Agent 47
کاربر حرفهای

- ارسالها
- 318
- امتیاز
- 1,190
- نام مرکز سمپاد
- شهید بهشتی
- شهر
- تهران
- دانشگاه
- شهید بهشتی
- رشته دانشگاه
- علوم کامپیوتر
پاسخ : توهین برنامهء تلویزیونی "فیتیله" به هموطنان ترک ز
بهار جان، مدیر ارشد سایت و روشن فکر و کول تهرانی. متن زیر رو بخون تا بفهمی تبعیض وجود نداره :)
هژير پلاسچي از فعالان چپ و جنبش كارگري در فيسبوك خود نوشته:
اول: کمتر کسی در اولین مواجهه با من متوجه میشود که من تورکم. در خانهی ما به دلیل فارس بودن پدرم زبان اصلی، زبان فارسی بود و من تورکی را تنها از طریق صحبت کردن با مادربزرگم آموختم که حتا یک کلمه فارسی بلد نبود و در نُه سالگی من درگذشت. بعدها تلاش کردم خواندن به تورکی را بیاموزم اما هرگز هنگام فارسی حرف زدن لهجهی تورکی نداشتم. با این وجود از یاد نمیبرم که برخی اقوام و دوستان فارس که به خانهی ما در زنجان میآمدند یا ما به خانهی آنها در تهران و همدان و شهرهای دیگر میرفتیم همین لهجهی نداشتهی من را مایهی خنده میکردند. تفریح سالمی که برای آنها تفریح بود اما من بار تحقیر آن را از همان سنین کودکی تا امروز هرگز فراموش نکردهام. اوضاع در مورد برادر کوچکترم که کمی هم لهجهی تورکی داشت بدتر بود و لابد حالا او باید این تحقیر را بیشتر از من بشناسد. مسئله لهجهی ما نبود، مسئله این بود که ما برای آنها همان تورکهایی بودیم که در لطیفهها و جوکها شنیده بودند و پیشاپیش آماده بودند به ما بخندند حتا اگر ما شبیه جوکهای آنها نبودیم.
دوم: در تهران که زندگی میکردم یکی از «رفقا» برای خوشمزهبازی و گرم کردن جمع، شمع مجلس میشد و جوک پشت جوک تعریف میکرد. روشن است که این جوکها اغلب در مورد تورکها و لرها و رشتیها و آبادانیها بود. چندین بار از او خواستم که این جوکها را تعریف نکند. برای من این ماجرا بیش از آن که سیاسی باشد این بود که وقتی آن جماعتِ دور تا دور اتاق هار هار میزدند زیر خنده احساس میکردم همهی آنها دارند به من میخندند. به من که تنها تورک در میان آنها بودم که اغلبشان «بچه تهرون»های کول و بامزه بودند. یک بار با جمعی از آنها راهی زنجان شدیم تا تعطیلات را در شهری که من از آن آمده بودم بگذرانیم. دوست خوشمزهی ما رانندهی اتوموبیل بود و از همان ابتدا، بنا به عادت مالوف گفتن جوک را آغاز کرد و با توجه به اینکه به سمت زنجان در حرکت بودیم تورکها موضوع اصلی جوکهایش شدند. چند باری به او تذکر دادم و نشنیده گرفت. تذکرهای من جدیتر شد و باز نشنیده گرفت. دوستان دیگر که متوجه تشنج موجود در فضا شده بودند پا در میانی کردند، البته نه چون از تمسخر و تحقیر تورکها ناراحت شده بودند بلکه تنها چون من هم در آن سفر همراهشان بودم، باز افاقه نکرد و «رفیق» قهرمانمان با سینهی فراخ اعلام کرد که آنقدر در مورد تورکها جوک خواهد گفت تا من از «حساسیت بیهوده»ام دست بردارم. قزوین را گذشته بودیم و در اتوبان خلوت قزوین _زنجان با سرعتی بیشتر از صد کیلومتر در حرکت بودیم. از دوست خوشمزه خواستم ماشین را متوقف کند تا من پیاده شوم چون ادامهی سفر با این وضعیت برای من مقدور نیست. گوش نکرد و به جوک گفتن ادامه داد. در همان سرعت بالا درِ ماشین را باز کردم. رنگش پرید و ماشین را متوقف کرد. دستهایش میلرزید از شدت وحشت. به معنای دقیق کلمه به گه خوردن افتاد و از آن پس تا زمانی که من در ایران بودم جوکی از او نشنیدم و البته تقریبن اطمینان دارم که من تنها کسی بودم که جوکی از او نشنیدم.
سوم: در تهران که زندگی میکردم روزی کمی از ظهر گذشته بود و خیابانها پر شده بود از بچهمدرسهیی با لباس و کیف مدرسه. داشتم سلانه سلانه به خانه میرفتم و چند قدم جلوتر از من چند بچهمدرسهیی توی سر و کلهی هم میزدند و بلند بلند _چنان که بچههای دوران راهنمایی برای جلب توجه دیگران میکردند_ با هم حرف میزدند و خاطره تعریف میکردند. یکی از آنها خاطرهیی تعریف میکرد در مورد برخوردش با فرد احمقی و برای توصیف آن فرد رو به دوستش گفت: «خیلی خر بود، ترک دیگه، ترک». و من که تورک بودم تنها چند قدم با او فاصله داشتم و رفیق خوبم سعید متینپور که با سواد بود، که فلسفه خوانده بود، که زلال بود مانند برفهای سبلان، همان روزها در زندان تحت بازجویی و شکنجه کتک میخورد چنان که کمرش هرگز راست نشد و بعدها دانستم بازجو از او خواسته است اگر میخواهد به زبان مادریاش حرف بزند باید چهار دست و پا روی زمین بنشیند و «عَر عَر» کند.
چهارم: اینها که تعریف کردم تنها مشت کوچکی، خیلی کوچک، از آن خروار خروار تحقیری است که مردم آزربایجان در هر ثانیه از زندگی روزمرهشان با آن مواجه میشوند و من پیشاپیش میدانم که چون لهجهی تورکی ندارم حتا یک هزارم تجارب آنهایی را که فارسی را با لهجه حرف میزنند، آنهایی که فارسی را با دشواری حرف میزنند، آنهایی را که در تمام دوران تحصیل وادار شدهاند به تورکی فکر کنند و به فارسی بنویسند و به فارسی بنویسند و به تورکی بفهمند را تجربه نکردهام. آنهایی که دوره افتادهاند که برنامهی «فیتیله» کاری نکرده است و توهینی در کار نبوده است حتا یک دقیقه هم جای یک آزربایجانی نبودهاند تا بفهمند از همین کثافتکاریها در رسانههای ملی
بهار جان، مدیر ارشد سایت و روشن فکر و کول تهرانی. متن زیر رو بخون تا بفهمی تبعیض وجود نداره :)
هژير پلاسچي از فعالان چپ و جنبش كارگري در فيسبوك خود نوشته:
اول: کمتر کسی در اولین مواجهه با من متوجه میشود که من تورکم. در خانهی ما به دلیل فارس بودن پدرم زبان اصلی، زبان فارسی بود و من تورکی را تنها از طریق صحبت کردن با مادربزرگم آموختم که حتا یک کلمه فارسی بلد نبود و در نُه سالگی من درگذشت. بعدها تلاش کردم خواندن به تورکی را بیاموزم اما هرگز هنگام فارسی حرف زدن لهجهی تورکی نداشتم. با این وجود از یاد نمیبرم که برخی اقوام و دوستان فارس که به خانهی ما در زنجان میآمدند یا ما به خانهی آنها در تهران و همدان و شهرهای دیگر میرفتیم همین لهجهی نداشتهی من را مایهی خنده میکردند. تفریح سالمی که برای آنها تفریح بود اما من بار تحقیر آن را از همان سنین کودکی تا امروز هرگز فراموش نکردهام. اوضاع در مورد برادر کوچکترم که کمی هم لهجهی تورکی داشت بدتر بود و لابد حالا او باید این تحقیر را بیشتر از من بشناسد. مسئله لهجهی ما نبود، مسئله این بود که ما برای آنها همان تورکهایی بودیم که در لطیفهها و جوکها شنیده بودند و پیشاپیش آماده بودند به ما بخندند حتا اگر ما شبیه جوکهای آنها نبودیم.
دوم: در تهران که زندگی میکردم یکی از «رفقا» برای خوشمزهبازی و گرم کردن جمع، شمع مجلس میشد و جوک پشت جوک تعریف میکرد. روشن است که این جوکها اغلب در مورد تورکها و لرها و رشتیها و آبادانیها بود. چندین بار از او خواستم که این جوکها را تعریف نکند. برای من این ماجرا بیش از آن که سیاسی باشد این بود که وقتی آن جماعتِ دور تا دور اتاق هار هار میزدند زیر خنده احساس میکردم همهی آنها دارند به من میخندند. به من که تنها تورک در میان آنها بودم که اغلبشان «بچه تهرون»های کول و بامزه بودند. یک بار با جمعی از آنها راهی زنجان شدیم تا تعطیلات را در شهری که من از آن آمده بودم بگذرانیم. دوست خوشمزهی ما رانندهی اتوموبیل بود و از همان ابتدا، بنا به عادت مالوف گفتن جوک را آغاز کرد و با توجه به اینکه به سمت زنجان در حرکت بودیم تورکها موضوع اصلی جوکهایش شدند. چند باری به او تذکر دادم و نشنیده گرفت. تذکرهای من جدیتر شد و باز نشنیده گرفت. دوستان دیگر که متوجه تشنج موجود در فضا شده بودند پا در میانی کردند، البته نه چون از تمسخر و تحقیر تورکها ناراحت شده بودند بلکه تنها چون من هم در آن سفر همراهشان بودم، باز افاقه نکرد و «رفیق» قهرمانمان با سینهی فراخ اعلام کرد که آنقدر در مورد تورکها جوک خواهد گفت تا من از «حساسیت بیهوده»ام دست بردارم. قزوین را گذشته بودیم و در اتوبان خلوت قزوین _زنجان با سرعتی بیشتر از صد کیلومتر در حرکت بودیم. از دوست خوشمزه خواستم ماشین را متوقف کند تا من پیاده شوم چون ادامهی سفر با این وضعیت برای من مقدور نیست. گوش نکرد و به جوک گفتن ادامه داد. در همان سرعت بالا درِ ماشین را باز کردم. رنگش پرید و ماشین را متوقف کرد. دستهایش میلرزید از شدت وحشت. به معنای دقیق کلمه به گه خوردن افتاد و از آن پس تا زمانی که من در ایران بودم جوکی از او نشنیدم و البته تقریبن اطمینان دارم که من تنها کسی بودم که جوکی از او نشنیدم.
سوم: در تهران که زندگی میکردم روزی کمی از ظهر گذشته بود و خیابانها پر شده بود از بچهمدرسهیی با لباس و کیف مدرسه. داشتم سلانه سلانه به خانه میرفتم و چند قدم جلوتر از من چند بچهمدرسهیی توی سر و کلهی هم میزدند و بلند بلند _چنان که بچههای دوران راهنمایی برای جلب توجه دیگران میکردند_ با هم حرف میزدند و خاطره تعریف میکردند. یکی از آنها خاطرهیی تعریف میکرد در مورد برخوردش با فرد احمقی و برای توصیف آن فرد رو به دوستش گفت: «خیلی خر بود، ترک دیگه، ترک». و من که تورک بودم تنها چند قدم با او فاصله داشتم و رفیق خوبم سعید متینپور که با سواد بود، که فلسفه خوانده بود، که زلال بود مانند برفهای سبلان، همان روزها در زندان تحت بازجویی و شکنجه کتک میخورد چنان که کمرش هرگز راست نشد و بعدها دانستم بازجو از او خواسته است اگر میخواهد به زبان مادریاش حرف بزند باید چهار دست و پا روی زمین بنشیند و «عَر عَر» کند.
چهارم: اینها که تعریف کردم تنها مشت کوچکی، خیلی کوچک، از آن خروار خروار تحقیری است که مردم آزربایجان در هر ثانیه از زندگی روزمرهشان با آن مواجه میشوند و من پیشاپیش میدانم که چون لهجهی تورکی ندارم حتا یک هزارم تجارب آنهایی را که فارسی را با لهجه حرف میزنند، آنهایی که فارسی را با دشواری حرف میزنند، آنهایی را که در تمام دوران تحصیل وادار شدهاند به تورکی فکر کنند و به فارسی بنویسند و به فارسی بنویسند و به تورکی بفهمند را تجربه نکردهام. آنهایی که دوره افتادهاند که برنامهی «فیتیله» کاری نکرده است و توهینی در کار نبوده است حتا یک دقیقه هم جای یک آزربایجانی نبودهاند تا بفهمند از همین کثافتکاریها در رسانههای ملی







منظورمم هیچ کدوم نبود