- ارسالها
- 2,306
- امتیاز
- 49,503
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- خرم آباد
- سال فارغ التحصیلی
- 94
حالا اگر بودی، لابد دراز کشیده بودم و سرم را گذاشته بودم روی پاهایت و گیسوانت را ریخته بودی روی صورتم و داشتم برایت از سفر چندروزه ام می گفتم. از ساحل نوشهر و آدمهای گرم و مهربانی که دیده ام و از روزهایی که با پسرم دیوانه وار به هر اتفاق ساده ای از ته دل خندیدیم و انگار نه انگار که این میکده بی ساقی مانده. و از این که هنوز آب دریای شمال اکسیر حیات است برای من و از نو زنده ام میکند و وادارم میکند به عاشق شدن فکر کنم. از این که درختهای پرتقال دم سحر با شاخه هایشان به هم سلام میکنند. از این که گربه طوسی ویلای کناری پایش خوب شده و می دود. از این که جاده چالوس چرا این همه بی رحمانه زیباست ، از این که باران پاییزی مستت می کند وقتی زیرش بایستی وبه کسی که دوستش داری فکر کنی. همینطور برایت یک بند حرف می زدم و تو هم آرام نوازشم می کردی و منتظر بودی که خوابم ببرد و مادرانه دعوایم میکردی که خسته ای پیرمرد، بخواب. بعد هم ریخت ماهت را کج و کوله میکردی و غرغر میکردی که آخرش تو از بی خوابی میمیری. و باز هم زیبا بودی، و باز هم نمی دانستی من از بیخوابی نمی میرم، از نبودن تو شاید.
اگر بودی لابد حالا داشتم از سفر چند روزه ام برایت می گفتم. نه. چه حرفها.... اگر بودی مگر مرض داشتم بدون تو به سفر بروم؟ اگر بودی جهان همچنان در کتف برهنه تو خلاصه می شد و پیراهن من بر تن تو که هرم گرمای تنت را ذخیره می کند برای همه زمستان های سرد فراق، و صدای نفسهایت وقتی خوابی، و انگشتهای باریک بلندت وقتی نوازش می کنند. کتاب آسمانی کوچک من بودی، که من بی جبراییل و بی وحی و بی پیامبر مومن شوم به اعجاز آغوش تو. حی علی الشراب لب سرخ تو ای غزل.....
ای پادشه خوبان، خورشید جهان سرد؛ من مانده ام و دوریت، یک بوسه به من برگرد ...
اگر بودی لابد حالا داشتم از سفر چند روزه ام برایت می گفتم. نه. چه حرفها.... اگر بودی مگر مرض داشتم بدون تو به سفر بروم؟ اگر بودی جهان همچنان در کتف برهنه تو خلاصه می شد و پیراهن من بر تن تو که هرم گرمای تنت را ذخیره می کند برای همه زمستان های سرد فراق، و صدای نفسهایت وقتی خوابی، و انگشتهای باریک بلندت وقتی نوازش می کنند. کتاب آسمانی کوچک من بودی، که من بی جبراییل و بی وحی و بی پیامبر مومن شوم به اعجاز آغوش تو. حی علی الشراب لب سرخ تو ای غزل.....
ای پادشه خوبان، خورشید جهان سرد؛ من مانده ام و دوریت، یک بوسه به من برگرد ...

