• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مبارزه با خانواده

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Admin2
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
مخالفت که طبیعیه با توجه به اختلاف اخلاقی های ریز من در مورد حجاب و اینا (که البته از سن 15 به بعد رخ داد) با جو خانواده
اما خب بابام ادم منطقیه و همیشه در تمامی موارد با منطق و استدلال و حرف زدن تونستیم بین من و مامانم تعادل ایجاد کنیم :))
الانم که دیگه کم کم مخالفت ها و محدودیت ها کمتر و کمتر شدن در حدی که به چش نمیان و بیشتر تو فاز درک کاملیم
تنها محدودیت کنکوره : / از دستش خلاص شم محدودیت اذیت کننده ایی ندارم از همون اولشم مشکل من با خانوادم سر درس بود
البته با مامانم هم سر حجاب و عفاف بحث میکردیم ولی خب کمرنگ شده یعنی اون قبول کرده که خب من اینم و تا جایی که ابروی خانواده رو به خطر نمیندازم زندگی خودمو دارم و منم فهمیدم کجاها باید رعایت کنم و کجاها میتونم اونطور که خودم میخوام باشم :D
 
اهمیت نمیدم [کاکا سنگی]
خیلی جاها این جوری کارم پیش میره. توی بقیۀ اختلافامونم گاهی من کوتاه اومدم ولی بیشتر سعی می‌کنم کار خودمو انجام بدم و اهمیت‌ندهنده‌طور به راهم ادامه بدم. :-"
اینم مهمه که اونی که من می‌خوام باشم، ظاهرش بیش از حد باهاشون فرق نمی‌کنه پس توی این جماعت ظاهربین نیاز نیست خیلیم نگران باشن(خصوصا تا قبل این که دهن باز کنم :))).
 
من خانوادم نه با حرف زدن نه با کولی بازی کوتاه نمیان
داداشم اینجا نقش یه باروت رو داره که هر غلطی می خوام بکنم میره زیر گوش خانوادم انقدر زر میزنه تا جلوم رو بگیرن
منم الان دو ماهه باهاشون نسبتا قهرم خیلی خیلی سرسنگین تر از قبل رفتار می کنم و اینا
دعا کنید پاییز داداشم بره ایتالیا من به آرامش برسمS-:S-:S-:S-:S-:S-:
 
خوش‌بختانه اگر یک شانس تو زندگیم اورده باشم اونم خانواده‌مه که هیچ سخت‌گیری‌ای روم نداشتن و باهاشون خیلی صمیمی هستم و همگی به هم اعتماد داریم. مشکلات دیگه‌ای البته وجود دارن که خب به ارتباطِ من با اون‌ها مربوط نمیشه، ولی از لحاظ محدودیت‌ها کاملاً آزاد بودم. هروقت تو زندگیم به مشکلی خوردم برام گره‌گشا بودن و علی‌رغم مشکلاتی که داشتن، برای تربیتِ من کم نگذاشتن.
 
میدونم روش درستی نیس ولی غالبا با عذاب وجدان دادن بهشون
 
خانوادم هیچ سختگیری‌ای روی من نداشتن
به تصمیماتم احترام گذاشتن و حمایتم کردن
هیچ‌وقت مجبورم نکردن کاری رو انجام بدم.
از این بابت واقعا خوشحالم
 
وقتی نرم و آروم و مهربون، صادقانه حرفم رو بهشون میگم، جواب میده.
اگر هم جواب نداده، قطعا دلیل قانع کننده‌ای آوردن.
 
دیشب داشتم به این قضیه فکر میکردم و کشف کردم تو خونه ما هرکس یه پرایوسی از پیش تعیین شده ای داره که همه اعضا بدون اینکه توافق یا صحبتی راجب این قضیه داشته باشن، دارن ازش تبعیت میکنن. منظورم اینه ما جزئیات مشکلات و اتفاقات روزانه سر کار ـ دانشگاه همدیگه رو نمیپرسیم و همینطور هر کس مسئول همهٔ انتخابها و تصمیم های خودش هس، حالا چه غلط باشه چه درست. زمانی فقط دیکتاتوری روی کار میاد که بخوام کاری انجام بدم که پای اعضای خانوادمم گیر باشه وگرنه کسی کاری باهام نداره. البته منظورم این نیس باهم سرد رفتار میکنیم یا مشکلات همدیگه برامون اهمیت نداشته باشه ولی خب ... واقعیت اینه پیگیر هم نیستیم. نمیدونم ... شایدم چون سر هرکی با کارای خودش شلوغه وقت نداره به چیز بیشتر دیگه ای فکر کنه.
 
Back
بالا