ما که آن ایام داش آکَل بُدیم
بعد منچستر، خدا! اول بُدیم...!


یاد آن ایام خوش باشد به خیر
(پاسخ مردم به آن ها گشت خیر)

حیف باشد حیف باشد باز حیف
خوب میکردیم از آن اوضاع کیف"

چیست بهتر از صدا سیمای ما؟
کیست قدرش را بداند؟ وای ما...

گرچه گاهی اشتباهی میکند
اشتباهی هر که گاهی میکند


گرچه دعوت در خبر احضار شد
یا گل برجام کلا خار شد

این بهانه ها ز ایشان تو مگیر
می شود گاهی به گاهی شیر سیر

یک سه نقطه این ور و آن ور شده
چیز خاصی نیست، بیخود شر شده

ور وزیری خواند مال دیگران
-از تبار مردمان اصفهان-

عیب دارد؟ ما همه از یک تنیم
پیله ی بیخود به ایشان می تنیم...

جمله ی آخر ز راوی گوش کن
هر که جز این گفت هم خاموش کن

ما مریدانیم و ایشان پیر ما
هر چه می گویند باشد یاد ما
 
آخرین ویرایش:
متناقض نمایی از غم و درد و شفاقتی?
برو مونتاژ کار بی هنر از شعر،آفتی!

بنده عذر میخوام اگه نقد کردنم زیاد جالب نبود
اما اینجوری بهتره
تعریف نادان? یا نقد استاد?
ولی دیسلایک فقط میتونه دلیل عقده باشه
دوستدار شما هستیم
 
آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد:
در مزرعه کشت کپک پیرهنی بود
کان جامه زمانی به تن هموطنی بود

روزی بشدم سوی خزینه که بشویم
روی و سر و تن وانچه به روی بدنی بود

چون چشم گشودم دو سه خروار لباسی
کز آفت و میکروب و لجن سیر و غنی بود

بازش بنمودم و بدیدم به چ وضع است
صد گونه کپک لاش چو دشت چمنی بود

در سمت دگر سبز دگر لای سپیدی
چون جیش تر و تازه ی ماده زغنی بود

رودم به دهن آمد ازین وضع کثیفی
گفتم به دلم: " کاش مرا یک دو زنی بود

تا ظرف مرا رخت مرا جان و تنم نیز
می شست و دمی هم بر من هم سخنی بود

چون وضع خراب است و مخارج کم و بسیار
ای کاش حداقّل که مرا پیرزنی بود..."

این است زمانه ملکا! غم مخور و حرص
کان پیرهن و همسر و زن فان و دنی بود.

ملکنامه- در وصف این کپکای روی لباسامون :دی

این شعرو سه چارسال پیش تو خوابگاه در وصف اوضاع خونه داریمون گفته بودم، حس کردم لازمه یادآوریش کنم :))
11182368_824104747643940_7819218784573488141_n.jpg
 
Back
بالا