خب حرفی که میزنی خیلی مضحکه.داری قالب شعر رو ازش میگیری میگی ببین شبیه نثره

تازه گیرم تو یه متنی رو بذاری که قابلیت تبدیل به شعر منثور رو داشته باشه.ولی چون از پایه قبول نداری بازم حرف خودتو میزنی.من بعد این شعر یه کلاسیکو از قالبش در میارم ببین به چه وضع مضحکی میرسه

کمتر از سپید تغییر میکنه ولی باز هم خیلی بد میشه.بعد من بیام ادعا کنم قالب رو از کلاسیک بگیر دیگه هیچی نداره پس شعر نیست ؟

تازه سپید کمتر به نثر نزدیک میشه تا منثور ولی چون الان گیری رو منثور میذارم یکی
صبوحی
به پرواز شک کرده بودم به هنگامی که شانه هایم از توان سنگین بال خمیده بود، و در پاکبازی معصومانه گرگ ومیش شبکور گرسنه چشم حریص بال می زد.به پرواز شک کرده بودم من.
***
سحرگاهان سحر شیری رنگی ِ نام بزرگ در تجلی بود.با مریمی که می شکفت گفتم«شوق دیدار خدایت هست؟» بی که به پاسخ آوائی بر آورد خسته گی باز زادن را به خوابی سنگین فروشد همچنان که تجلی ساحرانه نام بزرگ؛ و شک بر شانه های خمیده ام جای نشین ِ سنگینی ِ توانمند بالی شد که دیگر بارش به پرواز احساس نیازی نبود.
کلاسیک وقتی که اجزای جمله برمیگردن سرجای خودشون -از قالب شعریش درمیارم -
وه که گر من روی یار خویش را بازبینم تا قیامت کردگار خویش را شکر گویم .یار بارافتاده را در کاروان بگذاشتند بیوفا یاران که بار خویش را بربستند .مردم بیگانه خاطرخلق را نگه دارند دوستان ما یار خویش را بیازردند .همچنان امید میدارم که بعد از داغ هجر امیدوار مرهمی را بر دل خویش نهد .جنگ خواهی و آشتی خواهی رای رای توست ما قلم اختیار خویش را در سر کشیدیم .پای هر که را در خاک غربت در گل ماند ماند گو دگر دیار خویش را در خواب خوش بینی .
و الی آخر.خیلی شبیه شعر شد؟