• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

تجربه کاری: منشی بیمارستان (zeynabgol)

الان بخش زنانم
دختره همسن منه حامله ست
اورژانسی اومده
دکتر ازش بلند میپرسه درد داری؟ نمیدونم مامانش چی میگه دختره ساکته
دکتر داد میزنه حاج خانوم انگار تو بیشتر درد داری،
بعد هی از دختره می‌پرسه اونم هیچی نمیگه.
وا.
فرستادنش زایشگاه
 
آخ جون بیمارای شیفت صبح تموم شد بریم به چیزی پیدا کنیم قبل از جهنم عصر بخوریم

همون لحظه اون خانم سمجی که می‌خواد به کل بیمارستان(از جمله من و ماما یی که اینجاست) زیتون و ترشی بفروشه و دست بردار نیست:
 
داشتیم از سمت در سرویس‌ها میومدیم بیرون. اتاق سی‌پی‌آر بیمارستان جلوش شلوغ بود. یه کم در باز بود ما دورتر ایستادیم که سی پی آر ببینیم. خیلی طول کشید. تازه ما از وسطش رسیده بودیم.

یه لحظه یه نفر بلند گفت وای برگشت ! وای برگشت! از خوشحالی جیغ زدیم، بالا پایین پریدیم، دختر بیمار پرید بغل من و...

ولی پرستار اومد در رو بست و عصبی و گرفته بود.

الان بیرون روی صندلی نشسته‌م و دختر بیمار داره بلند بلند گریه می‌کنه. برگشت، ولی از اون مدلا که ما از خداییم و به او برمی‌گردیم.

روح و روانم لهید.







بعدا نوشت: صدای گریه رو اشتباه شنیده بودم. مال یکی دیگه بود. دختر بیمار الان دوید بیرون و گفت دخترخانوم، دخترخانوم، بابام برگشت!

از اینجا تا خونه‌مون 😍😍😍😍😍😍😍😍😍
 
Back
بالا