• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :
    ثبت نام عضویت

آشنایی مامان و بابا

Asaliiiii

کاربر فوق‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
758
امتیاز
4,388
نام مرکز سمپاد
فرزانگان ناحیه ۲
شهر
کرمان
سال فارغ التحصیلی
1401
مامان بابام ازدواجشون خانوادگی بوده
مادر بزرگ پدریم عمه مادر بزرگ مادریمه
 

پرواز

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
390
امتیاز
3,593
نام مرکز سمپاد
فرزانگان امین ۱
شهر
اصفهان
سال فارغ التحصیلی
1397
دانشگاه
یزد
رشته دانشگاه
بیوتکنولوژی
بابای من در حال گرفتن فوق لیسانس بوده و می رفته سر کار ولی چون اون موقع سیاست های شرکت با ادامه تحصیل موافق نبوده به بقیه می گفته میرم نامزد بازی در عین حال دل در گرو اولین خانمی که استخدام شرکت شده داشته و از دوررر دید میزده :-" بعد که درسش تموم میشه یه روز غمگین میاد و میگه دختره کات کرده :)) و چند هفته بعد حرف مامانم پیش میکشه و میگه ایشون پسند کردم و اینا آمار میدادن به بابام یه دفعه بهش میگن این خانومه یه حلقه با نگین عقیق دستش کرده و چون قدیمی بودن هر انگشتی و هر دستی براشون نماد مزدوج حساب می شده /:)
الانم نمیذارن من هیچ انگشتم انگشتر کنم:-w خلاصه بابام میره به مدیر قسمت میگه. و بازم داستان ادامه داره و خیلی با نمکه اگه حمایت کنین میام ادامشو میگم ( سیس بلاگرا اینستا :)))
 

Farnaaaz

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
455
امتیاز
11,283
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
داراب
سال فارغ التحصیلی
1398
ماجرا اینطوری بوده که مامانم و مامانش، یه بار میرن مهمونی خونه ی یکی از اقوام بسیااار دورشون. اونجا، خانوم میزبان و چندتا از خانوم های همسایشون داشتن فرش میبافتن. مامانم میره میگه به به چه فرش قشنگی و اینا. میشه منم گره بزنم؟ میشینه پشت دار قالی به گره زدن. (: یکی از خانوم های همسایه میگه دارم این فرش رو میبافم واسه پسرم که الان سربازیه. وقتی اومد خواست ازدواج کنه بدم بهش.
چند ماه بعد که سربازی بابام تموم میشه، مادربزرگم میگه چه نشسته ای که یه دختر دیدم ماااه. برو ببین میپسندی. بابام هم با عموم و همسرش، میرن همینجوری الکی خونه ی پدربزرگم مهمونی. (:
بعد بابام میبینه عه! اینا یکی دوتا نیستن، 5 تا دخترن! (بله من پنج تا خاله و دوتا دایی دارم(: ) حالا کدومش همونه که مادر گفت؟ اشکال نداره یکیشو به سلیقه ی خودم انتخاب میکنم. (: و هیچکدوم پسندش نمیشه. (: تا اینکه یهو مامانم در رو باز میکنه میاد داخل. مثل اینکه رفته بوده خونه دوستش درس بخونه. بابام میبینه عه! یه دختر دیگه هم دارن اینا، خود خودشه! (و همون بوده که مامان بزرگم پسند کرده بوده)
میپسنده و بعد خواستگاری و ازدواج. اون فرشی که مامانم رج زده بوده هم هدیه میدن بهشون. (:
 

sp.ring

کاربر حرفه‌ای
کنکوری ۱۴۰۰
ارسال‌ها
408
امتیاز
2,838
نام مرکز سمپاد
FRZ
شهر
Y
سال فارغ التحصیلی
1400
دانشگاه
.
رفیق صمیمیش یه دخترو میخواد
میرن نامه رفیقشونو بدن دختره
که دختره لهشون میکنه میره
هیچکی هم بابامو تا حالا له نکرده بوده:))عاشق میشه8-|
دوستش میره خواستگاری و رد میشه :-?
بابام با داییم دوست میشه
جفتشون دانشگاه تهران میرفتن ..داییمم درسش خوب نبوده
بابام تو امتحانا کمکش میکنه
داییمم پای بابامو به خونشون و ....باز میکنه
مامانم یه چیزی که فک کنم شولی بوده روش خالی میکنه(تصادفی)
مامان بابام میاد ببینه کی پسرشو سوزونده و بابام میبرتش اشپز خونه میگه مامانمو میخواد
مامانبزرگم عروسو میبینه
قبول میکنه
سنتی میشه؟نمیشه؟
ازدواج میکنن...
 

dinsiora

کاربر فوق‌حرفه‌ای
کنکوری ۱۴۰۰
ارسال‌ها
1,112
امتیاز
20,521
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
تهران
سال فارغ التحصیلی
1400
تقریبا آشنا و فامیل دور بودن.بدین صورت که عموی مامانم با عمه بابام ازدواج کرده بودن. مامانم پنج شیش سالش بودنی یبار بابابزرگم میزنتش و اینم میره میشینه تو کوچه گریه میکنه.بابامم همون سنا بوده تو فاز بچگی گفته بیا با هم ازدواج کنیم دیگه نمیزارم بابات بزنتت((((: بزرگ که میشن از این داستان میگذره بابامم هرچند نتونستم ازش اعتراف بکشم ولی خب میدانم عشق دختر چشم رنگی و بور بوده لذا خیلی کیس ازدواج مناسبی میدیده مامانمو(((: تو 19 سالگی اینا فاز ازدواج ورمیدارن بعد میبینن درامد ندارن اه در بساط ندارن اینور سربازی نرفته کار ندارن و.. چه کاریه. بیخیال هم میشن یکی میره سمنان درس میخونه یکی تبریز. بعد یکیشون کارشو تو هشترود شروع میکنه یکی تو تهران و فاینالی تو 28 سالگیشون عقد میکنن.و 29 سالگی هم با پس اندازشون یه خونه 50 متری و جهیزیه میخرن و مراسم میگیرن و میرن سر خونه زندگیشون 30 سالگی هم منو بدنیا میارن((:
و جای جالبش اینه که تا 3 4 سالگی من، همچنان کار مامانم تو شهرستان بود و بابام تو تهران و هنوزم نمیتونم سر در بیارم دقیقا چطور ممکنه ولی خب(((:
 
بالا