ما راهنمایی که بودیم بهمون ژل دست میدادن،موزی! B-)
که بشدت بد بو بودن!ما هم نامردی نمیکردیم!هر دفعه مقدار زیادی از ژل دستارو رو میز معلم میریختیم و میزو قشنگ ژل دستی می کردیم! بعد معلما میومدن و از بوی موز حالشون بهم میخورد! ما هم هی میگفتیم:خانم بوش خوبه که!
یکی از معلمامون از گربه میترسید!کلاس ما زیرزمین!پنجره ای که رو به حیاط بود و بزور باز کردیم!وسطای کلاس بود که 1 چیز افتاد سر معلممون!اقا معلمه جیغ زنان از کلاس رفت بیرون گربهه دنبالش! دیگه تا اخر زنگ پاشو تو کلاس نذاشت!
ما سوم راهنمایی که بودیم یه روز سر زنگ زیست حوصله امون سر رفته بود با بغل دستیم گفتیم چیکار کنیم هیجان کلاس بره بالا
که یه دفعه یه چراغ(به این صورت ???) بالای سر من روشن شد و
دست تو کیفم کردمو و کبریتی که نمیدونم واسه چی تو کیفم بود ورداشتم و روشن کردم گرقتم زیر میز بغل دستیم نمیدونست به من بخنده یا کبریتو از دستم بگیره
بعده چند دقیقه یهو دیدیم معلممون میگه بچه ها بوی دود میاد شمام احساس میکنین؟ با هم رفتیم زیر میز دیدیم نیمکت داره کم کم اتیش میگیره سر همین زود کبریتارو خاموش کردیم و گم گورشون کردیم و در راستای سر هم بندی مسئله یه دفعه گفتیم ااا الان بوش اومد حتما باز دوباره این کارمندای کارخونه شورش کردن
پ.ن اون زمان یه کارخونه اون نزدیکیا بود که حقوق کارمنداشو نمیداد اونام لاستیک میسوزوندن واسه اعتراض!
اول راهنمایی که بودیم از معلم ریاضی متنفر بودیم
وچون سال اول تاسیس مدرسه بود دو تا بیشتر نبودیم تصمیم گرفتیم ساعت ها رو نیم ساعت ببریم جلو
همهی ساعتا (ساعت دفتر ساعت دوتا کلاس و حتی ساعت دبیر)
اون نیم ساعت رو مدیر فقط دعوامون میکرد اما خوب از دست اون دبیر خلاص شده بودیم
پریشب ساعت 3 بعد از نصفه شب زنگ زدم به ناظممون (حسیبی) با صدایی خواب الود گوشی رو برداشته می گه اااااالو!!!
منم قطع کردم براش اس ام اس دادم که
<همراه اول شمارا به ادامه خوابتان دعوت می کند>
بچه بودیم داشتیم از جلویِ ی آرایشگاه زنانه رد میشدیم.
چ سرو صدایی بود.
ی دفه صدامو کلفت کردم داد زدم یاالله ...
همه گرخیدن تا 5 دقه صدایِ جیک زدن هم نیومد.
یکی از بچه ها موشک درست میکنه در حد بنز
سرکلاس معلمه تاروشو میکرد طرف تخته پرت میکردم اون سر کلاس
بعد اونور کلاسی یا پرت میکردن طرف ما
موشک بازی خیلی حال میده
حتما امتحان کنید
سال سوم راهنمایی که بودیم یه معلم زیست داشتیم (آنایی) که به پر هر پرنده ای حساسیت داشت ما هم یه روز یه کبوتر که توی کتابخونه گیر افتاده بود به هزار سختی و بدبختی گرفتیمش بردیمش سر کلاس زیست براش برنامه داشتیم که موقع درس دادن معلم ولش کنیم تو کلاس.
ولی از شانس بد ما موقعی معلم داشت می اومد تو کلاس از دستمون در رفت.
کبوتره داشت دور کلاس می چرخید، معلممون هم که حساسیت داشت دم در کلاس واستاده بود و جرات نمی کرد بیاد تو و هی داد و بیداد می کرد که اینو بندازید بیرون کلاس هم که کلا به هم ریخته بود و پر از سر صدا بود حتی از کلاس های دیگه هم اومده بودن به تماشا که ناظممون سر رسید تا اومد تو کلاس فهمید که کار من و دوستم بوده (اون موقع ها بد جوری تو مدرسه اسم در کرده بودم) ما هم که ^#^ بعدهم گفت بگیریدش و بندازیدش بیرون. کبوتره هم که دیگه خسته شده بود نشست لب پنجره و دوستمم ورش داشت انداختش بیرون ما رو هم بردن دفتر که معلم زیستمون خیلی بزرگواری کرد و گفت که اشکالی نداره و ما رو بخشید (البته هنوز گناه ما ثابت نشده بود) .
خطر از بیخ گوشمون گذشت...
ی روز در خونه ی علی بودم(مال زمانیه ک کلاس دوم سوم دبستان بودم)
در خونشون زنگ زدم گفتم علی هس
گف آره محمد تویی!الان میام
آقا ماهم میخاستیم بترسونیمش پشتِ در واستادیم تا اومد پریدم:پخخخخخخخخخخخخ
نگو یارو مامانش بود ^#^
منم ک واییییییی!!!!!!
دیگه از اون ب بعد درِ خونشون در نزدم همیشه ب گوشیش میزنگم
اين كار من نيس ماله يكي از فارغ التحصيل هاست!
ما مدرسه راهنماييمون سر در كلاسا و آزمايشگاها گوري بود كه ميشد كاغذ توش رو عوض كرد!
بعد اينا رفته بودن اسم كلاسارو عوض كرده بودن و نصف معلما گم شده بودن!
يه بارم همينا رفته بودن كفشاي چند تا از معاون ومهموناي مهم مدرسه رو از جلو در نماز خونه برداشته بودن(جلسه مهم بوده اونجا!)انداخته بودن تو سبد توپها!
بعد كل روز رو معاونا با دمپايي!(از نوع دمپايي دستشويي!)تومدرسه ميگشتن!
مهمونا هم كلي بر خورده بود بهشون!