• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :
    ثبت نام عضویت

گل هایی از گلستان سعدی

المپیاد طلایی ها
  • شروع کننده موضوع
  • #1

salary

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
331
امتیاز
500
گل هایی از گلستان سعدی


- یکی از وزرا پسری کودن بود. پیش یکی از دانشمندان فرستاد، که مرین را تربیتی می کن، مگرکه عاقل شود. روزگاری تعلیم کردش و موثر نبود، پیش پدرش کس فرستاد که: این عاقل نمی باشد و مرا دیوانه کرد!


چون بود اصل گوهری قابل تربیت را در او اثر باشد

هیچ صیقل نکو نداند کرد آهنی که بد گهر باشد

سگ به دریای هفت گانه بشوی که چو تر شد پلیدتر باشد

خر عیسی گرش به مکه برند چون بیاید هنوز خر باشد



- دوکس رنج بیهوده بردند وسعی بی فایده کردند: یکی، آن که اندوخت و نخورد؛ و دیگر، آن که آموخت و نکرد.


علم چندان که بیشتر خوانی چون عمل در تو نیست نادانی

نه محقق بود، نه دانشمند چارپایی بر او کتابی چند

آن تهی مغز را چه علم و خبر که بر او هیزم است یا دفتر




- ملک از خردمندان جمال گیرد، و دین از پرهیزگاران کمال یابد. پادشاهان به صحبت خردمندان از آن محتاج ترند، که خردمندان به قربت پادشاهان.


پندی اگر بشنوی ای پادشاه! درهمه عالم به ازاین پند نیست

جز به خردمند نفرما عمل گرچه عمل کار خردمند نیست




- نصیحت از دشمن پذیرفتن خطاست، و لیکن شنیدن رواست، تا به خلاف آن کار کنی، که آن عین صواب است.


حذرکن زآنچه دشمن گوید آن کن که بر زانوزنی دست تغابن

گرت راهی نماید راست چون تیر از او برگرد و راه دست چپ گیر




- چو بینی که در سپاه دشمن تفرقه افتاده است، تو جمع باش! و اگرجمع شوند ، از پریشانی اندیشه کن!


برو با دوستان آسوده بنشین چو بینی در میان دشمنان جنگ

و گر بینی که با هم یک زبانند کمان را زه کن و بر باره بر سنگ




- بی هنران، هنرمند را نتوانند که بینند، همچنان که سگان بازاری، سگ صید را مشغله برآرند، وپیش آمدن نیارند. یعنی سفله چون به هنربا کسی برنیاید، به خبثش در پوستین افتد.


کند هر آینه غیبت حسود کوته دست که درمقابله، گنگش بود زبان مقال




- معصیت از هر که صادر شود ناپسندیده است، واز علما ناخوب تر که، علم سلاح جنگ شیطان است و خداوند سلاح را چون به اسیری برند، شرمساری بیش برد.


عام نادان پریشان روزگار به ز دانشمند نا پرهیزگار

که آن به نابینایی از راه اوفتاد واین دو چشمش بود و در چاه افتاد




- خلاف راه صواب است و عکس رای اولوالالباب، دارو به گمان خوردن، و راه نادیده بی کاروان رفتن. امام مرشد محمد غزالی را پرسیدند: چه گونه رسیدی بدین منزلت در علوم؟ گفت: بدان هر چه که ندانستم، ازپرسیدن آن ننگ نداشتم.


امید عافیت آنگه بود موافق عقل که نبض را به طبیعت شناس بنمایی

بپرس هر چه ندانی که ذل پرسیدن دلیل راه تو باشد به عز دانایی




- هر که با دشمنان صلح می کند، سر آزار دوستان دارد.


بشوی ای خردمند! ازآن دوست دست که با دشمنانت بود هم نشست




- بر عجز دشمن رحمت مکن، که اگر قادر شود، بر تو نبخشاید.


دشمن چو بینی ناتوان، لاف از بروت خود مزن مغزی است در هر استخوان، مردی است در هر پیراهن




- علم از بهر دین پروردن است، نه از بهر دنیا خوردن.


هر که پرهیز و علم و زهد فروخت خرمنی گرد کرد و پاک بسوخت




- متکلم را تا کسی عیب نگیرد، سخنش صلاح نپذیرد.


مشو غره بر حسن گفتار خویش به تحسین نادان و به پندار خویش






منبع : گلستان سعدی
 

tinaradvand

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
325
امتیاز
3,060
نام مرکز سمپاد
فرزانگان 3
شهر
تهران
دانشگاه
شریف
رشته دانشگاه
عمران
پاسخ : گل هایی از گلستان سعدی

توانگر زاده‌ای را دیدم بر سر گور پدر نشسته و با درویش بچه‌ای مناظره در پیوسته که صندوق تربت ما سنگین است و کتابه رنگین و فرش رخام انداخته و خشت پیروزه درو به کار برده به گور پدرت چه ماند خشتی دو فراهم آورده و مشتی دو خاک بر آن پاشیده. درویش پسر این بشنید و گفت تا پدرت زیر آن سنگ‌های گران بر خود بجنبیده باشد پدر من به بهشت رسیده باشد.

مرد درویش که بار ستم فاقه کشید به در مرگ همانا که سبکبار آید
وانکه در نعمت و آسایش و آسانی زیست مردنش زین همه شک نیست که دشوار آید
به همه حال اسیری که ز بندی برهد بهتر از حال امیری که گرفتار آید
باب 7 در تاثیر تربیت
[این واقعا نشونه ی خوبی نیست ...]
 

tinaradvand

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
325
امتیاز
3,060
نام مرکز سمپاد
فرزانگان 3
شهر
تهران
دانشگاه
شریف
رشته دانشگاه
عمران
پاسخ : گل هایی از گلستان سعدی

پارسایی را دیدم بر کنار دریا، که زخم پلنگ داشت و یه هیچ دارو بِه نمیشد. مدت ها در آن رنجور بود و شکر خدای-عزّ و جلّ- علی الدوام گفتی. پرسیدندش که شکر چه میگویی ؟گفت : شکر آنکه به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی.
گر مرا زار به کشتن دهد آن یارِ عزیز تا نگویی که در آن دم، غم جانم باشد
گویم از بنده ی مسکین چه گنه صادر شد کو دل آزرده شد از من، غم آنم باشد
باب 2 در اخلاق درویشان
 

tinaradvand

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
325
امتیاز
3,060
نام مرکز سمپاد
فرزانگان 3
شهر
تهران
دانشگاه
شریف
رشته دانشگاه
عمران
پاسخ : گل هایی از گلستان سعدی

درویشی را ضرورتی پیش آمد گلیمی از خانه یاری بدزدید حاکم فرمود که دستش بدر کنند صاحب گلیم شفاعت کرد که من او را بحل کردم گفتا به شفاعت تو حدّ شرع فرو نگذارم.گفت آنچه فرمودی راست گفتی ولیکن هر که از مال وقف چیزی بدزدد قطعش لازم نیاید و الفقیرُ لا یَمْلِکُ
هر چه درویشان راست وقف محتاجان است حاکم دست از و بداشت و ملامت کردن گرفت که جهان بر تو تنگ آمده بود که دزدی نکردی الاّ از خانه چنین یاری گفت ای خداوند نشنیده ای که گویند «خانه دوستان بروب و در دشمنان مکوب»
چون به سختی در بمانی تن به عجز اندر مده دشمنان را پوست بر کن دوستان را پوستین​
باب 2 در اخلاق درویشان
 

alma.t

کاربر فعال
ارسال‌ها
66
امتیاز
279
نام مرکز سمپاد
hell!
شهر
tehran
سال فارغ التحصیلی
1396
پاسخ : گل هایی از گلستان سعدی

حکایت
معلم کتابی دیدم در دیار مغرب ترشروی، تلخ گفتار، بدخوی، مردم آزار، گدا طبع، ناپرهیزگار که عیش مسلمانان به دیدن او تبه گشتی و خواندن قرآنش دل مردم سیه کردی. جمعی پسران پاکیزه و دختران دوشیزه به دست جفای او گرفتار، نه زهره خنده و نه یارای گفتار، گه عارض سیمین یکی را طپنچه زدی و گه ساق بلورین دیگری شکنجه کردی. القصه شنیدم که طرفی از خبائث نفس او معلوم کردند و بزدند و براندند و مکتب او را به مصلحی دادند، پارسای سلیم، نیکمرد ف حلیم که سخن جز بحکم ضرورت نگفتی و موجب آزار کس بر زبانش نرفتی. کودکان را هیبت استاد نخستین از سر برفت و معلم دومین را اخلاق ملکی دیدند و یک یک دیو شدند. به اعتماد حلم او ترک علم دادند. اغلب اوقات به بازیچه فراهم نشستندی و لوح درست ناکرده در سر هم شکستندی.
استاد معلم چو بود بی آزار خرسک بازند کودکان در بازاربعد از دو هفته بر آن مسجد گذر کردم، معلم اولین را دیدم که دل خوش کرده بودند و به جای خویش آورده. انصاف برنجیدم و لاحول گفتم که ابلیس را معلم ملائکه دیگر چرا کردند. پیرمردی ظریف جهاندیده گفت:
پادشاهی پسر به مکتب داد/لوح سیمینش بر کنار نهاد

بر سر لوح او نبشته به زر / جور استاد به ز مهر پدر
 

tinaradvand

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
325
امتیاز
3,060
نام مرکز سمپاد
فرزانگان 3
شهر
تهران
دانشگاه
شریف
رشته دانشگاه
عمران
پاسخ : گل هایی از گلستان سعدی

یک شب تأمل ایام گذشته می کردم و بر عمر تلف کرده تأسف می خوردم و سنگ سراچه دل به الماس آب دیده می سفتم و این بیت ها مناسب حال خود می گفتم
هر دم از عمر می رود نفسی چون نگه می کنم نمانده بسی
ای که پنجاه رفت و در خوابی مگر این پنج روزه دریابی
خجل آنکس که رفت و کار نساخت کوس رحلت زدند و بار نساخت
خواب نوشین بامداد رحیل باز دارد پیاده را ز سبیل
هر که آمد عمارتی نو ساخت رفت و منزل به دیگری پرداخت
وان دگر پخت همچنین هوسی وین عمارت بسر نبرد کسی
یار ناپایدار دوست مدار دوستی را نشاید این غدّار
نیک و بد چون همی بباید مرد خنک آنکس که گوی نیکی برد
برگ عیشی به گور خویش فرست کس نیارد ز پس تو پیش فرست
عمر برفست و آفتاب تموز اندکی مانده خواجه غرّه هنوز
ای تهی دست رفته در بازار ترسمت پر نیاوری دستار
هر که مزروع خود بخورد به خوید وقت خرمنش خوشه باید چید
دیباچه
 

tinaradvand

کاربر حرفه‌ای
ارسال‌ها
325
امتیاز
3,060
نام مرکز سمپاد
فرزانگان 3
شهر
تهران
دانشگاه
شریف
رشته دانشگاه
عمران
پاسخ : گل هایی از گلستان سعدی

لقمان را گفتند: ادب از که آموختی. گفت از بی ادبان. هرچه از ایشان در نظرم ناپسند آمد، از فعل آن پرهیز کردم.
نگویند از سر بازیچه حرفی کز آن پندی نگیرد صاحب هوش
وگر صد باب حکمت پیش نادان بخوانند آیدش بازیچه در گوش
گلستان باب 2 در اخلاق درویشان
 

Fateme.e

کاربر فعال
ارسال‌ها
21
امتیاز
89
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
مشهد
سال فارغ التحصیلی
1403
یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشه‌ای خفته.
شوریده‌ای که در آن سفر همراه ما بود نعره‌ای برآورد و راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت.
چون روز شد گفتمش: آن چه حالت بود؟
گفت: بلبلان را دیدم که به نالش در آمده بودند از درخت و کبکان از کوه و غوکان در آب و بهایم از بیشه.
اندیشه کردم که مروّت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خفته.
دوش مرغی به صبح می‌نالید
عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
یکی از دوستان مخلص را
مگر آواز من رسید به گوش
گفت باور نداشتم که تو را
بانگ مرغی چنین کند مدهوش
گفتم این شرط آدمیت نیست
مرغ تسبیح‌گوی و ما خاموش
 

hosam.r

کاربر نیمه‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
191
امتیاز
2,838
نام مرکز سمپاد
شهید بهشتی
شهر
بیرجند
سال فارغ التحصیلی
1397
دانشگاه
فرهنگیان مشهد
رشته دانشگاه
ادبیات فارسی
آورده‌اند که انوشیروان عادل را در شکارگاهی صید کباب کردند و نمک نبود؛ غلامی به روستا رفت تا نمک آرد.
نوشیروان گفت:« نمک به قیمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد.» گفتند:«از این قدر چه خلل آید.» گفت:«بنیاد ظلم در جهان اوّل اندکی بوده است هر که آمد بر او مزیدی کرده تا بدین غایت رسیده.»

اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی
بر آورند غلامان او درخت از بیخ


به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد
زنند لشکریانش هزار مرغ به سیخ

در سیرت پادشاهان
 

marone

نـ ـا
عضو مدیران انجمن
ارسال‌ها
288
امتیاز
6,317
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
بَلْدَةً مَيْتاً
سال فارغ التحصیلی
0
درویشی مجرد به گوشه‌ای نشسته بود. پادشاهی بر او بگذشت. درویش از آنجا که فراغ ملک قناعت است سر بر نیاورد و التفات نکرد. سلطان از آنجا که سطوت سلطنت است برنجید و گفت: این طایفهٔ خرقه‌پوشان امثال حیوانند و اهلیت و آدمیت ندارند. وزیر نزدیکش آمد و گفت: ای جوانمرد! سلطان روی زمین بر تو گذر کرد چرا خدمتی نکردی و شرط ادب به جای نیاوردی؟ گفت: سلطان را بگوی توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد و دیگر بدان که ملوک از بهر پاس رعیتند نه رعیت از بهر طاعت ملوک.

پادشه پاسبان درویش است
گرچه رامش به فرّ دولت است

گوسپند از برای چوپان نیست
بلکه چوپان برای خدمت اوست

یکی امروز کامران بینی
دیگری را دل از مجاهده ریش

روزکی چند باش تا بخورد
خاک، مغز سر خیال اندیش

فرق شاهی و بندگی برخاست
چون قضای نبشته آمد پیش

گر کسی خاک مرده باز کند
ننماید توانگر و درویش

ملک را گفت درویش استوار آمد. گفت: از من تمنا بکن. گفت: آن همی‌خواهم که دگرباره زحمت من ندهی. گفت: مرا پندی بده. گفت:

دریاب کنون که نعمتت هست به دست
کاین دولت و ملک می‌رود دست به دست
 
ارسال‌ها
822
امتیاز
9,184
نام مرکز سمپاد
-
شهر
-
سال فارغ التحصیلی
4321
هر آن سری که در سر داری با دوست در میان منه چه دانی که وقتی دشمن گردد و هر گزندی که توانی، به دشمن مرسان که باشد که وقتی دوست شود.
رازی که نهان خواهی، با کس در میان منه وگر چه دوست مخلص باشد که مر آن دوست را نیز دوستان مخلص باشد، همچنین مسلسل.
خامشی به که ضمیر دل خویش
با کسی گفتن و گفتن که مگوی
ای سلیم آب ز سرچشمه ببند
که چو پر شد نتوان بستن جوی
سخنی در نهان نباید گفت
که بر انجمن نشاید گفت
 
بالا