• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

حمید سلیمی

حالا اگر بودی، لابد دراز کشیده بودم و سرم را گذاشته بودم روی پاهایت و گیسوانت را ریخته بودی روی صورتم و داشتم برایت از سفر چندروزه ام می گفتم. از ساحل نوشهر و آدمهای گرم و مهربانی که دیده ام و از روزهایی که با پسرم دیوانه وار به هر اتفاق ساده ای از ته دل خندیدیم و انگار نه انگار که این میکده بی ساقی مانده. و از این که هنوز آب دریای شمال اکسیر حیات است برای من و از نو زنده ام میکند و وادارم میکند به عاشق شدن فکر کنم. از این که درختهای پرتقال دم سحر با شاخه هایشان به هم سلام میکنند. از این که گربه طوسی ویلای کناری پایش خوب شده و می دود. از این که جاده چالوس چرا این همه بی رحمانه زیباست ، از این که باران پاییزی مستت می کند وقتی زیرش بایستی وبه کسی که دوستش داری فکر کنی. همینطور برایت یک بند حرف می زدم و تو هم آرام نوازشم می کردی و منتظر بودی که خوابم ببرد و مادرانه دعوایم میکردی که خسته ای پیرمرد، بخواب. بعد هم ریخت ماهت را کج و کوله میکردی و غرغر میکردی که آخرش تو از بی خوابی میمیری. و باز هم زیبا بودی، و باز هم نمی دانستی من از بیخوابی نمی میرم، از نبودن تو شاید.
اگر بودی لابد حالا داشتم از سفر چند روزه ام برایت می گفتم. نه. چه حرفها.... اگر بودی مگر مرض داشتم بدون تو به سفر بروم؟ اگر بودی جهان همچنان در کتف برهنه تو خلاصه می شد و پیراهن من بر تن تو که هرم گرمای تنت را ذخیره می کند برای همه زمستان های سرد فراق، و صدای نفسهایت وقتی خوابی، و انگشتهای باریک بلندت وقتی نوازش می کنند. کتاب آسمانی کوچک من بودی، که من بی جبراییل و بی وحی و بی پیامبر مومن شوم به اعجاز آغوش تو. حی علی الشراب لب سرخ تو ای غزل.....
ای پادشه خوبان، خورشید جهان سرد؛ من مانده ام و دوریت، یک بوسه به من برگرد ...
 
خواستن، قاعده را اصلا به هیچ جایش حساب نمی کند بی پدر.
دوری؟ مرز؟ قواعد؟ آداب ؟ هیچ.
یک باره می بینی تشنه شده ای برای چشمه ای دور و مسموم و ممنوع. عذاب عطش، آبت می کند و می چکی روی تن خشک کویر زندگیت بی هیچ سرسبزی. و هرلحظه سرگردانی میان آن که در آینه هشدار می دهد و آن که در دلت نجواهای مرموز میکند.
خواستن، تمام فاصله ها را به ثانیه ای می بلعد. بر می دارد از الان تو را می برد به سال ها پیش، به کیلومترها دورتر، به شرایطی که برایت فهمیدنی نیست، به داغ و ننگ و درد و دروغ و کینه و لبخند و گریه و اندوه و خنده و نیکویی و بدکرداری و بدنامی و هشیاری و مستی.
خواستن، این عذاب جاری دقایق، وقتی فتحت کند از تو ویرانه ای به جا می گذارد که ترمیمش دیگر از دست هیچ معماری بر نمی آید، مگر که دلبر دیرین نقشه ای طرح کند برای بازگرداندن تو به چرخه آرامش.
خواستن، این دشمن دلچسب که عمرمان را به باد می دهد و می ایستد با لبخند نظاره مان می کند و وادارمان میکند لبخند بزنیم به تماشای دردهایی که در جان می نشیند.
اما اگر خواستن و رسیدن یکی شد، چه عظمتی است در این رسیدن. رقصی چنین میانه میدانم آرزوست ...
اصلا به یاد بیاور که تمام حرفها را چگونه قیصر گفته بود پیش تر، آنجا که آواز سر داد : می خواهمت، چنان که شب خسته خواب را......
 
نوشته بود وقتی غمگینی چطور می خندی؟
نوشتم به کسانی که دوستشان دارم فکر می کنم. به لبخندشان، به صدایشان.
نوشته بود وقتی کم می آوری چطور دوباره ادامه می دهی؟
نوشتم ادامه نمی دهم، شکست را می پذیرم و از اول شروع می کنم.
نوشته بود وقتی دلت گریه بخواهد چطور صورتت را خشک نگه می داری؟
نوشتم ادب علاقه همین است، گریه به درون، خنده به بیرون. مباد که کسی را غصه دار کنی.
نوشته بود جهان ساکت خلوت خسته ات نکرده است؟
نوشتم پناه ببر از ازدحام بیهوده ی صداها، به آن صدای گرم مهربان که نام کوچکت را به شعر مبدل می کند، حتی اگر هرگز صدایت نکرده باشد.
نوشته بود کسی را چنان دوست داری که برایش بجنگی؟
نوشتم از جنگ ها برگشته ام، با زخم ها و موی سپید و یاد گرفته ام صبور باشم و به تماشا قانع.
نوشته بود شب بخیر
خواستم بنویسم کدام شب بخیر؟ دیدم کلمه ای نوشته و رد شده بی آنکه در قید معنایش باشد، نوشتم دوستت دارم و رد شدم، بی آنکه در قید معنایش باشم...
 
Back
بالا