- ارسالها
- 2,113
- امتیاز
- 36,703
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- *
- سال فارغ التحصیلی
- 0000
آزمودم دل خود را به هزاران شیوهتا عهد تو در بستم عهد همه بشکستم
بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان ها
هیچ چیزش به جز از وصلِ تو خشنود نکرد
آزمودم دل خود را به هزاران شیوهتا عهد تو در بستم عهد همه بشکستم
بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان ها

این غزله امسال تو کتاب عربیمونه 😍دارم من از فراقش در دیده صد علامت
لیست دموع عینی هذا لنا علامة
یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرااین غزله امسال تو کتاب عربیمونه 😍
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی ...
-سعدی
باید با ه میدادم یا ت 🤔🤔
صحیحاحساس کردم چون مصرع اولش نامه هست ه باید منطقی تر باشه![]()
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخورای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی !
گفته بودم جگرم خون نکنی باز کجایی ؟
-شهریار

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیمصحیح
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
من از آن روز که در بند تو ام آزادمروزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده جویی بودیم ...
-؟
ما نقد عافیت به می ناب دادهایممن از آن روز که در بند تو ام آزادم
پادشاهم چو به دست تو اسیر افتادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگرما نقد عافیت به می ناب دادهایم
خار و خس وجود به سیلاب دادهایم

میاسای زآموختن یک زمانمی مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

در کوی نیکنامی مارا گذر ندادندنقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد
چه بسا حرفه که مستوجب آتش باشد

یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شدای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی
تا راهرو نباشی کی راهبر شوی
در اشک من به چشم حقارت نظر مکنیاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

مکن خویشتن از ره راست گمدر اشک من به چشم حقارت نظر مکن
کاین لعل را به خون جگر پروریده ام

ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آن دم همنسبت عشق به من نسبت جان است به تن
تو بگو من به تو مشتاقترم یا تو به من..
مرا ز یادتو برد و تو را ز خاطر منندارم دستت از دامن به جز در خاک و آن دم هم
چو بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم
در خیال آمدی و آینه قلب شکستمرا ز یادتو برد و تو را ز خاطر من
ستم زمانه از این بیشتر چه خواهد کرد
