- ارسالها
- 4,916
- امتیاز
- 28,921
- نام مرکز سمپاد
- Oxford
- شهر
- Texas
- سال فارغ التحصیلی
- 1404
مزخرفه

مثلا عضویت کارن در دسته کمانداران- درحالی که تا اندکی معتقد بود بهش مواد خوروندن- یه جوری بود، یا اونجایی که سیتا به شدت ترسیده بود از ساحره ولی وقتی دیدش شروع به ارائه جملات غرا کرد. یا سیر اعتماد به نفس گرفتن آستو و پذیرش خودش بعد از اون حقارتی که حس میکرد.سلااااممم مرسی:)
میتونی مثال بزنی؟
دو تای اولش رو تا حدی قبول دارم، یادم هم نمیاد چرا این طور نوشتم. مال چند سال پیشه این قسمت ها. کارن رو میدونم شخصیت های سمپادیا از یه جایی روی سیستم(این که واقعی نیست بذار هرکاری بکنیم) قرار داشتن برای یه مدت. البته اون قضیه «اهل این دنیا شدن» توی جلد دوم توضیح داده میشه و اصلا یه مسئله مسافریه. سیتا رو نمیدونم چرا اینطوره. جدا فکرم درگیر شد. مرسی که بهش دقت کردی.مثلا عضویت کارن در دسته کمانداران- درحالی که تا اندکی معتقد بود بهش مواد خوروندن- یه جوری بود، یا اونجایی که سیتا به شدت ترسیده بود از ساحره ولی وقتی دیدش شروع به ارائه جملات غرا کرد. یا سیر اعتماد به نفس گرفتن آستو و پذیرش خودش بعد از اون حقارتی که حس میکرد.
مرسیمزخرفه

درسته ... تازه اولاش رو خوندم.دو تای اولش رو تا حدی قبول دارم، یادم هم نمیاد چرا این طور نوشتم. مال چند سال پیشه این قسمت ها. کارن رو میدونم شخصیت های سمپادیا از یه جایی روی سیستم(این که واقعی نیست بذار هرکاری بکنیم) قرار داشتن برای یه مدت. البته اون قضیه «اهل این دنیا شدن» توی جلد دوم توضیح داده میشه و اصلا یه مسئله مسافریه. سیتا رو نمیدونم چرا اینطوره. جدا فکرم درگیر شد. مرسی که بهش دقت کردی.
درباره سیر رشد آستو مخالفم. اوایل رشدش به مقدار مبهم هست(بازم روی این قضیه که قدیمیه و من یادم نمیاد چی شد که این شد) ولی آستو برای اعتماد به نفس گرفتن شواهد زیادی داشت. از شفا پای بهراد، مبارزه ش با ریادیس و گداختن خنجر و شفا دادن دست دشمنش، تا رشد فراانسانی ای که تحت عنوان بلوغ تجربه کرد-آستو واقعا آدم توداریه و برخلاف بعضی شخصیت ها تحول و پویاییش در کلام نیست، اما برای به دست آوردن اعتماد به نفسش واقعا روند داشت. من ریکشن هات رو چک کردم هنوز به پارتهای آخر نرسیدی. اونجا هم آستو به چرخش دیگه داره که تقریبا شخصیت رو تغییر میده، اما تاکیدش کاملا روی اینه که مارژیت ها چند حسی هستن و دنیا براشون متفاوته.
روایت داستان بر اساس وقایعه، و مونولوگ ذهنی خیلی کم توش هست. برای اینه که تحول شخصیت ها معمولا نیاز به تحلیل خود مخاطب داره(اگه ایراد نداشته باشه که این سه تایید که گفتی هم بی ایراد نیست فقط من یادم نمیاد پشتش چه منطقی بود)
در باره سفر آستو موافق نیستم جدا. منظورت چیزی بود که من بهش دقت نکردم؟
بعدا نوشت: این رو هم گفتم اضافه کنم، قبلاً گفته بودم سفر سمپادیا چون نگارشش دو تکه شد و مهارت من کلا دو نفر متفاوته در این دو بازه، یعنی به پارت های انتشار جدید برسید اصلا یهو میبینید چقدر از همه نظر پیشرفت حاصل شده، لذا همون طور که قبلاً گفتم اینجا هم میگم از این بابت پوزش میخواهم ولی متاسفانه قابل اصلاح نیست(بنیادین مشکل داشته) از من پوزش بپذیرید و جلدهای بعدی بهتر خواهد شد.
مشکلی که گفتی رو دوست داشتم، دوباره بررسی کردم و فکرم درگیرش شد. ممنون ازت:)درسته ... تازه اولاش رو خوندم.
شاید سریع خوندنم (امان از المپ!) فرصت تحلیل کافی بهم نداده باشه ...
به هر حال موفق باشی، با قدرت ادامه بده 😍.
پ.ن: میرم یه دور دیگه میخونم اون قسمتا رو. چون واقعا سیرش رو متوجه نشدم.
مرسی از نظرت:)نثرت روانه و با توصیفات کاملا میشه صحنه رو تخیل کرد. اینو من دوست داشتم.
ولی اسامی فارسی، داستان رو فان کرده بود، من چند قسمت رو خوندم مثل قبل از ورود به قلعه و... قشنگ صحنه هایی مثل هابیت رو تخیل میکردم. ولی اسامی ایرانی راستش یه مانع بود برام، شاید به این خاطر بود که تصویری که از پروفایل بچه ها داشتم رو خوب نمی تونستم تو صحنه تخیل کنم.
ترجیح میدادم اسامی به فضای داستان نزدیک تر باشه. (درسته که سفر سمپادیاست و بچه هاهم جزئی از داستانن)

ولی برای من توی حد فاصل ورود آستو و شفای بهراد به قدری شواهد نبود که بهم بگه چی تو سر آستو گذشته، مخصوصا اینکه تایید درونی اونقدر قوی بوده که بعدتر تصمیم گرفته بقیه رو هم با خودش همراه کنه.روایت داستان بر اساس وقایعه، و مونولوگ ذهنی خیلی کم توش هست.
خودم هم چکش کردم! آره داستان اون قسمت ها خیلی بیش از حد رواییه و تمرکزش روی اتفاقاته... نمیدونم. یادم نیست موقع نوشتنش چی فکر میکردم(مال چهارسال پیشه) ... آم مرسی از دقت و وقتت. فکر میکنم ببینم میشه ویرایشش کرد..بازم سلام !
رفتم یکبار دیگه خوندم آستو رو.
گفته بودی که
ولی برای من توی حد فاصل ورود آستو و شفای بهراد به قدری شواهد نبود که بهم بگه چی تو سر آستو گذشته، مخصوصا اینکه تایید درونی اونقدر قوی بوده که بعدتر تصمیم گرفته بقیه رو هم با خودش همراه کنه.
شاید اگه یه مونولوگ درونی قبل از شفای بهراد ازش داشتم بهتر باهاش ارتباط میگرفتم.
مرسی از نظرت:)
دوستان مسافرن و خب وقتی شخص واقعی رو وارد یه دنیای دیگه میکنی اسمش رو نمیتونی عوض کنی؛ مشکلی با اسامی اهالی اون دنیا هست؟
(اگر دوست داشتید، «جدال حلقهها» رو پیشنهاد میکنم که رمانیه که موازی روش کار میکنم. اینم چنل تلگرامشه. حول ایده سفر هم نیست و دنیاش کاملا جداست.)
خیلییی خیلی ممنون از نظرت! جدال حلقه ها تازه از پروسه نقد و ردهبندی انجمن بیرون اومده و باز شده. به زودی ادامهش منتشر میشه.خواستم اعلام کنم جدال حقله ها رو دو سه هفته پیش تموم کردم.
و خیلی خوب بود.
صحنه های نبرد هم عالی توصیف شده بود.
منتظر قسمت های بعدیم.
برو یه میم درخور برای تقدیر و تشکر ازم درست کنحقیقتا شت![]()

