• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

حرص درارترین لحظات زندگی

وقتی همه تو اکیپ تمام تلاششون رو بکار میگیرن سوژه ات کنن و تو باید همه تلاشتو کنی آتو دستشون ندی
 
کراشِ سابقت بره به دوستت پیشنهاد بده و دوستت خودش رو براتو بگیره:/

شاشیدم به انتخاب دوستام!:/
 
وقتی باید درس بخونی ولی همش سر گرم تفریحاته بی مصرفتی که فایده ای نداره برات :-":-":-":-":-"
 
وقتی فهمیدم دروغ نبوده خواب نبوده رویا نبوده^_^ وقتی فهمیدم حقیقته^_^
 
وقتی یه چیزی و برای یکی تعریف میکنی
فرداش میبینی به به فقط خواجه حافظ شیرازی نمیدونه !!!!
سرعت انتقال خبر 20=D>
 
وقتی تو یه جمعی نمیخوای یکی یه چیزیو بدونه حالا هی یکی میاد درموردش صحبت کنه هی تو با چشم و ابرو اشاره میکنی که نگو و از اونجایی که طرفت اسکلی بیش نیست همه چیزو میگه~X(
 
یکی از اقوام اومده بودن خونمون، و خب چون اومدن متوجه شدن ک مثلاً من جراحی داشتم و اینا
من اون موقع نمیخواستم کسی بفهمه چون واقعاً حالم خوب نبود و نمیخواستم کلی آدم برای عیادت بیان خونمون و کلاً حوصله‌ی سر و صدا نداشتم، حالمو بدتر میکرد، میخواستم ی کم بگذره، بهتر ک شدم بعد بگم
بعد خب اینا اومدن ده دقیقه ب احوالپرسی و اینا گذشت، خب با توجه ب ریخت و قافه‌ی من فهمید حالم بده و مجبور شدیم بگیم چی شده،
آقا پنج دقیقه نشد، زنگ زد ب مامانش گفت آره عاطفه جونم عمل کرده:|
اصلاً نذاشت بهش بگیم نمیخوایم فعلاً کسی بدونه، ب کسی نگو
ب خدا بی‌بی‌سی هم سرعت اینا رو نداره!:|
هیچی دیگه، از اونطرف مادرش اینا با سرعت عمل بیشتر شروع ب پخش اخبار کردن و بعدش از شوهرخاله‌ی نوه‌ی دایی مامانم گرفته تا خواجه حافظ شیرازی زنگ زدن یا اومدن و جویای احوالات بنده شدن:|
البته ذات احوالپرسی و نگران شدن بد نیستا، اتفاقاً خوشحالم میشم ک مثلاً منو دوست دارن و نگرانم میشن و اینا، ولی این ک هدف نهایی من نیستم، دخالت و فضولی توو زندگی من و خانوادمه روو مخ و حرص دراره!!!:|:|:|


در پی پست بالایی،
تولد یکی از دوستام بود ک معلمه، میخواستم سورپرایزش کنم، کلی بادکنک و کادو و اینا بردم ی جاییو براش درست کرده بودم و اینا
چندتا از شاگرداش دیدن ک من چیکار میکنم، زنگ آخرشون بود داشتن میرفتن و منم منتظر ک زودتر برن
میدونید چیکار کردن؟!
یکی‌یکی اومدن گفتن خانوم فلانی تولدتون مبارک:|
و منم اون پشت هرچقدر چشمک میزدم و ادا در میوردم نمیفهمیدن:|
خلاصه ک سورپرایزم اندکی لو رفت، چون توو اون جمع فقط من میدونستم تولدش کِیه!!
اما خب دمش گرم زیاد ب روی خودش نیورد و مثلاً غافلگیر شد:))
اینم یکی دیگه از لحظات حرص درار زندگیم بود:|

هنوزم ک بهشون فکر میکنم حرصم میگیره:| :| :|
 
Back
بالا