- ارسالها
- 4,189
- امتیاز
- 39,559
- نام مرکز سمپاد
- BHT
- شهر
- LNG
- سال فارغ التحصیلی
- 1397
- دانشگاه
- SBU
- رشته دانشگاه
- ARC
یه کتاب نی قلیونی از کتابای بابام کش رفتم سال کنکور، به شدت داستان کلیشهای و مزخرفی داشت اما چون کنکوری بودم با لذتی مث دنیای سوفی خوندمش تمومش کردم در جا((: اسمشم فک کنم حسرت بود. راجب این بود که زنه قدر شوهرشو نمی دونست همهش زخم زبون می زد، مرده مریض بود بعد زندگینامهشو جمع می کرد، وقتی شوهره مرد زنه زندگینامه رو دید و فهمید چه شوهر فرزانه ای داشت
بعد دادنش واسه چاپ
بعد دادنش واسه چاپ
آخرین ویرایش:









