پاسخ : پارادوکس سکوت
:: 20 ::
سرد و سخت
در بهشت خیال ، دست تو در دست من ، گونه بر گونه هم ، در هوای سخت و سردِ کوهستانی ، قطره های بارن ، گوییا اشکِ شوقِ دلِ بیمارِ من است ...
با تو می گویم این راز ها
- دوش اگر هوا ابری بود ، در دیده ی من اکنون ، آسمان رنگین است .
- کاش در آن طوفان ها ، ابر ها و تاریکی ها ، کاش در آن غربت و تنهایی ها ، یاد خورشید بودیم ، یادمان بود که خورشید دوان است ؟ در پی روزنه ای ؟ تا که دیدار همه زیبایی ؟ ، آه ولی حالا چی ؟ این هوای آفتابی .
- گریه ای تلخ و ناپیدا ، زیر اشک های آسمان ، ناله ها فریاد ها ، در میان رعد ها ، گم میشد ، غریبانه ولی مغرور بودیم ، وای چه زیبا !!!!
تو اگر ناکرده وداع ، در پی نور شدی ، دست من بر خاک فتاد ، گونه ام مشکین شده از تنهایی ، تن من یخ ، سرد و بی روح دیدگانم ، این همه زیبایی ، این همه زیبایی ...