• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مهدی فرجی

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع m0rvarid
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : مهدی فرجی

رفتــــم کــــه از دیـــوانه بازی دست بردارم

تا اَخم کردم مطمئـــن شــد دوستش دارم

واکرد درهــای قفــــس را گفـــت: مختاری!

ترجیـح دادم دســــت روی دســــت بگذارم

بیــــزارم از وقتــــی که آزادم کند ، ای وای!

روزی که خوشحــــالش نخواهد کرد آزارم

ایــن پـــا و آن پا کرد گفتــــم دوستــــم دارد

امـــا نگــــو ســــر در نمـــــی آورده از کارم!

از یـــال و کوپـــالم خجـــالت مـی کشم اما

بازیچه ی آهو شــدن را دوســــت می دارم

با خود نشستم مـــو به مــــو یادآوری کردم

از خــــــواب های روز در شـــب های بیدارم

من چای میخوردم به نوبت شــعر میخواندند

تا صبح، عکس سایه و سعــــدی به دیوارم!
 
پاسخ : مهدی فرجی

یک نگاه ساده ، بیش از این هوایى نیستم

در خودم غرقم ، به فکر آشنایی نیستم


با تو ام تا با منی پس با منی تا با تو ام

مثل تو در قید و بند باوفایی نیستم


دوستت دارم ... ولی بسیار از آن بیشتر

عاشقت هستم ؟ ... نه تا این حد فدایی نیستم


تا که یادم بوده اهل خواهش چشم تو ام

حال ، با این وصف ، پیدا کن کجایی نیستم !


شعر نازل دارم از سوی تو ، تکفیرم نکن

تا ابد پیغمبرم ، فکر خدایی نیستم


با تو آری ، با تو نه ، با تو چنان ، با تو چنین

هیچ ، در گیر و کش چون و چرایی نیستم


گرچه عمری آرزو کردم رها باشم ، ولی

چون رهایی ربط دارد با جدایی ...نیستم
 
پاسخ : مهدی فرجی

من مدتی است ابر بهارم برای تو
باید ولم کنند ببارم برای تو

این روزها پر از هیجان تغزلم
چیزی بجز ترانه ندارم برای تو

جان من است و جان تو امروز حاضرم
این را به پای آن بگذارم برای تو

از حد دوست دارمت اعداد عاجزند
اصلاً نمی شود بشمارم برای تو

این شهر در کشاکش کوه و کویر و دشت
دریا نداشت دل بسپارم برای تو

من ماهیم تو آب تو ماهی من آفتاب
یاری برای من تو و یارم برای تو

با آن صدای ناز برایم غزل بخوان
تا وقت مرگ حوصله دارم برای تو
 
پاسخ : مهدی فرجی

mehdifaraji_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B5%DB%B0%DB%B7%DB%B2%DB%B7_0001.jpg




نه سراغی ، نه سلامی...خبری می خواهم
قدر یک قاصدک از تو اثری می خواهم

خواب و بیدار، شب و روز به دنبال من است؛
جز مگر یاد تو یار سفری می خواهم؟

در خودم هر چه فرو رفتم و ماندم کافی است
رو به بیرون زدن از خویش، دری می خواهم

بعد عمری که قفس واشد و آزاد شدم
تازه برگشتم و دیدم که پری می خواهم

سر به راهم تو مرا سر به هوا می خواهی
پس نه راهی، نه هوایی، نه سری می خواهم

چشم در شوق تو بیدارتری می طلبم
دلِ در دام تو افتاده تری می خواهم

در زمین ریشه گرفتم که سرافراز شوم
بی تو خشکیدم و لطف تبری می خواهم
 
پاسخ : مهدی فرجی

mehdifaraji_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B5%DB%B0%DB%B8%DB%B0%DB%B6_0001.jpg


کسی مسافرِ این آخرین قطار نشد
کسی که راه بیندازمش سوار نشد!

چ­قدر گل که به گلدان خالی ­ام نشکفت
چقدر بی ­تو زمستان شد و بهار نشد

من و تو پای درختان چه قدر ننشستیم!
چه قلب­ها که نکندیم و یادگار نشد

چه روزها که بدون تو سال­ها شد و رفت
چه لحظه ­ها که نماندیم و ماندگار نشد

همیشه من سرِ راهِ تو بودم و هربار
کنار آمدم و آمدم کنار، نشد!

قرار شد که بیایی قرار من باشی
دوباره زیر قرارت زدی!؟ قرار نشد...
 
پاسخ : مهدی فرجی

پریدی از من و رفتی به آشیانه ی کی ؟
بگو کجایی و نوک میزنی به دانه ی کی ؟

هوای گریه که تنگ غروب زد به سرت
پناه می بری از غصه ها به شانه ی کی ؟

شبی که غمزده باشی تو را بخنداند
ادای مسخره و رقص ناشیانه ی کی ؟

اگر شبی هوس یک هوای تازه کنی
فرار کنی از خانه با بهانه ی کی ؟

تو مست میشوی از بوی بوسه ی چه کسی ؟
تو دلخوشی به غزل های عاشقانه ی کی ؟

اگر کمی نگرانم فقط به خاطرِ این
که نیمه شب نرساند تو را به خانه یکی ... !
 
پاسخ : مهدی فرجی

timthumb.php


هر قدر هم ساکت نشستن مشکلت باشد
حرف دلت تامیتوانی دردلت باشد

یک عمر در گفتن دویدی ? کوله بارت کو؟
این سهم خیلی کم نباید حاصلت باشد

حالا که اینقدر از تلاطم خسته ای برگرد
اما اگر خاکی بخواهد ساحلت باشد!

تا وقت مردن روی خوشبختی نمی بینی
تا درد و رنج آغشته با آب و گلت باشد

احساس غربت میکنی وقتیکه شوقی نیست
حتی اگر یک عمر جایی منزلت باشد

اصلا بگو کی در ازای شعر نان داده؟
یاخنده ای? حرفی ...که شاید قابلت باشد

از گفتنی ها با تو گفتم بعد از این بگذار
دست خود دیوانه ات(یا عاقلت)باشد

امروز و فردا میکنی؟ امروز یا فردا
یکدفعه دیدی وقت مهر باطلت باشد

بر شانه هایت باز دنبال چه میگردی؟
انگیزه پرواز باید در دلت باشد
 
پاسخ : مهدی فرجی

چیزی نگو، دزدانه و شیرین تماشا کن
بنشین و مثلِ دختری سنگین تماشا کن

یک کاروانِ خیسِ ابریشم همین حالا
از زیر چشمَم رفت سمت چین، تماشا کن!

بر شانه ات نگذاشتم سر، با خودم گفتم:
آن قلّه ها را از همین پایین تماشا کن

آن آبشاری را که از قوس کمرگاهش
جاری ست نافرمان و بی تمکین تماشا کن

مردِ خدا را هر اذان صبح در کافه
ای چشم های کافرِ بی دین! تماشا کن

«من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور...»
من قرن ها رنجم در این تضمین تماشا کن

چون بشکنم عکسِ تو در هر تکّه ام پیداست
باور نداری بشکن و بنشین تماشا کن!
 
پاسخ : مهدی فرجی

دو چشم عطریِ او آهوان تاتار است
زنی که هفت قدم در نرفته عطار است

شبی گره شد و روزی به کار من افتاد
زنی که حلقه‌ی موی طلایی‌اش دار است

به گریه گفتمش از اشتباه من بگذر
به خنده گفت که در انتقام، مختار است

زنی که در شبِ مسعودی نشابورش
هزارها حسنک مثل من سرِ دار است

زنی که چارستونِ دل مرا لرزاند
چهلستونِ دلش بی‌ستونِ انکار است

زنی که بوی شراب از نفس زدن‌هایش
اگر به «قم» برسد کار مُلک «ری» زار است

اگر به ری برسد، ری اگر به وی برسد
هزار خمره‌ی چله نشین به می برسد...


 
که شاعر شعر خواهد گفت امّا شَر نخواهد کرد

زنی که عقل دارد عشق را باور نخواهد کرد
که زن با شاعر دیوانه عمراً سَر نخواهد کرد

مبادا بشنود یک تار مویش زلّه ام کرده
که دیگر پیش چشمم روسری بر سر نخواهد کرد

خرابم کرد چشم گربه یی وحشی و می دانم
عرق های سگی حال مرا بهتر نخواهد کرد

نکن... مستم نکن من قاصد دردآور عشقم
که شاعر چون لبی تر کرد، چشمی تر نخواهد کرد

جنون شعر من را نسل های بعد می فهمند
که فرزند تو جز من جُزوه یی از بر نخواهد کرد

برای دخترت تعریف خواهی کرد: من بودم
دلیل شورِ «مهدی» در غزل... باور نخواهد کرد

بگویی، می روم زخمم زدی امّا نترس از من
که شاعر شعر خواهد گفت امّا شَر نخواهد کرد.
 
Back
بالا