فصل بیستم: به روز برمیگردیم... سرانجام. بخش چهارم
قصر، تمیز و درخشان شده بود. دنیس دقیقا همانجایی ایستاده بود که یک هفته قبل، جسد برادرش افتاده بود. پیراهن بلند نقرهای رنگی به تن داشت و از جلوی آن یک قطعه گرد بریده بود تا بتواند شلوار و چکمه بپوشد. لباس رسمی ملکه را با خودش تطبیق داده بود. موهای سیاه کوتاهش شانه خورده بودند و آماده بودند تا حق مادرزادیاش را دریافت کنند. ریساچ، پلنگ سفیدی که به حکومت او مشروعیت میبخشید ، کنارش ایستاده بود.
سینور مارون در مقام استاد ملکه جلوی تخت ایستاده بود. دنیس به آرامی مقابل او زانو زد. در سکوت محض، مقابل چشمان حضار ، سینور مارون به طرف تخت فرمانروا رفت و تاج ملکه را از روی یک کوسن سبز رنگ برداشت. تاج نقرهای که نگین زمرد لوزیشکل بزرگی در مرکز آن قرار داشت. به ظرافت انگشت نوزاد و به استحکام تیغه شمشیر بود. سینور مارون با احتیاط تاج را روی موهای دنیس گذاشت.
«ملکه دنیس.»
دنیس ایستاد و به طرف جمعیت شواهد چرخید. پذیرش و غرور در چهرهاش معلوم بود اما اضطراب در نگاهش میتپید. آشنایان و دوستانش را میان درباریان پیدا نمیکرد. آنها جزو شهود نبودند.
جمعیت تعظیم کردند و سینور مارون زانو زد، چون تنها جنگجوی حاضر بود. سپس شهود به آرامی تالار را ترک کردند. ملکه با ریساچ و استادش تنها ماند. سینور مارون پرسید:«متن سخنرانیتون رو آماده کردین؟»
«اینطوری با من حرف نزنین سینور.»
سینور مارون به درب شیشهای ایوان اشاره کرد، جایی که مردم پایتخت در میدانگاه منتظر اولین سخنرانی ملکه بودند.«شما ملکه من و همه اون مردم هستین.»
دنیس پلک زد و انگشتانش را میان موهای ریساچ حرکت داد:«سینور...»
سینور مارون سر تکان داد:«این جایگاه شماست. من دیگه میرم.» تعظیم مختصری کرد و پیش از آنکه دنیس حرفی بزند، از تالار خارج شد.
دنیس هیچ متنی آماده نکرده بود اما میدانست چه میخواهد بگوید. با این حال ، آماده نبود. زنی که گوش انسان جمع میکرد، حالا از آینده میترسید. حکمرانی، آیندهای بود که نمیتوانست آن را با دسته چاقوهایش بسازد.
به طرف درب شیشهای قدم برداشت.شاید جوزا شاه بهتری میشد. شاید او بهتر میدانست چطور باید حکومت کند. اما خز نرم و بدن گرم پلنگ سفید با او اطمینان میداد که او انتخاب شده است، نه برادرش.
وقتی به شیشه نزدیک شد، تصویر صورتش را دید. استخوانی، با فک محکم و گونههای تیز، چشمان سیاه وحشی اما هراسان و ابروانی که حالتی صورتش را گستاخ میکردند. زخم وسیع یادگار برادرش که از کنار ابروی چپ شروع میشد، از روی گونه میگذشت و تا کنار چانه میرسید. تاج نقرهای به زیبایی و کمال روی موهایش قرار گرفته بود، انگار از روز ازل برای او ساخته شده باشد. این تاج، این جایگاه، به ژرز عجیبی با چهره او در هم آمیخته بود، حتی با زخم وحشی صورتش. دستش را روی سر پلنگ سفید کشید و با تمام وجود باور کرد که او تنها کسیست که باید در این جایگاه بایستد. هراس در انعکاس چشمان سیاهش به غرور تبدیل شد.
درب شیشهای را گشود و به ایوان قدم گذاشت. صدای تشویق و هلهله مردمی را شنید که برای نجاتشان برادر خودش را کشته بود.
زینبگل در میدان کنار کیمیا و کارن ایستاده بود. بقیه سمپادیها و جنگجوها هم میان جمعیت بودند. زینبگل برای سخنرانی دنیس واقعا اضطراب داشت، چون میدانست این سخنرانی در تاریخ ثبت میشود و از غیرقابل پیشبینی بودن دنیس هراس داشت.
با این حال، وقتی ملکه دنیس قدم به ایوان گذاشت، زینبگل تصمیم گرفت فقط امیدوار باشد دنیس سر خودش را به باد ندهد. خز پلنگ سفید و تاج ملکه در آفتاب میدرخشید.
ملکه دنیس صبر کرد تا سر و صدا بخوابد. سپس اینگونه شروع کرد:« من، دنیس هستم. نواده ملکه نولاوت دوم و فرمانروای برحق پنج سرزمین متمدن.
میدونم که صحبت من در تاریخ ثبت میشه. من یک شاهدخت بزرگ نشدم. من یک جنگجو بودم و هنوز هستم. من با چاقو میجنگم، یعنی دشمنانم رو نزدیک نگه میدارم. من از دور نمیجنگم، بلکه توی چشم دشمنم نگاه میکنم. این کار رو خوب بلدم.
اما برادرم، جوزا، با فکر ولیعهدی بزرگ شده بود. میخوام اتهام حرامزادگی رو از جوزا پاک کنم. جوزا برادر من بود، برادر خونی و تنی من و من اون رو برای صلاح شما و برای روشنایی کشتم.
برادر من مرد درستی بود اما زندگی و افکارش اون رو به تاریکی کشید. نه نفرینی درکار بود نه خون ناپاک؛ گمراهی بود که جوزا رو از بین برد. گمراهیای که برای هرکسی ممکنه اتفاق بیفته.
امروز که اینجا در امنیت ایستادهم، به خاطر مردان و زنانیه که برای امنیت شما در شمال از جون خودشون گذشتن. شما رنگی از جنگ رو اینجا دیدید اما من اونجا در رایانا بودم. من دیدم که شما مردم، چه قربانیهایی دادید برای اینکه آفتاب بار دیگه به زندگیهامون بتابه.
روزهای اخیر رو به خوندن سخنرانیها ملکههای پیشین گذروندم و چیزی که دیدم، غرور بود و اظهار فضل. تاجی که بر سر منه یک بار سنگینه اما در برابر خونهایی که در شمال ریخته شد بیارزش و بیمعناست. هر ملکهای در سخنرانی خودش یک نقطه تاریخساز داشته و من میخوام این نقطه تاریخ ساز من باشه، چرا که هیچ ملکهای در سخنرانی تاجگذاری خودش زانو نزده.
من، دنیس، ملکه برحق پنج سرزمین، به تمام کشتههای نبرد ستارگان ادای احترام میکنم. به تمام کسانی که میتونستن فرار کنن و نکردن، میتونستن تسلیم بشن و نشدن و زندگی خودشون، عزیزانشون و آیندهشون رو دادن تا امروز وجود داشته باشه.»
سپس ملکه روی ایوان زانو زد، و تمام جنگجویان در میدان هم زانو زدند.سکوت مردم با تشویق شکست. زینبگل به سینور مارون نگاه کرد. هر دو میدانستند این کار دنیس بدون عواقب نخواهد بود، اما هر اتفاقی بیفتد، آنها هستند تا از او محافظت کنند، تا زمانی که در مسیر روشنایی باشد. درست همانطور که سوگند خوردهاند.
در میدان اصلی رایانا، سه هفته بعد از پایان جنگ، مراسمی در حال برگزاری بود. ملکه دنیس در کنار مجسمه رایانا، الهه جنگ، از زنانی که به شکار ساحره رفتند تقدیر میکرد. در آن روز، داستان آن سفر نوشته میشد و به تاریخ میپیوست.
ملکه مدالهای نقره تشریفاتی را از داخل صندوق نقرهکاری شده برمیداشت و به گردن قهرمانان میانداخت. که روی سکوی میدان ایستاده بودند. مردم رایانا با نگاهی تحسینآمیز به آنها خیره شده بودند: تاریا، کارن، فاطمه، کیمیا و آنیا.
تاریا پیراهن سبز یشمی پوشیده بود که از پیراهن معمولش بلندتر بود، اما حاضر نشده بود موهایش را باز بگذارد. آنها را محکم بافته بود و صندل معمولی به پا داشت. سرش را خم کرد و مدال را پذیرفت. «رهبری دلیرانه» اش در آن ماموریت خطیر، به تاریخ پیوست.
کارن و فاطمه پیراهنهای آبی روشن زیبایی پوشیده بودند که از طرف دنیس به آنها هدیه داده شده بود، اما مشخصا سلیقه دنیس نبود. کارن مدال را با عنوان «از خودگذشتگی شجاعانه» و فاطمه مدالش را با عنوان «قاتل تاریکی» به دست آورد. آنیا، که پیراهن گلدوزی شده سرمهای پوشیده و موهای بنفس خوشحالتش را رو یک شانه ریخته بود، مدالی با عنوان «شفاگر ماهر» گرفت. در نهایت، کیمیا و مدالش با عبارت «آیندهای روشن در دل تاریکی» در تاریخ جنگهای رایانا ثبت شدند.
زینبگل در یک لباس حریر نباتی رنگ که رویش شنل خز داشت، پایین سکو ایستاده بود. موهایش تمیز و شانه خورده بود(خودش خیلی با این موضوع کیف میکرد) و صندل به پا داشت، البته یک جفت چکمه برای استفاده روزمرهاش خریده بود. کنارش، رادان ایستاده بود و تاریوس روی صندلی نشسته بود. دو عصای او را رادان برایش نگه داشته بود و به جای پای از دست رفتهاش، یک پای چوبی-فلزی داشت که هنوز نمیتوانست با آن راه برود. چهره تاریوس تکیده و تلخ شده بود. صورت رادان هم اخمو بود، چون چند دقیقه قبل از مراسم با تاریوس دعوای سنگینی داشت و زینبگل به سختی جدایشان کرده بود.
زینبگل مدال نمیگرفت و در تاریخ ثبت نمیشد، چون یک مسافر خارجی بود. مسافرین رسمی هیچ وقت نباید در تاریخ یک دنیای دیگر ثبت شوند، چون این کار عمر طولانیشان را سخت میکند. زینب گل تکام هفته درباره مدالی که به او نمیدادند مزهپرانی کرده بود اما حالا نمیتوانست بخندد، چون تاریوس و رادان اعصابش را حسابی به هم ریخته بودند و ذهنش نگران تاریوسی بود که سوگواریاش داشت به سمت جنون و دشمنی میرفت.
با پایان مراسم و شروع جشن، مردم در گورستان رایانا جمع شدند. ملکه به طرف پایتخت به راه افتاد. داستانگوها و تاریخنویسها قصههای جنگ را گفتند، و داستانی هم برای سمپادیها نوشته بودند: ده قهرمان که از جایی دور به نام ایران آمدند و نقش مهمی در جنگ داشتند. ترانهسراها آوازهایی خواندند و هر آنچه در چند ماه قبل گذشته بود، ذره ذره به داستان و افسانه و آواز بدل شد.
زینبگل که اشتهایش را باز یافته بود، در حالی که داشت یک ساندویچ را تا نصفه در گلویش فرو میکرد، نگاهش محمدرضا افتاد که از شیب بالا میآمد. پس سمپادیها را صدا زد تا لباسهای قدیمیشان را بپوشند، چون وقت رفتن فرا رسیده بود.
کنار کلبه نگهبانی، جایی که داستان واقعا شروع شد، محمدرضا با چند ثانیه تمرکز یک دریچه ساخت. یک دایره هوای فشرده که روی زمین میچرخید و آن سویش مشخص نبود. سپس عقب ایستاد.
زینبگل با همه خداحافظی کرد. کیمیا، بهراد، امیر، کارن و فاطمه. درست وقتی کیمیا دهانش را برای سوالی باز کرده بود، محمدرضا به زینبگل رو کرد:« درخواست تو رو هم منتقل کردم و موافقت شد. تو به اینجا پناهنده شدی.»
زینبگل لبخند زد. کیمیا پرسید:«چی؟ یعنی چی؟»
بهراد داد زد:« تو با ما نمیای؟»
زینبگل با آرامش توضیح داد:« وقتی شما برگردین، من هنوز اونجا هستم. هنوز فعالیت میکنم. زهرا، سارا، متین، آرتین و عرفان هم هنوز اونجا زندهان.»
کارن گفت:« تو گفتی اونا تو خواب...»
«بذار حرفم تموم بشه. روح تخیل ماست که ما رو به اینجا آورده. وقتی شما برگردین، من، محمدرضا و اون کسایی که اینجا مردن، هنوز جسمشون زندهست، اما دیگه تخیلی ندارن. اونجا از این به بعد فقط زینب زنده ست نه لورینا. اگر ازشون درباره اینجا بپرسین، میگن که یک داستانه، یه جای خیالیه و حقیقت نداره. جسمشون زنده ست اما در حقیقت مردهن.»
فاطمه پرسید:«اما میتونین گاهی سر بزنین، تو و محمدرضا که زندهاین.»
زینبگل این پا و آن پا شد.«نه. محمدرضا میتونه اما من نه. من پناهنده شدم و اگر بیشتر از چند دقیقه به بدن واقعیم برگردم، میمیرم. گاهی باید به بدنم برگردم، به هرحال هنوز مسافرم و وظیفه دارم داستانها رو بنویسم و پخش کنم. آره فاطمه، گاهی به واقعیت برمیگردم و داستان مینویسم، اما بقیه مواقع، من دیگه اونجا نیستم.»
و اینجا بود که سمپادیها یک بار دیگر و این بار با بغض، با لورینا وداع کردند. سپس یکی یکی به داخل دریچه پریدند.
در واقعیت، آرتین در حالی که پشت میز کامپیوترش خوابش برده بود، از جا پرید. به خواب احمقانهاش خندید و فکر کرد که شاید باید کمتر گیم بزند.
کیمیا زیر میز به هوش آمد، در حالی که مامانش بالای سرش بود و درباره مجسمه تزئینی شکسته از او توضیح میخواست. آن درب کوچک روی دیوار ناپدید شده بود. اما کیمیا نمیتوانست توضیح بدهد، چون از جادوییترین تجربه تاریخ برگشته بود.
امیر درحالی که سرتا پا خیس شده بود، در جوی آبی در نیویورک بیدار شد. اسنایپر را هنوز در دست داشت، اما تصمیم گرفت آن را پس بدهد. به حد کافی خون دیده بود و حالا معنای واقعی یک اسلحه را میدانست.
زهرا در حالی از خواب پرید که هنوز کتاب عجیبش را در دست داشت. به خواب احمقانهاش خندید و اندیشید که شاید باید کمتر از این کتابها بخواند.
متین در حالی به هوش آمد که پیرزن نینجا در حلقش آب قند میریخت. در راه بازگشت به خانه، فکر کرد که باید در باره دیدن خوابهای احمقانه در اثر ضربه به سر تحقیق کند.
بهراد در همان کوچه به هوش آمد، در حالی که زورگیرها رفته بودند و کلت هم ناپدید شده بود.
فاطمه در همان کوچه بن بست به هوش آمد، در حالی که سرتا پا خاکیشده بود و دزد کیفش را هم گم کرده بود، اما یک نارنیای حقیقی برای خودش به دست آورده بود.
عرفان با صدای مادرش در زیرپلهشان بیدار شد در حالی که شمشیر نینجا را در دست داشت. فکر کرد که ترس احمقانهاش از تنهایی باعث آن خواب احمقانه شده.
کارن در اتوبوس از خواب پرید. هنوز چهار ایستگاه به خانه مانده بود.
سارا روی تختش از خواب بیدار شد. روبیکش را هنوز در دست داشت. خندید و فکر کرد که خواب احمقانهاش درست شبیه داستانهای زینبگل است.
آب دریا با باد گرم شبانگاه موج برمیداشت. نسیم بهاری بوی نمک را مثل یک دستمال به صورت لورینا میکشید. صدای جشن سمتی بهاره توساندراییها از فاصله دور به گوش میرسید، جوشش رقص و شراب و موسیقی و آتش.
لورینا تا چند دقیقه پیش آنجا بود، در میان بزم مردمی که خبر چندانی از جنگ نداشتند اما جنگ برای حفظ آرامش آنها بر سر دنیا خراب شده بود. میان لباسهای رنگارنگ، غذاهای بسیار و موسیقی تند و شاد مردمی که رسیدن یک بهار دیگر را جشن میگرفتند.
لورینا با رادان و آنیا به این جشن آمده بود. تاریوس را در رایانا جا گذاشته بودند چون خودش نمیخواست بیاید و لورینا و رادان دیگر تحمل تلخیهایش را نداشتند. این دقایق اخیر، آنیا به رقص مشغول شده بود و رادان هم... به نطر میآمد سخت مشغول گفت و گو با یک رقصنده توساندرایی است، یک زن بلوند قدبلند و به طرز عجیبی زیبا که سه دقیقه طول کشید لورینا اسمش را یاد بگیرد: آلیانسِدراتا. با توجه به اسمش باید زن با اصل و نسبی میبود. حتما از روی باور دینی به رقصندههای معبد پیوسته بود. هرکسی بود، لورینا حس میکرد رادان درگیر او شده.
لورینا نمیخواست مزاحم باشد و از طرفی حسی داشت که نمیگذاشت با مردم بجوشد، انگار دیگر یکی از آن آدمهای شاد نبود. زخمهایی داشت که ترمیم نمییافتند و یخهایی که هنوز ذوب نشده بودند. حالا دور از جشن، به دریای مواج در شب گوش سپرده بود. چند ماه بود که فقط لورینا بود، نه زینب. چند ماه بود که در واقعیت مرده بود. اندیشید که آیا دیگران متوحه تغییر زینب میشوند؟ آیا مرگ تخیل و رشد دیوانهوار منطق و واقعگرایی را میبینند؟ ساید این همان بزرگ شدن باشد. از این فکر تلخندی بر لبانش نشست.
شن ساحل نرم بود و برای همین لورینا صدای قدمهای آنیا را نشنید، فقط به یک باره حضورش را حس کرد که شنل سفری به تن داشت.
لورینا پرسید: «جایی میری؟»
« من آدم موندن نیستم. میرم بلاسا. میخوام روی زهرهای وحشیها کار کنم.» مکث کرد. هر دو زن به دریا چشم دوخته بودند.«تو چیکار میکنی؟ میری کائنات ماموریت تحویل بگیری یا... یه دنیا دیگه، یه داستان دیگه؟»
لورینا نفس عمیقی کشید:« گمونم یه مدت اینجا بمونم. ملکه دنیس به کمک و محافظت نیاز داره.»
آنیا خندید و روی شانه لورینا زد:« موفق باشی.» بعد با جدیت گفت:«دلم برای زینب تنگ میشه. تو همیشه یه دخترک پونزده ساله توی خودت داشتی رو حالا... یه جورایی تو هردو دنیا بالغ شدی.»
«مجبور بودم، آنیا.»
« میدونم. تلخ بود ولی ضروری. با این حال خوشحالم که اینجایی.»
لورینا چرخید و دوستش را برای خداحافظی در آغوش گرفت. سپس آنیا رفت و او را در ساحل تنها گذاشت.
لورینا نفس عمیقی کشید و این بار به جای بوی تاریکی، خون و جادو، بوی نمک دریا را استشمام کرد. همه چیز آرام بود، موقتا و تقریبا. داستان به پایان رسیده و باز آغاز شده بود.