داشتیم از سمت در سرویسها میومدیم بیرون. اتاق سیپیآر بیمارستان جلوش شلوغ بود. یه کم در باز بود ما دورتر ایستادیم که سی پی آر ببینیم. خیلی طول کشید. تازه ما از وسطش رسیده بودیم.
یه لحظه یه نفر بلند گفت وای برگشت ! وای برگشت! از خوشحالی جیغ زدیم، بالا پایین پریدیم، دختر بیمار پرید بغل من و...
ولی پرستار اومد در رو بست و عصبی و گرفته بود.
الان بیرون روی صندلی نشستهم و دختر بیمار داره بلند بلند گریه میکنه. برگشت، ولی از اون مدلا که ما از خداییم و به او برمیگردیم.
روح و روانم لهید.
بعدا نوشت: صدای گریه رو اشتباه شنیده بودم. مال یکی دیگه بود. دختر بیمار الان دوید بیرون و گفت دخترخانوم، دخترخانوم، بابام برگشت!
از اینجا تا خونهمون 😍😍😍😍😍😍😍😍😍