• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :
    ثبت نام عضویت

اثبات یا نقیض وجود خدا

  • شروع کننده موضوع pico
  • تاریخ شروع
المپیاد طلایی ها

Aminahmady

کاربر جدید
ارسال‌ها
1
امتیاز
0
نام مرکز سمپاد
شهید دستغیب
شهر
تهران
سال فارغ التحصیلی
1377
خب ببینید خدا رو به هر روشی می تونید درک کنید و به هر روشی بپرستید‌ من اصلا مذهب و دین رو قبول ندارم چون چرته( تویهن نباشه نظر شخصیمه) ببینید خدا یه توصیف از ارامشه مثلا شما وقتی احساس امنیت می کنی همون حس خداست شما وقتی داری به خدا فکر می کنی به این فکر می کنی که یه کسی هست که مکاظبته ارامش میگیری این خدای واقعیه حالا دیگه تو اسلام با نمزا خوندن ادم با خدا ارتباط برقرار می کنه تو دین مسیح میرن کلیسا دعا می کنن تو دین زرتشت با اتیش خدا رو می پرستن هر کسی یه جور می پرسته و تنها چیزی که کل مردم جهان قبولش دارن اینع که یه کسی هست که این دنیارو خلق کرده
دقیقا، خدا رو با کمک روانشناس رو هم میشه شناخت.
 

..Mehrab..

استــاد بـــزرگ
ارسال‌ها
457
امتیاز
2,421
نام مرکز سمپاد
شهید اژه ای 2
شهر
اصفهان
سال فارغ التحصیلی
1401
من بحث صفحات قبل رو کامل نخوندم و ی نگاه کلی ب بعضی پست ها انداختم اما ب طور کلی:
برای اثبات وجود خدا از 8 برهان میشه استفاده کرد:
1. برهان‌ معقولیت
2. برهان‌ فطرت
3. برهان‌ نظم
4. برهان‌ علی
5. برهان‌ معجزه
6 برهان‌ وجوب‌ و امکان‌ (حدوث)
7. برهان‌ فسخ‌ عزائم
8. برهان‌ صدیقین.
اگ بخوایم این 8 مورد رو بنویسیم شاید ساعت ها وقت بگیره و از حوصله خواننده خارج باشه برای همین من فقط در مورد 2 تا از برهان ها صحبت میکنم اول درمورد برهان معقولیت و بعد درمورد برهان صدیقین حرف میزنم:
(برید جزوه هاتونو بیارید بعدن ازتون امتحان میگیرم :)) )
برهان معقولیت : یکی از راه های اعتقاد ب خدا برهان معقولیته .انسان برای زندگی دوراه بیشتر نداره 1.اعتقاد ب خدا 2.اعتقاد نداشتن بخدا
اگر انسان ب خدا اعتقاد داشته باشه باید بپذیره ک چون‌ خدا حکیمه ، انسان‌ و جهان‌ را بیهوده‌ نیافریده‌ ؛ بلکه‌ از آفرینش‌ اینا ، مقصودی‌ داره که‌ همون هدایت‌ انسان‌ و رسوندن‌ اون به‌ کمال‌ نهایی‌ خودشه؛ از این‌ رو پیامبران‌ را برای‌ هدایت‌ اون فرستاده‌ . همچنین‌ پس‌ از این‌ جهان، جهان‌ دیگری‌ وجود داره که‌ در اون‌ انسان‌ها کیفر و پاداش‌ اعمال‌ خودشون رو می‌بینن. بهمین خاطر‌ اعتقاد به‌ خدا با اعتقاد به‌ نبوت‌ و شریعت‌ و معاد توأم‌ می‌شه. در مقابل، عدم‌ اعتقاد به‌ خدا، لوازمی‌ دیگر، غیر از آن‌چه‌ گفته‌ شد، داره
حالا‌ اگ اعتقاد به‌ خدا و لوازم‌ اون رو در نظر بگیریم‌ و اون رو با ناباوری‌ به‌ خدا و لوازم‌ اون بسنجیم، اعتقاد به‌ خدا و لوازم‌ آن‌ را معقول‌تر میبینیم. چرا ک در صورت‌ صحت‌ اعتقاد به‌ خدا، ما از منافع‌ بسیاری‌ برخوردارمیشیم و از شقاوت‌ ابدی‌ درامان‌ میمونیم؛اما اگ معلوم‌ بشه که‌ چنین‌ اعتقادی، خرافه‌ و غلطه‌ ، باز ضرر و زیانی‌ نکردیم. بنابراین‌ معقول‌ اونیه‌ که‌ اعتقاد به‌ خدا و لوازم‌ اونو بپذیریم چرا ک مضرات این طرف ترازو از اون طرف کمتره..
پاسکال هم همین استدلال رو ب اسم برهان شرطبندی مطرح کرده و میگه :
عالم‌ از نظر دینی‌ مبهم‌ است‌ و عقل‌ نمی‌تواند در نهایت‌ درباری‌ وجود خدا حکم‌ کند؛ زیرا در عالم، هم‌ در تأیید وجود خدا و هم‌ در رد آن‌ شواهدی‌ وجود دارد. از این‌ رو کلاف‌ عالم‌ سردر گم‌ است. بنابراین‌ آدمی‌ باید زندگی‌ خود را بر سر این‌ که‌ خداوند وجود دارد، شرط‌ ببندد؛ یعنی‌ به‌ نظر او این‌ که‌ خداوند هست، برگ‌ برنده‌ای‌ است‌ و آدمی‌ باید زندگی‌ خود را با آن‌ سامان‌ دهد (نزد پاسکال قضیه ی بالا درسته. به‌ گمان‌ پاسکال، اونچه انسان‌ در این‌ شرطبندی‌ از دست‌ می‌دهد، بسیار ناچیز است؛ ولی‌ می‌توان‌ ثابت‌ کرد که‌ آنچه‌ به‌ دست‌ میاره، بی‌اندازه‌ خوبه). پس‌ معقول‌تر آن‌ است‌ که‌ در پی‌ اجتناب‌ از احتمال‌ خسران‌ عظیم‌ باشیم؛ زیرا اگر کسی‌ به‌ خداوند بی‌اعتقاد باشد، ولی‌ در واقع‌ خدایی‌ وجود داشته‌ باشد، گرفتار عذاب‌ ابدی‌ خواهد شد.
برهان‌ شرطبندی‌ پاسکال‌ هنوز برای‌ فیلسوفان‌ دین‌ جاذبه‌ داره و از اون بسیار دفاع‌ کردن. اما این‌ که‌ عقل‌ نمی‌تواند در نهایت‌ درباره ی‌ خدا حکم‌ کنه،حرف درستی‌ نیست. براهینی‌ که‌ بر اثبات‌ وجود خدا ذکر شده‌ جایی‌ برای‌ چنین‌ حرفی‌ باقی‌ نمیذاره.
علاوه بر پاسکال ائمه هم ازین استدلال استفاده میکنند ک زدن اون مثال ها شاید برای شما جالب نباشه برای همین ازین قسمت گذر میکنیم..

2 -برهان صدیقین : ب گفته ی علمای اسلام برهان صدیقین معتبر ترین برهان برای اثبات خداست چرا ک در اکثر براهین با یک واسطه وجود خدا اثبات میشود اما در این برهان از خود خدا ب خدا میرسیم..
این برهان توسط علمای مختفی ب تقریر درومده ک من دوتا ازون ها ینی تقریر ابن سینا و تقریر ملاصدرا رو ذکر میکنم :
ابن سینا، موجود را به واجب الوجود و ممکن الوجود تقسیم می‌کنه. اون سپس در تقریر برهان میگه: موجودی که حقیقتش امکان باشد، وجودش نمی‌تواند از جانب خودش باشد؛ بلکه از ناحیه موجود دیگری موجود شده است. حال این موجود دیگر، یا خودش ممکن است یا واجب؛ اگر واجب باشد که مطلوب (اثبات واجب الوجود) ثابت است و اگر ممکن باشد، دوباره همان سؤال پیش می‌آید و باید در نهایت به واجب برسد، و گرنه یا دور پیش می‌آید د و یا تسلسل و در نتیجه مجموعه ممکنات باید تا بی‌نهایت ادامه داشته باشد. از آنجا که دور و تسلسل محال است، سلسله مممکن الوجودها ناگزیر باید به واجب الوجود منتهی بشه..
ملاصدرا معتقده که برهان ابن سینا، برهان صدیقین نیست؛ چرا ک توی برهان صدیقین، نظر به حقیقت وجود می‌شه، درحالیکه در برهان ابن سینا، نظر به مفهوم وجود شده ولی به نظر می‌رسه ابن سینا فقط از صرف مفهوم وجود به خدا نمی‌رسه، بلکه از مفهوم وجود، از آن نظر که حاکی از حقیقت وجوده، شروع می‌کنه..

ملا صدرا در اسفار میگه (#متن) :بدان که راه‌ها به سوی خدا فراوان است، زیرا او دارای فضائل و کمالات متعددی است. «و هر طایفه‌ای قبله‌ای دارد که خداوند آن را تعیین می‌کند»ولی بعضی از این راه‌ها محکم‌تر، بهتر، و نورانی‌تر از بعضی دیگر است. و محکم‌ترین و بهترین برهان، برهانی است که حد وسط آن غیر از واجب نباشد. در این صورت راه با مقصد یکی خواهد بود. و آن راه صدیقین است که آنان از خودِ او بر خودش استشهاد می‌کنند و سپس از ذات بر صفات و از صفات بر افعال. (برای اینکه اثبات کنه برهان صدیقین بهتراز بقیه برهان هاست این حرف رو زده )
ملاصدرا معتقده حقیقتِ هستی، موجود است، بدین معنا که عین موجودیت است و عدم بر آن محال است؛ و از طرفی، حقیقتِ هستی در ذات، یعنی در موجودیت و در واقعیت داشتنِ خود، مشروط به هیچ شرط و مقید به هیچ قیدی نیست. هستی چون هستی است، موجود است نه به ملاک دیگر و نه به فرض وجودِ دیگر؛ پس هستی در ذات خود مساوی با بی‌نیازی از غیر و نامشروط بودن به چیز دیگر یعنی مساوی با وجوب ذاتی ازلی است. در نتیجه، حقیقت هستی، در ذات خود قطع نظر از هر تعینی که از خارج به آن ملحق شود مساوی با ذات لایزال حق است. از نظر ملاصدرا اصالت وجود، عقل ما را مستقیماً به ذات حقّ رهبری می‌کند نه به چیزی دیگر؛ و غیر حق را که البته جز افعال و آثار و ظهورات و تجلیات او نخواهد بود، با دلیل دیگر باید پیدا کرد نه حق را...
پی نوشت :
اصالت وجود : ویکی شیعه
و اینکه فلن فک میکنم همینا بس باشه تا ببینیم بقیه چی میگن..
 
آخرین ویرایش:

void pbz

The Wanderer
عضو مدیران انجمن
ارسال‌ها
134
امتیاز
1,425
نام مرکز سمپاد
باهنر - سلطانی
شهر
کرج
سال فارغ التحصیلی
1789
برهان معقولیت : یکی از راه های اعتقاد ب خدا برهان معقولیته .انسان برای زندگی دوراه بیشتر نداره 1.اعتقاد ب خدا 2.اعتقاد نداشتن بخدا
اگر انسان ب خدا اعتقاد داشته باشد باید بپذیرد ک چون‌ خدا حکیمه ، انسان‌ و جهان‌ را بیهوده‌ نیافریده‌ ؛ بلکه‌ از آفرینش‌ اینا ، مقصودی‌ دارد که‌ همون هدایت‌ انسان‌ و رسوندن‌ اون به‌ کمال‌ نهایی‌ خودشه؛ از این‌ رو پیامبران‌ را برای‌ هدایت‌ اون فرستاده‌ . همچنین‌ پس‌ از این‌ جهان، جهان‌ دیگری‌ وجود داره که‌ در اون‌ انسان‌ها کیفر و پاداش‌ اعمال‌ خودشون رو می‌بینن. بهمین خاطر‌ اعتقاد به‌ خدا با اعتقاد به‌ نبوت‌ و شریعت‌ و معاد توأم‌ می‌شه. در مقابل، عدم‌ اعتقاد به‌ خدا، لوازمی‌ دیگر، غیر از آن‌چه‌ گفته‌ شد، دارد
حالا‌ اگ اعتقاد به‌ خدا و لوازم‌ اون رو در نظر بگیریم‌ و اون رو با ناباوری‌ به‌ خدا و لوازم‌ اون بسنجیم، اعتقاد به‌ خدا و لوازم‌ آن‌ را معقول‌تر میبینیم. زیرا در صورت‌ صحت‌ اعتقاد به‌ خدا، ما از منافع‌ بسیاری‌ برخوردارمیشیم و از شقاوت‌ ابدی‌ درامان‌ میمونیم؛اما اگر معلوم‌ بشه که‌ چنین‌ اعتقادی، خرافه‌ و غلطه‌ ، باز ضرر و زیانی‌ نکردیم. بنابراین‌ معقول‌ آن‌ است‌ که‌ اعتقاد به‌ خدا و لوازم‌ آن‌ را بپذیریم چرا ک مضرات این طرف ترازو از اون طرف کمتره..
پاسکال هم همین استدلال رو ب اسم برهان شرطبندی مطرح کرده و میگه :
عالم‌ از نظر دینی‌ مبهم‌ است‌ و عقل‌ نمی‌تواند در نهایت‌ درباری‌ وجود خدا حکم‌ کند؛ زیرا در عالم، هم‌ در تأیید وجود خدا و هم‌ در رد آن‌ شواهدی‌ وجود دارد. از این‌ رو کلاف‌ عالم‌ سردر گم‌ است. بنابراین‌ آدمی‌ باید زندگی‌ خود را بر سر این‌ که‌ خداوند وجود دارد، شرط‌ ببندد؛ یعنی‌ به‌ نظر او این‌ که‌ خداوند هست، برگ‌ برنده‌ای‌ است‌ و آدمی‌ باید زندگی‌ خود را با آن‌ سامان‌ دهد (نزد پاسکال قضیه ی بالا درسته. به‌ گمان‌ پاسکال، اونچه انسان‌ در این‌ شرطبندی‌ از دست‌ می‌دهد، بسیار ناچیز است؛ ولی‌ می‌توان‌ ثابت‌ کرد که‌ آنچه‌ به‌ دست‌ میاره، بی‌اندازه‌ خوبه). پس‌ معقول‌تر آن‌ است‌ که‌ در پی‌ اجتناب‌ از احتمال‌ خسران‌ عظیم‌ باشیم؛ زیرا اگر کسی‌ به‌ خداوند بی‌اعتقاد باشد، ولی‌ در واقع‌ خدایی‌ وجود داشته‌ باشد، گرفتار عذاب‌ ابدی‌ خواهد شد.
برهان‌ شرطبندی‌ پاسکال‌ هنوز برای‌ فیلسوفان‌ دین‌ جاذبه‌ داره و از اون بسیار دفاع‌ کردن. اما این‌ که‌ عقل‌ نمی‌تواند در نهایت‌ درباره ی‌ خدا حکم‌ کنه،حرف درستی‌ نیست. براهینی‌ که‌ بر اثبات‌ وجود خدا ذکر شده‌ جایی‌ برای‌ چنین‌ حرفی‌ باقی‌ نمیذاره.
علاوه بر پاسکال ائمه هم ازین استدلال استفاده میکنند ک زدن اون مثال ها شاید برای شما جالب نباشه برای همین ازین قسمت گذر میکنیم..
فرض‌های اولیه در برهان* ناقصه:
اگه قرار بر رعایت «احتیاط» باشه، باید حرف تمام ادیان رو باور کرد؛ چرا که خدایان بسیاری در ادیان مختلف تعریف شده و تکالیف شرعی پیشنهادی‌شون فرق می‌کنه. برای مثال، اگر به خدای اسلام باور داشته باشیم، یعنی به خداهای دیگه [تعدادِشون خیلی زیاده!] مثل خدای مسیحیان، یهودیان، زرتشتیان، گاوپرستان و ... باور نداریم. در واقع، با صرف اعتقاد به خالق [آفریننده]، تمام احتمالات در نظر گرفته نمی‌شه و اگر خدای واقعی فراتر از یک آفریننده باشه، به دلیل عدم اعتقاد ما به صفات دیگه‌ش، همچنان خداناباور محسوب می‌شیم و باید مجازات بشیم. احتمالات فقط دو تا نیست و در اصل، شامل هزاران پیشامد دیگه هم می‌شه: باور به خدای a، باور به خدای b، باور به خدای c، و ... یا باور نداشتن. این احتیاط، احتیاط غیر معقولی‌ه و از همه مهم‌تر، اعتقاد به وجود یک آفریننده به اسم خدا در هیچ دینی شرط کافی سعادت انسان معرفی نشده.
+ [لینک: دیگر نقدهای وارد بر برهان شرط‌بندی]
* هر چند که این برهان نیست و «اثبات» نمی‌کنه. صرفاً با احتمالات کار می‌کنه.
2 -برهان صدیقین : ب گفته ی علمای اسلام برهان صدیقین معتبر ترین برهان برای اثبات خداست چرا ک در اکثر براهین با یک واسطه وجود خدا اثبات میشود اما در این برهان از خود خدا ب خدا میرسیم..
این برهان توسط علمای مختفی ب تقریر درومده ک من دوتا ازون ها ینی تقریر ابن سینا و تقریر ملاصدرا رو ذکر میکنم :
ابن سینا، موجود را به واجب الوجود و ممکن الوجود تقسیم می‌کنه. اون سپس در تقریر برهان میگه: موجودی که حقیقتش امکان باشد، وجودش نمی‌تواند از جانب خودش باشد؛ بلکه از ناحیه موجود دیگری موجود شده است. حال این موجود دیگر، یا خودش ممکن است یا واجب؛ اگر واجب باشد که مطلوب (اثبات واجب الوجود) ثابت است و اگر ممکن باشد، دوباره همان سؤال پیش می‌آید و باید در نهایت به واجب برسد، و گرنه یا دور پیش می‌آید د و یا تسلسل و در نتیجه مجموعه ممکنات باید تا بی‌نهایت ادامه داشته باشد. از آنجا که دور و تسلسل محال است، سلسله مممکن الوجودها ناگزیر باید به واجب الوجود منتهی بشه..
ملاصدرا معتقده که برهان ابن سینا، برهان صدیقین نیست؛ چرا ک توی برهان صدیقین، نظر به حقیقت وجود می‌شه، درحالیکه در برهان ابن سینا، نظر به مفهوم وجود شده ولی به نظر می‌رسه ابن سینا فقط از صرف مفهوم وجود به خدا نمی‌رسه، بلکه از مفهوم وجود، از آن نظر که حاکی از حقیقت وجوده، شروع می‌کنه..

ملا صدرا در اسفار میگه (#متن) :بدان که راه‌ها به سوی خدا فراوان است، زیرا او دارای فضائل و کمالات متعددی است. «و هر طایفه‌ای قبله‌ای دارد که خداوند آن را تعیین می‌کند»ولی بعضی از این راه‌ها محکم‌تر، بهتر، و نورانی‌تر از بعضی دیگر است. و محکم‌ترین و بهترین برهان، برهانی است که حد وسط آن غیر از واجب نباشد. در این صورت راه با مقصد یکی خواهد بود. و آن راه صدیقین است که آنان از خودِ او بر خودش استشهاد می‌کنند و سپس از ذات بر صفات و از صفات بر افعال. (برای اینکه اثبات کنه برهان صدیقین بهتراز بقیه برهان هاست این حرف رو زده )
ملاصدرا معتقده حقیقتِ هستی، موجود است، بدین معنا که عین موجودیت است و عدم بر آن محال است؛ و از طرفی، حقیقتِ هستی در ذات، یعنی در موجودیت و در واقعیت داشتنِ خود، مشروط به هیچ شرط و مقید به هیچ قیدی نیست. هستی چون هستی است، موجود است نه به ملاک دیگر و نه به فرض وجودِ دیگر؛ پس هستی در ذات خود مساوی با بی‌نیازی از غیر و نامشروط بودن به چیز دیگر یعنی مساوی با وجوب ذاتی ازلی است. در نتیجه، حقیقت هستی، در ذات خود قطع نظر از هر تعینی که از خارج به آن ملحق شود مساوی با ذات لایزال حق است. از نظر ملاصدرا اصالت وجود، عقل ما را مستقیماً به ذات حقّ رهبری می‌کند نه به چیزی دیگر؛ و غیر حق را که البته جز افعال و آثار و ظهورات و تجلیات او نخواهد بود، با دلیل دیگر باید پیدا کرد نه حق را...
پی نوشت :
اصالت وجود : ویکی شیعه
نقد برهان رو قبلاً نوشته بودم؛ برهان ابن سینا:
- برهان وجوب و امکان: [برهانی از ابن سینا - قبل‌تر در مورد این هم زیاد بحث شد] نکته‌ی اول اینه که این برهان، لزوماً برهان اثبات «خدا» نیست. بلکه برهان اثبات یک چیز خود به خودی هست. ممکن الوجود: وجودِش ضروری نیست [می‌تونه باشه و می‌شه نباشه] و وجودِش نیازمندِ وجودی دیگر است. اولین مشکل، اینه که برای ممکن الوجود دو تا تعریف اومده. [غیر ضروری / نیازمند یک وجود دیگر] در صورتی که باید اثبات بشه یک چیز ضروری، حتما نیازمند وجودی دیگه هست. (یا بالعکس) [از طرفی در علم، ذرات مادیِ غیرضروری هم مشاهده شده که نیازی به یک وجود دیگه ندارن] به غیر از ممکن الوجود، خود واجب الوجود هم مبهمه. خدا تنها مصداق واجب الوجوده؛ پس یعنی «علت العلل» این دنیا است. اما وجود خدا ضروری نیست! چون وقتی معلول [جهان - ممکن الوجود‌ها] نباشه، خدایی هم وجود نداره. [کسی هم نمی‌تونه ادعا کنه «فرض اولیۀ نبود جهان غیر منطقیه» چون طبق تعریف ممکن الوجود، جهان هم غیر ضروریه و می‌تونه نباشه]
توضیح بهتر قسمت بولد شده: [اشکال دوم کانت در پایین هم در واقع همینه×]
1) خدا تنها واجب الوجود است. --> علت العلل جهان خدا است.
2) تمام جهان ممکن الوجود است. --> طبق تعریف ممکن الوجود [موجودی که وجود آن غیرضروری باشد]، جهان می‌تونه وجود نداشته باشه. --> پس این فرض که جهان وجود ندارد منطقی و بی‌عیب است. [×]
3) جهانی که وجود دارد معلول است و خدا علت آن. --> اگر طبق "×" جهان وجود نداشته باشد، خدا هم وجود ندارد. --> وجود خداوند بی‌نیاز از وجود دیگر موجودات نیست و اگر جهانی [معلول] نباشد، یعنی علت آن [خدا] وجود ندارد که معلول برقرار نیست. --> خدا واجب الوجود نیست.
+ نقل قول:
اشکال اول کانت
مردم در همهٔ زمان‌ها از موجود مطلقاً ضروری سخن گفته‌اند، ولی سعی نکرده‌اند بفهمند آیا اصلاً می‌توان شیئی این چنین را تصور کرد؟ و چگونه؟ بلکه بیشتر به دنبال اثبات وجود او بوده‌اند. شکی نیست که تعریف لفظی این مفهوم آسان است، یعنی بگوییم: واجب الوجود چیزی است که عدم آن غیرممکن است؛ ولی ما به این طریق در رابطه با شرایطی که ضروری می‌سازند تا عدم یک شیء را که مطلقاً تصورناپذیر است لحاظ کنیم، آگاهی بیشتری به دست نمی‌آوریم؛ و این شرایط دقیقاً همانهایی هستند که در صدد دانستن آن‌ها هستیم، یعنی اینکه آیا، به وسیله این مفهوم اصلاً چیزی را می‌اندیشیم یا نه؟ چرا که با به کار بردن کلمه نامشروط، همه شرایطی را که ادراک‌کننده نیاز دارد تا چیزی را ضروری لحاظ کند دور انداخته‌ایم، و این استعمال لفظ به عنوان شی به‌طور نامشروط ضروری به هیچ وجه برای من مشخص نمی‌سازد که آیا ما دربارهٔ چیزی می‌اندیشیم یا شاید اصلاً هیچ چیز را به اندیشه نمی‌آوریم.
این انتقاد مورد توجه برخی فیلسوفان تحلیلی نیز قرار گرفته‌است. افرادی همچون برتراند راسل و جان هاسپرز نیز صورت‌هایی دیگر از این انتقاد را مطرح نموده‌اند.[۳]

اشکال دوم کانت
اساس برهان در جستجوی ما برای پاسخ به پرسش «چرا ممکن هست؟» بنا شده‌است. یعنی ما وجود داریم، در حالی که ممکن بود نباشیم، زیرا علت وجودیمان در درونمان نیست؛ پس کسی هست که دلیل وجودیش درون خود اوست.
حال به تصریح کانت، اگر بپرسیم «چرا واجب هست؟» چه پاسخی برای آن داریم:
  • اگر بگوییم واجب هست زیرا اگر واجب نبود، توضیحی برای وجود ممکنات نداشتیم، یعنی اولاً همان‌طور که ممکن به واجب نیازمند است، واجب نیز به ممکن نیازمند است(×)؛ و ثانیاً اگر واجب ممکنات را خلق نکرده بود، خودش هم نباید موجود می‌بود.
  • تنها یک راه باقی می‌ماند، و آن اینکه گفته شود واجب هست زیرا خودش یعنی همانی که هست، و نبودش متناقض است، که این گفته همان برهان آنسلمی است.[۴]
اشکال هیوم
دیوید هیوم:
  1. هیچ چیزی اثبات نمی‌شود مگر آنکه نقیض آن مستلزم تناقض باشد.
  2. هیچ چیز به‌طور متمایز قابل تصور، مستلزم تناقض نیست.
  3. تصور هر شی موجود به صورت ناموجود، مستلزم امتناع منطقی نیست.
  4. پس موجودی نیست که عدم وجود آن مستلزم تناقض باشد.
  5. در نتیجه، هیچ موجودی که وجودش عقلاً قابل اثبات نباشد وجود ندارد.
اشکال راسل
برتراند راسل در مناظره با کاپلستون:
کلمه واجب کلمه‌ای بی فایده‌است، مگر در اطلاق به قضایای تحلیلی، وگرنه در اطلاق به اشیا بی فایده‌است.[۷]
برهان صدیقین ملاصدرا:
- برهان صدیقین: این برهان خیلی عجیبه. عنوان می‌شه که در براهین دیگه، از غیر حق به وجود حق پی می‌برن؛ اما در این برهان، گزارۀ پیشینی وجود نداره و مستقیماً از خود حق [نتیجه] به وجود حق [نتیجه] پی می‌بریم. [که این تعریف دوری ایجاد می‌کنه و به نوعی، وجود حق (خدا) رو بدیهی فرض کرده] البته، برهان‌های صدیقین مختلفی مطرح شدن. مثلا برای ابن سینا همون واجب الوجود و ممکن الوجود هست. اما در مورد برهان صدیقین ملاصدرا: [همۀ موجودات عالم ظهور و تجلی‌ای از یک وجود هستن] در صورتی که تعریف خدا اصلا این نیست. این همون همه‌خدایی، یا حتی به نحوی خود هستی و جهانه. [چون این خدا، خالق یا آفریننده نیست] از طرفی، ملاصدرا از «حقیقت وجود» [اصالت وجود] سخن می‌گه. [برخلاف ابن سینا که از «مفهوم وجود» [اصالت ماهیت] استفاده می‌کنه] «وجود» [فی نفسه و به خودی خود] یک مفهومه نه یک حقیقت. حقیقت یک شی همون وجود یا موجودیت اون شی هست. حقیقت داشتن یعنی وجود داشتن. جدای از این موارد، ملاصدرا برای «ظهور» و «تجلی» تعریف مشخصی نمیاره. [مثل اینه که من بگم تمام فرمول‌های ریاضی، تجلی یک فرمول هستن. خب که چی؟ با چه منطقی به این جمله رسیدم؟]
برهان صدیقین در واقع چیزی که باید اثبات کنه رو با تعریف واژگان فرض گرفته و حکم [وجود خدا] به شکل غیر مستقیم از قبل فرض شده. [مغالطۀ مصادره به مطلوب]
+ بد نیست نقد جامع و کامل برهان‌های وجودی [مثل دو برهان بالا و برهان آنسلم] رو از @Lorca نقل کنم:
این پست، طولانی خواهد بود؛ و ازتون می‌خوام با دقّت بخونینش. من زمان زیادی برای صرفاً نوشتن این پست گذاشتم و انتظار دارم با دقّت خونده بشه و بعد سرش بحث بشه اگر لازم شد.

من دنبال منبع برهان گشتم و متوجّه شدم که این برهان [به نام برهان الصدّیقین]، اصالتاً متعلق به ملاصدراست [تقریر‌هایی ازش وجود داره، از جمله تقریر علّامه طباطبایی] و راجع بهش خوندم [اعتراف می‌کنم که پست اوّل این تاپیک ادبیات سختی داشت و باعث شد حس کنم قبلاً این برهان رو ندیدم که برام عجیب بود و منجر شد برم بگردم] اول از همه این رو بگم که این برهان، یک برهان هستی‌شناسانه‌[nb]Ontological[/nb]ست؛ یعنی در زمره‌ی برهان‌هاییه که بدون واسطه، بدون توسّل به ویژگی‌های جهان و «مخلوقات»، و با استفاده از خود تعریفی که برای خدا میارن، وجود خدا رو اثبات می‌کنه. برهان ملاصدرا، البته، تا حد زیادی وام‌دار برهان آنسلم [به عنوان یکی از نخستین صور برهان هستی‌شناسانه] هست که اون هم از «مفهومِ وجود» برای اثبات خدا استفاده کرده. بخشی که نقل کردید از کتاب «شیعه‌ در اسلام» البته، تفاوت‌هایی داره با برهان ملاصدرا و تقریر طباطبایی و مصداق اون برهان نیست؛ چرا که اون پاراگراف داره با تکیه بر ممکن الوجود بودن مخلوقات، خالق رو اثبات می‌کنه [تکیه بر یک ویژگی مخلوق] حال آنکه برهان ملاصدرا و تقریر طباطبایی، صرفاً تکیه بر مفهوم «وجود» و تعریف خدا و ارتباط بین این دو دارند.

خلاصه‌ی پاراگراف بالا؟ این برهان، یک برهان ‌هستی‌شناسانه‌ست. جلوتر می‌گم از چه نوعی هم هست.

در این پست، می‌خوام تمام حالات برهان‌های هستی‌شناسی رو نام ببرم، تعریف کنم، و یکی‌یکی نقد کنم[nb]دلیلش؟ براهین هستی‌شناسی به لحاظ ترمینولوژی و لغات، خیلی پیچیده هستن و بسیاری از خداباوران از این موضوع به عنوان برگ برنده استفاده می‌کنن. در نتیجه به نظرم لازمه درگیر شد با این براهین و اون قائله‌ی به خصوص رو ختم کرد.[/nb] نقد‌هام به دو دسته‌ی جزئی و کلی تقسیم می‌شن. نقد‌های کلی، به تمام صور برهان‌های هستی‌شناسانه [از جمله برهان ملاصدرا] واردن، و نقد‌های جزئیم، برای هر برهان هستی‌شناسانه به طور جداگانه صدق می‌کنن.



براهین هستی‌شناسانه، به طور کلی در شش دسته جای می‌گیرن[nb]مطابق طبقه‌بندی موجود در اثر معروف،Oppy, G., 1995, Ontological Arguments and Belief in God, New York: Cambridge University Press.[/nb].


می‌شه طبقه‌بندی مفصّل‌تری ارائه داد، اما از اون‌جایی که من می‌خوام ایرادات مشترک بین تمام براهین شناخت‌شناسانه رو بگم، این طبقه‌بندی کفایت می‌کنه چون همه‌ی این براهین رو پوشش می‌ده. با این حال به خاطر داشته باشید که براهینی وجود دارن که به چند دسته به طور هم‌زمان تعلق می‌گیرن، یا حد واسط دو دسته می‌تونن به حساب بیان. حالا، به تعریف کوتاهی از هر کدوم از این انوع می‌پردازم.

[1] براهین هستی‌شناسانه‌ی تعریفی [Definitional] . خدا موجودی‌ است که صاحب تمامی کمالات است. وجود، یکی از کمالات است. در نتیجه، خدا وجود دارد.

× با توّجه به این تعاریف، همین‌جا مشخّص می‌شه که برهان الدصدّیقین، به دسته‌ی اوّل تعلّق داره، استدلال‌های هستی‌شناسانه‌ی تعریفی.

[2] براهین هستی‌شناسانه‌ی ادراکی [Conceptual] . موجودی را تصوّر می‌کنم که متعالی‌تر از آن را ممکن نیست تصوّر کنم. اگر موجودی که متعالی‌تر از آن را نتوان تصوّر کرد وجود نداشته باشد، موجودی متعالی‌تر از آن موجود تصوّر می‌کنم - که وجود داشته باشد. از آن جا که نمی‌توانم موجودی را تصوّر کنم که متعالی‌تر از موجودی باشد که متعالی‌تر از آن را نمی‌شود تصوّر کرد، در نتیجه، موجودی که متعالی‌تر از آن را نتوان تصوّر کرد، وجود دارد.

[3] براهین هستی‌شناسانه‌ی مُدال [Modal] . خدا ممکن است وجود داشته باشد. خدا (طبق تعریف) موجودی مشروط نیست، به این معنی که یا ممکن نیست وجود داشته باشد یا ضرورتاً وجود دارد. خدا ضرورتاً وجود دارد. در نتیجه، خدا وجود دارد.

[4] براهین هستی‌شناسانه‌ی تجربی [Experiential] . کلمه‌ی «خدا» معنی‌ای دارد که در تجربیات دینی بر انسان آشکار می‌شود. کلمه‌ی «خدا» تنها در صورتی معنی دارد که خدا وجود داشته باشد. درنتیجه خدا وجود دارد.

[5] براهین هستی‌شناسانه‌ی مرئولوژیک [Mereological] . من وجود دارم. در نتیجه، چیزی وجود دارد. هنگامی که چیزهایی وجود دارند، کل آن‌ها هم وجود دارند. در نتیجه خدا -مجموع همه‌ی چیزها- وجود دارد.

[6] براهین هستی‌شناسانه‌ی مرتبه‌ی بالاتر [Higher-order] . در نظر بگیریم که صفات خدا، صفاتی هستند که در تمامی جهان‌هایی که خدا در آن‌ها وجود دارد، برای خدا صدق می‌کنند. هر صفتی، از صفات خدا نیست. هر صفتی که توسط مجموعه‌ای از صفات خدا مستلزم شود، خود یکی از صفات خداست. صفات خدا (طبق تعریف) ضرورت وجود، ضرورت قدرت بی‌پایان، ضرورت دانش بی‌پایان و ضرورت خوبیِ بی‌پایان را در برمی‌گیرد. در نتیجه، یک موجود قادر بی‌پایان، دانای بی‌پایان و خوب‌ِ بی‌پایان [خدا] وجود دارد.

تا این‌جا انتظار دارم همه متوّجه شده باشیم که ویژگی مشترک تمام این استدلال‌ها چیه؛ استفاده‌ از لغات و تعاریف و وابستگیِ نتیجه به این لغات و تعاریف و متنی که درش به کار برده می‌شن.

و امّا، نقد. ابتدا نقد کلّی: هیچ‌یک از استدلال‌هایی که بالا آورده شدن، قانع‌کننده [به معنای منطقی اون] نیستن؛ به این معنی که هیچ‌یک از این استدلال‌ها فادر نیستن برای اشخاصی که وجود خدا رو نپذیرفته‌ان، دلیل منطقی و کاملی برای پذیرش خدا ایجاد کنن. تمام این استدلال‌ها و تمام قرائت‌های اون‌ها، یا به یک نتیجه‌ی نادرست می‌رسن، یا گزاره‌های مقدّماتی نادرستی دارن، یا نتیجه‌ی خنثی‌ای دارن که تأثیر دینی نداره و یا همه یا چند تا از این ایرادها رو دارن. بسط این نقد برای هر استدلال رو پایین میارم.

[1] براهین هستی‌شناسانه‌ی تعریفی. در استدلال‌های این دسته، لغات و مفاهیمی که شناخت آن‌ها مدنظر است تنها به واسطه‌ی «تعریف» به مخاطب شناسانده می‌شوند. واضح‌ترین اشکال؟ ادّعاهایی که این لغات و مفاهیم را در بر می‌گیرند نمی‌توانند بدون ارتکاب به مغالطه‌ی مصادره به مطلوب، مستقل از آن تعریف به کار برده شوند. رفتن از «بنا بر تعریف، خدا موجودی است که وجود/حقیقت دارد» به «در نتیجه، خدا وجود دارد» آشکارا نادرست است. می‌توان از «بنا به تعریف، خدا موجودی است که وجود/حقیقت دارد» به «بنا به تعریف، خدا وجود دارد» رسید و این نتیجه‌گیری منطقاً صحیح است، امّا قطعاً مطلوب نیست. در این نوع استدلال، مقدّمه‌ها این نتیجه‌گیری را معتبر می‌کنند که بگوییم «بنا به تعریف، خداوند دارای صفت متعالی وجود/حقیقت است» اما به هیچ طریق معتبر و صحیحی نمی‌توان از این ادّعا به این نتیجه رسید که «خدا وجود دارد».

[2] براهین هستی‌شناسانه‌ی ادراکی. در در استدلال‌های این دسته، لغات و مفاهیمی که شناخت آن‌ها مدنظر است تنها به واسطه‌ی عباراتی که از لحاظ معناشناسی، فراعمدی به حساب می‌ایند به مخاطب شناسانده می‌شوند [عباراتی از قبیل «تصوّر کنیم...»، «باور کنیم که...» و...]. در مواجهه با عبارات و عمل‌گر‌هایی از این دست، دو حالت ممکن است؛ یا از این عملگرها طوری استفاده شده که اساساً تعهد گزاره به هستی‌شناسی را لغو می‌کند، مثل «من به بابانوئل اعتقاد دارم» که نمی‌توان از آن یک نتیجه‌ی هستی‌شناسانه گرفت. در حالت بعدی، گزاره تعهد هستی‌شناسانه دارد، مثلاً «من به بابانوئل فکر می‌کنم» [دقّت کنید که صحت این گزاره در گرو این است که بابانوئل وجود داشته باشد که من بخوام بهش فکر کنم] اما در براهینی که از این گزاره‌ها کمک می‌گیرند، گزاره‌ها مرتکب مصادره به مطلوب می‌شوند: مرتکب توصیفات هستی‌شناختی‌ای می‌‌شوند که اگر قبلاً به خدا اعتقاد نداشته باشید دلیلی برای پذیرش آن‌ها نمی‌بینید. در تعریفی که از این برهان آوردم، این ادّعا که «موجودی را تصوّر می‌کنم که متعالی‌تر از آن را ممکن نیست تصوّر کنم» مطابق آن‌چه این‌جا توضیح دادم، شامل دو برداشت بالاست، در برداشتی که تعهد به هستی‌شناسی را لغو می‌کند، نتیجه گرفتن که «پس موجودی که متعالی‌تر از آن را نتوان تصوّر کرد، وجود دارد.» نادرست است. در برداشتی که تعهد هستی‌شناسی را لغو نمی‌کند، مشخّص است که این ادّعا از سمت هیچ انسانی که قبلاً به خدا اعتقاد ندارد قابل پذیرش نیست: اگر شما شک داشته باشید که موجودی وجود دارد که متعالی‌تر از آن را نتوان تصوّر کرد، قطعاً شک دارید که بتوانید راجع به این موجود فکری داشته باشید.

[3] براهین هستی‌شناسانه‌ی مُدال. در این‌جا شاید بهتر باشه توضیح بدم که modal، عبارتی است [مثلاً «ضرورتاً» و «احتمالاً» و...] که به کار برده می‌شود تا صحت یک عقیده یا قضاوت را ارزیابی کند [فلان چیز ضرورتاً درست است]. منطق مُدال، به بررسی منطقی بودن و عقلانی بودن عباراتی هم‌چون «ضروری‌ است که...» و «ممکن است که...» می‌پردازد. [/nb] براهین مُدال ادّعاهایی از قبیل «ضرورت» و «احتمال» در رابطه با وجود خدا می‌کنند. ابتدا بیایید سر یک تعریف برای «ضروری» و «احتمالی» با هم کنار بیاییم؛ یک ادّعا در صورتی ضرورتاً حقیقت دارد که در تمامی سناریو/دنیاهای ممکن حقیقت داشته باشد. یک ادّعا در صورتی احتمالاً حقیقت دارد که در برخی سناریو/دنیاها حقیقت داشته باشد و در بقیه، نداشته باشد. برخی خداباوران اعتقاد دارند که که خدا ضرورتاً وجود دارد [خدا در هر سناریو/دنیایی وجود دارد] در حالی که که آتئیست‌ها معتقند خدا در یک جهان واقعی و فعلی[nb]actual[/nb] وجود ندارد. خداباورانِ ضروری و آتئیست‌ها در حقیقت بر سر چهارچوب فضای منطقی [همان فضای سناریو‌ها/جهان‌های ممکن] اختلاف نظر دارند. در تعریفی که برای برهان مُدال آورده شد، دو گزاره‌ی مقدّماتی می‌بینیم، یکی که می‌گوید خدا حداقل در یک سناریو/جهان وجود دارد [«خدا ممکن است وجود داشته باشد»] و گزاره‌ی دیگر گزاره‌ای است که دال بر این است که خدا در همه‌ی سناریو/جهان‌های ممکن وجود دارد اگر در یکی وجود داشته باشد. طبیعی است که هیچ فرد عاقلی که به خدا اعتقاد ندارد، این گزاره‌‌ها را نمی‌پذیرد.

[4] براهین هستی‌شناسانه‌ی تجربی. این گروه از براهین تلاش می‌کنند پای تجربه‌ی بیرونی را در استدلال وسط بکشند. نقطه ضعف منطقی این براهین، این است که در مورد آن‌چه برای اثباتش تلاش می‌کنند هیچ اطلاعات و مقدّمه و گزاره‌ای در کار نیست. جای تعجّب نیست که این براهین نیز قانع‌کننده نیستند.


[5] براهین هستی‌شناسانه‌ی مرئولوژیک. بنیان‌های مرئولوژی توسّط برخی افراد قابل پذیرش هستند و توسّط برخی نیستند. این اصول به طور خلاصه بیان می‌کنند که هر گاه چند چیز وجود داشته باشند، چیزی وجود دارد که مجموع یا ادغام این چند چیز است و ویژگی‌های همه‌ی این چند چیز را نیست داراست. امّا حتی چنانچه منطقاً این اصول را بپذیریم، دلیلی ندارد آن‌ها را به خدا [به عنوان یک عنصر دینی] ربط دهیم؛ این اصول می‌تواند صرفاً راجع به جهان فیزیکی باشد. پذیرش این برهان، در نتیجه، منطقی نیست، بلکه صرفاً مرتبط با این است که آیا قبلاً به خدا اعتقاد دارید یا خیر.

[6] براهین هستی‌شناسانه‌ی مرتبه‌ی بالاتر. نکته‌ی کلیدی این براهین، این است که طبق آن‌ها هر مجموعه‌ای از صفات که ۱) شامل همه‌ی صفات نشود و ۲) استلزام‌آور باشد به طور مشترک، وجود را اثبات می‌کنند. طبق این براهین، اگر غیرممکن باشد که خدا وجود داشته باشد [مطابق اعتقاد آتئیست‌هایی که معتقدند که اگر خدا قرار بود وجود داشته باشد، این وجود می‌بایست ضروری باشد] هر دوی این گزاره‌ها که خدا صفاتی دارد که شامل همه‌ی صفات نیستند و صفات خدا استلزام‌آور هستند نمی‌توانند حقیقت داشته باشند. مشکل این استدلال؟ افرادی که دلایل مستقلی دارند که خدا وجود ندارد، خود را مجاز می‌بینند که نپذیرند صفاتی مربوط به خدا وجود دارند که مجموعه‌ای غیر بدیهی و استلزام‌آور تشکیل می‌دهند.


دقّت کنید که جایی از این نوشتار، نگفتم که هیچ برهان هستی‌شناختی‌ای نمی‌تونه قانع‌کننده باشه؛ مسئله فقط این‌جاست که هیچ یک از براهین هستی‌شناسانه، تا الان قانع‌کننده نبوده‌ان [به این معنا که باور به خدا برای یک آتئیست رو منطقاً الزامی نمی‌کنن]؛ شاید گفتنش خالی از لطف نباشه که حتی در بین فلیسوف‌های معتقد به خدا هم این اعتقاد تقریباً عمومیت داره که براهین هستی‌شناسانه، قانع‌کننده نیستن و خود خداباورانی که براهین هستی‌شناسانه رو قبول دارن، هیچ‌کدوم بر سر اعتقاد به یکی از این براهین توافق جمعی ندارن.

نقد‌ها و اعتراضات دیگری هم به براهین هستی‌شناسانه وارد شده؛ از جمله [به طور خلاصه می‌گم، اگر خواستین، بگین باز کنم هر کدوم رو]:
۱) «وجود داشتن» یک مسند/خبر نیست.[nb]بهتره توضیح کوتاهی بدم. مسند/خبر [predicate]، راجع به یک چیز، به شما خبری می‌دن یا توصیفی می‌کنن. مثلاً در جملات «من بلند قد هستم.» و «من می‌خواهم قدم بزنم»، خبر شما، به ترتیب، بلند قد هستم و می‌خواهم قدم بزنم هست. مطابق این نقد، اگر بگوییم «من وجود دارم» وجود داشتن یک مسند/خبر منطقی نیست، چرا که اگر من وجود نداشتم، دیگر من نبودم تا این مسند/خبر بخواهد توصیفش کند. در حقیقت در جمله‌ی «من وجود ندارم»، «من» به هیچ‌چیز اشاره نمی‌کند. [/nb] این نقد رو کانت وارد کرد به این براهین[nb]در کتاب مشهورش، نقدی بر خرد ناب[/nb]
۲) «وجود داشتن» یک صفت متعالی نیست.
۳) براهین هستی‌شناختی مرتکب مصادره به مطلوب می‌شوند.[nb]اگر هنوز هم متوجّه این موضوع نشدید، ارجاعتون می‌دم به مقاله‌ای با عنوان The Ontological Argument به تألیف ویلیام رو [William Rowe] که سال ۱۹۸۹ نوشته شده و در کتاب Reason and Responsability [مربوط به انتشارات Wadsworth و به تألیف و جمع‌آوری جوئل فاینبرگ] به چاپ رسیده. بگردید پیدا می‌شه. [/nb]
۴) مفهوم «خدا» در این براهین، روشن نیست/یک‌دست نیست [nb]ارجاع به مقاله‌ای مربوط به سال ۱۹۴۸ از فیندلی[/nb]
و...
واقعیت این‌جاست که این ایرادات، همگی به شدّت وارد جزئیات شدن؛ تلاششون برای نشون داده ایرادات براهین هستی‌شناسانه، از نظر من، شبیه تلاش کردن برای اینه که با جاده‌صاف‌کن از روی گردو رد بشی. با این‌ حال، برای کسانی که از درگیر شدن با متون فلسفی لذّت می‌برن و البته، کسانی که دنبال به بند منطق کشیدن اعتقادات و تفکّراتشون هستن، مقالات خوبی موجوده.
 
آخرین ویرایش:

..Mehrab..

استــاد بـــزرگ
ارسال‌ها
457
امتیاز
2,421
نام مرکز سمپاد
شهید اژه ای 2
شهر
اصفهان
سال فارغ التحصیلی
1401
فرض‌های اولیه در برهان* ناقصه:
اگه قرار بر رعایت «احتیاط» باشه، باید حرف تمام ادیان رو باور کرد؛ چرا که خدایان بسیاری در ادیان مختلف تعریف شده و تکالیف شرعی پیشنهادی‌شون فرق می‌کنه. برای مثال، اگر به خدای اسلام باور داشته باشیم، یعنی به خداهای دیگه [تعدادِشون خیلی زیاده!] مثل خدای مسیحیان، یهودیان، زرتشتیان، گاوپرستان و ... باور نداریم. در واقع، با صرف اعتقاد به خالق [آفریننده]، تمام احتمالات در نظر گرفته نمی‌شه و اگر خدای واقعی فراتر از یک آفریننده باشه، به دلیل عدم اعتقاد ما به صفات دیگه‌ش، همچنان خداناباور محسوب می‌شیم و باید مجازات بشیم. احتمالات فقط دو تا نیست و در اصل، شامل هزاران پیشامد دیگه هم می‌شه: باور به خدای a، باور به خدای b، باور به خدای c، و ... یا باور نداشتن. این احتیاط، احتیاط غیر معقولی‌ه و از همه مهم‌تر، اعتقاد به وجود یک آفریننده به اسم خدا در هیچ دینی شرط کافی سعادت انسان معرفی نشده.
+ [لینک: دیگر نقدهای وارد بر برهان شرط‌بندی]
*هر چند که این برهان نیست و «اثبات» نمی‌کنه. صرفاً با احتمالات کار می‌کنه.
این برهان فقط وجود خدا رو اثبات میکنه و کاری ب اینکه خدا یکیه یا ن نداره در ضمن توی پرانتز بگم ک خدای همه ی ادیان الهی یکیه و فقط با نام های مختلفی نامبرده شده این برهان ی چیز خیلی سادس ک هر انسان عاقلی با یکم تفکر میتونه ب این نتیجه برسه..برای رسیدن ب توحید و خدایی ک ادیان الهی معرفی کردن میشه از برهان نظم استفاده کرد..
1) خدا تنها واجب الوجود است. --> علت العلل جهان خدا است.
2) تمام جهان ممکن الوجود است. --> طبق تعریف ممکن الوجود [موجودی که وجود آن غیرضروری باشد]، جهان می‌تونه وجود نداشته باشه. --> پس این فرض که جهان وجود ندارد منطقی و بی‌عیب است. [×]
3) جهانی که وجود دارد معلول است و خدا علت آن. --> اگر طبق "×" جهان وجود نداشته باشد، خدا هم وجود ندارد. --> وجود خداوند بی‌نیاز از وجود دیگر موجودات نیست و اگر جهانی [معلول] نباشد، یعنی علت آن [خدا] وجود ندارد که معلول برقرار نیست. --> خدا واجب الوجود نیست
فک نکنم درست متوجه منظورت شده باشم ولی وقتی جهان وجود داشته باشه پس استدلال تو رد میشه واستدلالت نقض میشه و تقریبن جایی برای گفتن نداره تو داری میگی اگر جهان نباشد در حالی ک اینطور نیست و جهان هست!
آیا اصلاً می‌توان شیئی این چنین را تصور کرد
اگر شیی قابل تصور نباشد ایا دلیل بر عدم وجود ان است؟شما میتونی جاذبه رو تصور کنی؟ شما میتونی نیروی گریز از مرکز رو تصور کنی؟ مسلمن خیر ولی شما اثارش رو میبینی و ب این نتیجه می رسی ک چنین نیروهایی وجود دارن..
در رد این حرف کانت ک میگه موجودی نیست ک وجودش ضروری باشه باید گفت همونطور ک برای اثبات واجب الوجود بودن برهان وجود داره برای این حرف باید برهانی باشه ک متاسفانه یا من ندیدم یا نیست و اگر نباشه یعنی این حرف هم بی معنیه

توصیه میکنم اینجا رو ی نیگاه بندازین..

بد نیست نقد وارد بر برهان‌های وجودی [مثل دو برهان بالا و برهان آنسلم] رو از @Lorca نقل کنم:
من این مطلب از @Kinay رو خوندم و فکر میکنم جواب کاملن کافی برای این اشکالات باشه
 
آخرین ویرایش:

Mehrasa_M

کاربر فوق‌فعال
ارسال‌ها
154
امتیاز
1,471
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
بابل
سال فارغ التحصیلی
1401
واقعا هرچیزی که تو طبیعت دیده میشه یه خالقی داره همین تلویزیون و گوشی و ماکروفر و پنکه و ماهواره های فضایی و کلی چیزهای دیگه رو انسان ساخته درصورتی که همه ی این وسایل یه الگوی خاصی برای کار کردن دارن یعنی هیچ وقت یه تلویزیون نمیاد برامون غذا درست کنه و همه چی از پیش تعیین شده است . چطور انسانی که اصلا قابل پیش بینی نیست و هرکاری اراده کنه انجام میده نمیتونه خالقی داشته باشه؟
اگر میگین انسان بخشی از طبیعته و خالقی نداره خب شما خدارو طبیعت گرفتین فرقی نداره خدا الله طبیعت... مهم ماهیت خداست که وجود داره
 

zeynabgol

کاربر فوق‌حرفه‌ای
ارسال‌ها
969
امتیاز
3,078
نام مرکز سمپاد
شهید شکفته
شهر
مشهد
سال فارغ التحصیلی
1404
دانشگاه
coming soon....
خب...

خدا وجود داره...

و تاپیکو می بینم میفهمم کلا قوانین اعتقادی قبول نیست....


پس منطقی میگم.


هر گروهی، رهبر میخواد. یه کشور، یه قاره رهبر میخواد.
و فقط آدما هم نیستن که هدایت و رهبری میخوان. حیوونا، کهکشان و این همه چیز، رهبر میخوان.

و همونطور که رهبر انسان باید لایق و ... باشه، رهبر کائنات هم باید انقد بزرگ باشه که بتونه اینا و کنترل کنه دیگه.


و قوانین فیزیک، یکی باید تنظیمشون کرده باشه دیگه. بفرض که مثلا بیگ بنگ شده، همون ذره بسیار کوچکو یکی آفریده دیگه.
بالاخره هر چی بریم جلو، به یه جایی میرسیم که اولشه، و یکی باید اون مبدا، اون اوله رو آفریده باشه دیگه.

نمیشه از هیچ، همه چیز بوجود اومده باشه. یه چیزی، یه کسی باید از اول بوده باشه که اینا رو ساخته باشه.

اینم منطقیش‌.
حالا میتونی تصمیم بگیری هزاران الهه و اینا وجود داره، میتونی بگی بته، روحه، نیاکانه، یا خدای یگانست.
که آخریش منطقی تره، بخاطر همون آشپز که دوتا شد، آش یا شور میشه یا بی‌نمک!


ویرایش:
با کمک دوست عزیزی، فهمیدم حرف من همون برهان نظم هست که یکی از ساده ترین اثبات های وجود خداست


) خطاب به مفضل:
«ای مفضل، نخستین عبرت و دلیل بر وجود خالق، نظم و صورت بخشیدن به این عالم و جمع آوری اجزای آن و نظم آفرینی درآن است. از این رو، اگر با اندیشه و خرد در کار عالم خوب و عمیق تأمل کنی، به راستی آن را همانند خانه و سرایی می‌یابی که تمام نیازهای بندگان خدا درآن آماده و گرد آمده است. اینها همه دلیل آن است که جهان هستی با اندازه گیری دقیق و حکیمانه و نظم و تناسب و هماهنگی آفریده شده است. آفریننده آن یکی است و او همان شکل دهنده، نظم آفرین و هماهنگ کننده اجزای آن است.»
بحار الانوار، ج۱، ص۶۳.


این هم از ویکی شیعه اوردم. یه نگاه بندازین
 
آخرین ویرایش:

void pbz

The Wanderer
عضو مدیران انجمن
ارسال‌ها
134
امتیاز
1,425
نام مرکز سمپاد
باهنر - سلطانی
شهر
کرج
سال فارغ التحصیلی
1789
این برهان فقط وجود خدا رو اثبات میکنه و کاری ب اینکه خدا یکیه یا ن نداره
فرضِ «کاری به این‌که خدا یکی‌ه یا نه نداره» باعث می‌شه که مفروضات اولیۀ برهان کامل نباشن و در نهایت، به نتیجۀ نادرست برسه.
هر انسان عاقلی با یکم تفکر میتونه ب این نتیجه برسه
هر انسان عاقلی هم می‌تونه نقدهای وارد شده بر مفروضات اولیه‌ش رو بخونه و بپذیره که نه تنها «برهان» نیست [چرا که اثبات نمی‌کنه]، بلکه از لحاظ احتمالاتی هم ناقص‌ه.
وقتی جهان وجود داشته باشه پس استدلال تو رد میشه واستدلالت نقض میشه و تقریبن جایی برای گفتن نداره تو داری میگی اگر جهان نباشد در حالی ک اینطور نیست و جهان هست!
چه ربطی داره که الآن جهان هست؟ یه بار دیگه متنی که نوشتم رو بخونین. بر اساس تعریف ابن سینا از ممکن الوجود، تمام ماهیات به غیر از خدا ممکن الوجود هستن و بنابر تعریف، ممکن الوجود، ماهیتی است غیر ضروری. [ضرورتی بر وجود آن برقرار نیست] پس جهان و تمامی ماهیات به غیر خداوند که واجب الوجود(بالذات)ه می‌تونه نباشه و منطقاً می‌توان فرض کرد جهان نیست. «الآن جهان هست» چه ربطی به اون فرض ما داره؟
اگر شیی قابل تصور نباشد ایا دلیل بر عدم وجود ان است؟شما میتونی جاذبه رو تصور کنی؟ شما میتونی نیروی گریز از مرکز رو تصور کنی؟ مسلمن خیر ولی شما اثارش رو میبینی و ب این نتیجه می رسی ک چنین نیروهایی وجود دارن..
خیر. تصور به معنای مشاهدۀ اثر یک چیز نیست؛ مراد کانت از «قابل تصور بودن» یعنی این‌که ما حتی نمی‌دونیم «واجب الوجود» چیه* [کاری با تعریف لفظی‌ش ندارم]؛ چون شرایط ضروری بودن یک وجود رو دقیقاً نمی‌دونیم و بدیهی فرض کردن چنین موضوعی به مشکل برمی‌خوره. همون طور که کانت گفته، دو حالت پیش میاد: 1) یا به تناقض منطقی مورد بحث هیوم می‌رسیم؛ 2) یا این‌که این برهان به برهان آنسلمی تقلیل پیدا می‌کنه که اون هم رد شده.
*در رابطه با مثال‌هایی که زدی: ما می‌دونیم جاذبه و نیروی گریز از مرکز چی هستن. [به همین دلیل، می‌شه نیروها و موارد مشابه دیگه رو متصور شد]
در رد این حرف کانت ک میگه موجودی نیست ک وجودش ضروری باشه باید گفت همونطور ک برای اثبات واجب الوجود بودن برهان وجود داره [×] برای این حرف باید برهانی باشه ک متاسفانه یا من ندیدم یا نیست و اگر نباشه یعنی این حرف هم بی معنیه
من متوجه منظورِت نمی‌شم! کانت استدلال کرده و برهان آورده که واجب الوجود منطقی نیست و "×" رو رد می‌کنه. در واقع می‌پرسه چرا واجب است؟ و استدلال می‌کنه که دو پاسخ ممکن برای این پرسش هست: 1) اگر بگوییم واجب هست زیرا اگر واجب نبود، توضیحی برای وجود ممکنات نداشتیم، یعنی اولاً همان‌طور که ممکن به واجب نیازمند است، واجب نیز به ممکن نیازمند است؛ و ثانیاً اگر واجب ممکنات را خلق نکرده بود، خودش هم نباید موجود می‌بود. [همون چیزی که قبل‌تر نوشته بودم] 2) تنها یک راه باقی می‌ماند، و آن اینکه گفته شود واجب هست زیرا خودش یعنی همانی که هست، و نبودش متناقض است، که این گفته همان برهان آنسلمی است. [رد این برهان رو هم از تاپیک برهان‌های وجودی نقل قول کردم]
من این مطلب از @Kinay رو خوندم و فکر میکنم جواب کاملن کافی برای این اشکالات باشه
خیر. ایشون اشکالات وارد بر برهان‌های وجودی رو در کل پذیرفت و دربارۀ برهان صدیقین گفت که برهان هستی‌شناسانه‌ی «تعریفی» نیست؛ اما از نوشته‌های ایشون درباره «واقعیت» می‌شه فهمید که برهان صدیقین از نوع مرئولوژیک هست:
[5] براهین هستی‌شناسانه‌ی مرئولوژیک. بنیان‌های مرئولوژی توسّط برخی افراد قابل پذیرش هستند و توسّط برخی نیستند. این اصول به طور خلاصه بیان می‌کنند که هر گاه چند چیز وجود داشته باشند، چیزی وجود دارد که مجموع یا ادغام این چند چیز است و ویژگی‌های همه‌ی این چند چیز را داراست. امّا حتی چنانچه منطقاً این اصول را بپذیریم، دلیلی ندارد آن‌ها را به خدا [به عنوان یک عنصر دینی] ربط دهیم؛ این اصول می‌تواند صرفاً راجع به جهان فیزیکی باشد. پذیرش این برهان، در نتیجه، منطقی نیست، بلکه صرفاً مرتبط با این است که آیا قبلاً به خدا اعتقاد دارید یا خیر.
قسمت قرمز رنگ بالا در واقع یک فرض اضافه است که در برهان به عنوان «تجلی» و «وحدت» ازَش یاد می‌شه که هر دو فرض شدن. [در صورتی که باید اثبات بشن] در نتیجه، این برهان هم به مغالطۀ مصادره به مطلوب دچار شده که دو فرض اضافه رو وارد برهان کرده.
+ خودِشون هم در آخر گفتن که این خدای خالق نیست و فرقی با «هستی» نداره:
تکیه ی حرف و ادعای بنده بر این است که در برهان مذکور از ساده ترین و اولی ترین ادراک های بشری استفاده شده است. ادراک هایی که در صورت انکار، اصل ادراک کردن و واقعی بودن عالم زیر سوال می رود. با استفاده از این ادراک های ساده نشان دادیم که واقعیتی ساده و بی ترکیب و بدون مرز داریم.
اضافه کرد: خیر؛ ما نشان ندادیم (اثبات نکردیم) که واقعیتی ساده و بی‌ترکیب و بدون مرز داریم؛ چرا که وجود واقعیت در این برهان فرض شد و حکم منطقی فقط وجود واقعیت بود! با یک فرض بدیهی نمی‌توان خودِ فرض را ثابت کرد. مثال:
- فرض برهان: مجموعۀ A وجود دارد.
- نتیجۀ برهان: مجموعۀ A وجود دارد. + یک سری جملات بی‌ربط دیگه: اعضای مجموعۀ A همگی یک تجلی واحد می‌سازند (چرا؟) که وحدت تشکیل داده (چرا؟) و می‌توان نام آن را «خدا» نهاد. در صورتی که این خدا، فرقی با هستی و جهان اطراف ما ندارد. در ضمن، تجلی بودن اعضای مجموعه و ایجاد وحدت، بی‌دلیل فرض گرفته شده‌اند تا بتوان از آن‌ها نتیجه گرفت که مجموعۀ واقعیاتی با نام «خدا» وجود دارد. --> مغالطۀ «مصادره به مطلوب»

اکنون می توان نام این واقعیت نامحدود و ثابت را هرچیزی گذاشت
. دوست داشتید بگویید خدا. اما اگر به این واقعیت « خدا » نگفتید و نام چیز دیگری را « خدا » گذاشتید، آن گاه در پذیرش آن خدای مفروض اشکال هایی مطرح است.
اضافه کرد: نام این واقعیت را هستی می‌نامند که همان جهان فیزیکی اطرافِ‌مان است!
به ادعای بسیاری از فیلسوفان اسلامی، خدایی که بیشتر اشکال های مخالفین به سمت او نشانه گرفته شده است، خدایی نیست که در این برهان اثبات می شود. خدای این برهان « خود حقیقت » است. هیچ کس به « خود حقیقت » اشکال ندارد مگر این که « منکر اصل حقیقت » باشد. اشکال ها و مخالفت ها از جایی آغاز شد که نام یک موجود دیگر را « خدا » گذاشتند و خواستند احکامی را به او بدهند که مال او نبود.
اضافه کرد: پس نمی‌توان صفاتی مانند عالِم مطلق، خیرخواه مطلق و یا قادر مطلق را بدین «خدا» نسبت داد؛ چرا که همان «هستی» است و خالق یا آفریننده نیست.
منظور ملاصدرا اینه که تمام موجودات عالَم، نمایشی از یک تجلی وجود هستند و اون هم چیزی نیست جز خدا، این در حالیه که اصلا تعریف خدا [تئیسم - خدای ادیان ابراهیمی] با این یکسان نیست. حتی اگر کل مجموعه‌ی عالم هستی رو یکی در نظر بگیریم، اسمِ‌ش خدا نیست [مگر در پنتئیسم] بلکه اسم اون هستی و جهانه. فرض اول برهان اینه که حقیقت وجود دارد؛ حکم هم به نوعی اینه که حقیقت باید وجود داشته باشد.[چون همه می‌دونیم وجود واقعیت و حقیقت یک چیز بدیهیه] این برهان چیزی رو اثبات نمی‌کنه و از فرض بدیهی اولیه [وجود جهان یا هستی] دوباره به فرض اولیه می‌رسه. این‌جا خدایی نیست که خالق باشه و کار خاصی انجام بده؛ بلکه جهان همون خداست. [پنتئیسم]
خب...
خدا وجود داره...
و تاپیکو می بینم میفهمم کلا قوانین اعتقادی قبول نیست....
پس منطقی میگم.
هر گروهی، رهبر میخواد. یه کشور، یه قاره رهبر میخواد.
و فقط آدما هم نیستن که هدایت و رهبری میخوان. حیوونا، کهکشان و این همه چیز، رهبر میخوان.
و همونطور که رهبر انسان باید لایق و ... باشه، رهبر کائنات هم باید انقد بزرگ باشه که بتونه اینا و کنترل کنه دیگه.
و قوانین فیزیک، یکی باید تنظیمشون کرده باشه دیگه. بفرض که مثلا بیگ بنگ شده، همون ذره بسیار کوچکو یکی آفریده دیگه.
بالاخره هر چی بریم جلو، به یه جایی میرسیم که اولشه، و یکی باید اون مبدا، اون اوله رو آفریده باشه دیگه.
بخاطر همون آشپز که دوتا شد، آش یا شور میشه یا بی‌نمک!
با آوردن هزاران مثال دیگه هم نمی‌شه خدا رو «اثبات» کرد؛ چون تمثیل و تشبیه برهان محسوب نمی‌شن و چیزی «اثبات» نمی‌شه.
+ البته تمثیل‌هایی که آوردین هم بی‌ربط بود. «آشپز و غذا» با «خدا و جهان» ارتباطی نداره؛ به همون دلیلی که هیوم تمثیل ساعت‌ و ساعت‌ساز پیلی رو رد می‌کنه.
نمیشه از هیچ، همه چیز بوجود اومده باشه.
یه چیزی، یه کسی باید از اول بوده باشه که اینا رو ساخته باشه.
اتفاقاً اگر حتی اون چیز یا کسی که بهِ‌ش «خدا» می‌گین وجود داشته و از اول بوده باشه، جهان و «همه‌ی این‌ها» رو از هیچ ساخته!
میشه از برهان نظم استفاده کرد
حرف من همون برهان نظم هست که یکی از ساده ترین اثبات های وجود خداست
صفحات قبلیِ تاپیک رو بخونین. برهان نظم «ساده‌ترین برهان» نیست و خدا رو اثبات نمی‌کنه:
- برهان نظم [اتقان صنع]: مشاهدۀ جهان هستی نشان از وجود یک جهان بانظم و هدفمند می‌دهد. بنابراین باید پدید‌آورنده‌ای طراح و هوشمند داشته باشد که ناظم این نظم باشد. برای مثال، عده‌ای مثل ویلیام پیلی، این جهان رو به «ساعت» تشبیه کردن و استدلال کردن که این ساعت داره با نظم دقیقی کار می‌کنه، پس باید یک ناظمی هم داشته باشه. به خاطر همین مثال «ساعت»، ریچارد داوکینز کتابی با نام «ساعت‌ساز نابینا» رو منتشر کرده. [در جوابی به خدای ساعت‌ساز ویلیام پیلی] قبل از داوکینز، دیوید هیوم بود که در کتاب خود [گفتگوهایی در باب دین طبیعی] برهان نظم رو رد می‌کنه. هیوم نشون داد که مقایسۀ جهان هستی با ابزاری ساخت دست بشر، مقایسه‌ای غیرمنطقی و نادرست هست. مثلا در مورد ساعت، ما می‌دونیم که در ساخت ساعت، سازنده سعی می‌کنه ساعتی رو بدون هیچ قطعه یا فضای اضافه درست کنه. در واقع، از ساخت اون ساعت هدفی رو دنبال می‌کنه. اما آیا جهان هستی کامل‌ترین و بهترین شیوۀ ممکن از ساخت یک جهان هست؟ لزوماً جواب «بله» نیست. برای ما که نگاه محدودی داریم، غیرممکنه که بتونیم بگیم این نظام در مقایسه با نظام‌های ممکن و حتی شاید نظام‌های واقعی دیگه، حاوی هرگونه خطای چشمگیری هست یا نه. چون ما نظامِ دیگه‌ای رو ندیدیم که بخوایم تشخیص بدیم «اون نظم داره این نظم نداره». تمثیل تجربی [مثل ساعت پیلی] فقط بین دو پدیدۀ تجربی معنا داره؛ نه یک پدیدۀ تجربی و یک پدیدۀ غیر تجربی. ما دیدیم که ساعت توسط ساعت‌ساز ساخته می‌شه، اما آیا تجربه‌ای از خلق شدن طبیعت و دنیا داریم؟ خیر. پس خدا هم لزوماً «کامل مطلق» نیست و در نتیجه، خدای کامل مطلق لزوماً وجود نداره. برهان نظم در بهترین حالت [حتی اگه واقعا نظمی وجود داشته باشه] می‌تونه ثابت کنه که جهان هستی ساخت دست یک چیز یا چند چیزه؛ یعنی حتی اگر نظمی وجود داشته باشه(که لزوماً نداره) «توحید» رو اثبات نمی‌کنه. با توجه به این‌که پدیده‌های پیچیده‌ی ساخت بشر، حاصل کار چندین نفر هستن، با این تشبیه بین پدیده‌ای مصنوعی و پدیده‌ای طبیعی، می‌شه حتی نتیجه گرفت که دنیا مخلوق چندین خدا هست و نه یک خدای واحد.
+ چند نکته‌ی دیگه [با تعریفی دیگه از «نظم»]: در میان پدیده‌های جهان هستی، ما یا می‌تونیم روابطی رو پیدا کنیم و قوانینی نزدیک به واقعیات وضع کنیم، یا این‌که پدیده‌ها شانسی و تصادفی هستن. [یعنی ربطی به هم ندارن] ولی در حالت دوم هم پدیده‌ها به قوانین تصادف مربوط می‌شن.در واقع، اون‌ها هم یک نوع نظم دارن. پس جهان به هر شکل و هر نوع دیگه‌ای هم که بود، باز منظم محسوب می‌شد. پس وجود نظم در این جهان، لزوماً وجود ناظم رو ثابت نمی‌کنه.
مشکل نظم اینه که یه ایده ی ذهنیه نسبت به یه هدف ذهنی، ینی اگر یه سیستم معیوب بهم ریخته که بشدت بد رو ماده ی اصلی که باید تولید میکرد راندمان داشت ولی پسماندش ماده ی مهمی برای ماها میشد ما اونی نظمی در جهت تولید اون پسماند تعریف میکردیم و همین حرفا.
حداقل ۱۰به توان ۱۵ دنیای دیگه تو مولتیورس هست که قوانین متفاوت دارن، کدوم قانونها هدف بوده و چرا؟!
ما با مصادره به مطلوب بخشی از ویژگی های جهانمون رو که در مسیر به وجود اومدنمون تاثیر داشتن تفسیر به نظم میکنیم حال اونکه این ینی فرض گرفتن هدف بودن ما(یا این شکل از جهان و قوانینمون) که این فرض خودش از یه حالت از وجود خدا نتیجه میشه.
اصطلاحن میگن اسب رو پیش از ارابه بستیم.
برهان نظم (به انگلیسی: Design or Teleological argument)‏ یکی از معروف‌ترین برهان هاست و معمولا از اولین برهان هایی هست که باهاش آشنا میشویم و اکثر با برهان علیت اشتباه گرفته می‌شود.(خیلی به هم شبیه‌اند و هر دو پر از اشتباه)
برهان نظم به صورت زیر بیان میشود:
الف: جهان منظم است یا در جهان پدیده‌های منظم وجود دارد.
ب: هر نظمی از ناظمی حکیم و با شعور ناشی می‌شود.
نتیجه: جهان بر اثر طرح و تدبیر ناظم با شعوری پدید آمده‌است.

->اجازه بدین با تعریف نظم بریم جلو معنی نظم چی هست؟
نظم رو به صورت معنی می‌کنند که گرد آمدن اجزای مختلف برای برآوردن یک هدف خاص و مقابل هرج و مرج و بی‌نظمی هست.

->آیا نظم مطلق هست یا نسبی؟
برای رسیدن به پاسخ این سوال میخوام ازتون یک سوال بپرسم.آیا چشم منظم هست؟خوب مطمئنا جوابتون بله هست!چرا که میگویید اجزای چشم برای دیدن در کنار هم چیده شده‌اند.چگونه به این هدف میرسیم؟چگونه میفهمیم چشم برای دیدن طراحی شده؟شاید برای شنیدن طراحی شده اما بدلیل بینظم بودن توانایی انجام این کار را ندارد!! چون اجزای آن به شکل مناسب در کنار هم چیده نشده‌اند! بله موضوع این هست که ما یک فرض پنهان در تعریف مفهوم نظم داریم که قابل قبول نیست.یعنی ما فرض میکنیم هدف هر چیزی همان چیزی هست که اکنون در حال انجام این هست.و میخواهیم از این فرض پنهان به این نتیجه برسیم که اشیای اطراف ما منظم هستند بخاطر اینکه طوری کنار هم چیده‌شده‌اند که در حال انجام هدفشان هستند!(هدفشان چیست؟همان چیزی هست که الان در حال انجام آن هستند!!!!)
خوب این فرض و تعریف مضحک از نظم یک نظم سراسری به دنیا در دید شما اعمال می‌کند که در واقعیت وجود ندارد.بیاید با چند مثال این موضوع رو بیشتر بررسی کنیم.درخت را چیز بسیار منظمی در نظر میگیریم مگر اینطور نیست؟چون قرارگیری اجزایش در کنار هم میوه را حاصل می‌کند!بیاید فرض کنیم در دنیایی زندگی می‌کنیم که کار درختان به جای میوه دادن تولید آب هست!ساختاری رو در نظر بگیرین که بخار هوا رو می‌گیرند و آب بیرون میدهند با فرض طراحی درخت برای میوه دادن اکنون این یک درخت بی‌نظم هست زیرا واژه و هدف درخت در نظر ما تعریف شده هست.اما چه میشد اگر از ابتدا تنها همین نوع درخت را میدیدیم؟؟بله اکنون این درخت در نظر شما بسیار منظم بود!
این موضوع شگفت‌انگیز به این خاطر حاصل میشود که موضوع نظم موضوعی نسبی و وابسته به هدف فرضی هست چشم از نظر شنوایی بی‌نظم و از نظر بینایی بانظم هست.چینش اتاق شما از نظر ابعاد سانتی متری و متری منظم اما از نظر چینش اتمی بسیار بی‌نظم هست.زلزله در ظاهر بی‌نظم اما از نظر نیرو های داخلی کره زمین و فیزیک خاک بسیار منظم هست.
تعریف نظم مطلق تنها در صورتی امکان پذیر هست که فرد در چندین جهان بی‌نظم زندگی کرده باشد و با استقرا به این نتیجه برسد که جهان ما نظم مطلقی نسبت به آن‌ها دارد.

->آیا هر نظمی نیازمند هوشمندی و ناظم هست؟
میخوام مثالی از داوکینز براتون بزنم.بیاید یک چاله رو فرض کنید شما یک سنگ به طرفش پرتاپ میکنید.اگر سنگ از دهنه چاله کوچکتر بود به داخلش میافته و اگه بزرگتر بود به داخلش نمی‌افته.چاله دارای هوشمندی نیست که نتیجه بگیرد آهان این سنگ کوچکتر هست اجازه بدم بره تو و یا نه این سنگ خیلی بزرگتر هست نباید اجازه بدم.نه به هیچ وجه اینطور نیست اما چاله از نظر تعریف به همراه این قدرت تصمیم ‌گیری ذاتی بدون هوشمندی هست.بیاید تصمیم رو دو مرحله‌ای بکنیم!فرض کنید در منطقه‌ای بادخیز چاله‌ای داریم به ابعاد پنج سانتی‌متر در پنج سانتی‌متر و درونش دو سوراخ یک سانتی‌متری که از یکی جریان آب وارد میشود و از دیگری خارج میشود حال فرض کنیم منطقه دارای بیست نوع سنگ هست که تنها 5 نوع آنها دارای سنگدانه‌های کوچکتر از 5 سانتی‌متر هست و از این پنج نوع یک نوعش بزرگتر از یک سانتی‌متر هست و چهار نوع دیگر شامل سنگ های فیروزه و کلسیت و آراگونیت و گچ هست.صرفا جهت اطلاع کلسیت و گچ و آراگونیت بدون معطلی تو آب شروع به حل شدن میکنند و از جلوی خروجی سوراخ تلی از سنگدانه‌های فیروزه‌ای با ابعاد یک سانتی‌متر به وجود میاد که گویا توسط یک موجود هوشمند دستچین شده‌اند در حالی که تنها چند تصمیم ساده اتفاقی پشت سر هم هست چنین توالی تصمیم در طبیعت باعث به وجود آمدن چیز های پیچیده‌ای چون حیات میشه که در نگاه اول فکر میکنید نیاز به یک ناظم دارند.ولی در واقع نتیجه‌ی تصمیم های ساده‌طبیعت طی چند میلیون سال هستند.

->آیا وقوع یک چیز نامحتمل به طور طبیعی امکان‌ ‌پذیر نیست؟
از دیگر فرضیات غلط این برهان این هست که فرض میکند وقوع هر چیز با احتمال کم نیازمند چیز غیر‌طبیعی هست.در بعضی مسابقات ‌شرط‌بندی چندین میلیون نفر شرکت می‌کنند و احتمال برنده‌شدن یک فرد بسیار بسیار کمتر هست اما شما نمی‌توانید با برنده‌ شدن یک فرد او را متهم به تقلب کنید!زیرا با وجود احتمال کم این چیز طبیعی هست.
در برهان نظم به طور مکرر از این مثال استفاده می‌شود که اگر خورشید کمی به زمین نزدیک تر بود چه میشد؟پاسخ این هست که در این صورت احتمال حیات در مریخ افزایش پیدا میکرد.
ضمنا هیچ تعجبی وجود ندارد که چرا ما در دنیایی به وجود آمده‌ایم که شرایط دقیقا برای وجود ما مساعد است چرا که احتمال نداشت ما در شرایطی جز این شرایط به وجود می‌امدیم.

در مورد اشکالات فرض دوم:
->ضعف تمثیل:
به طور ساده‌تر ما نمی‌تونیم چشم رو از هر لحاظ به ساعت شبیه کنیم زیرا مشخص نیست که چشم آدمی از هر لحاظ شبیه ساعت باشد.

->نظم های بدون ناظم :
با توجه به انتخاب های ساده طبیعت که براتون تو مثال سنگ ها زدم و همچنین نظریه فرگشت در طبیعت نظم‌هایی میتوانند به وجود بیایند که نیاز به ناظمی نداشته باشند برای همین فرض دوم برهان به طور کامل فرومیپاشد.

سایر اشکالات برهان:
۱-اثبات وجود خدا: با صرف‌ نظر کردن از تمامی اشکالات بزرگ این برهان باز هم این برهان از اثبات وجود خداوند عاجز میماند زیرا تنها میتواند ثابت کند که این جهان دارای ناظم یا ناظمانی هست و نمیتواند ثابت کند که این ناظم خداست زیرا امکان دارد چنین ناظم یا ناظمان موجوداتی هوشمند خارج از درک و دنیای ما باشند.
۲-ناتوانی در اثبات توحید:
هیوم میگوید:با توجه به این تمثیل که ما انسان ها با همکاری ‌یکدیگر قادر به ساخت مصنوعات بسیار پیچیده‌ای هستیم از کجا معلوم که این جهان حاصل کار گروهی چندین آفریننده فروپایه تر نباشد؟
واقعا هرچیزی که تو طبیعت دیده میشه یه خالقی داره
این‌ ادعای عجولانه‌ای هست؛ چون همه‌چیز لزوماً «خالق» نداره. در واقع، انسان داره به خودِش نگاه می‌کنه که در طبیعت تغییر ایجاد می‌کنه؛ اما نمی‌شه این رو به طبیعت نسبت داد [مغالطۀ مصادره به مطلوب] و فرض کرد خدایی شبیه به انسان در فرای طبیعت وجود داره که خلق می‌کنه و از بین می‌بره.
چطور انسانی که اصلا قابل پیش بینی نیست و هرکاری اراده کنه انجام میده نمیتونه خالقی داشته باشه؟
ارتباط گزارۀ اول با گزارۀ دوم چیه؟ چجوری از این فرض اشتباه به اون حکم بی‌ربط رسیدین؟
فرض) «ارادۀ انسان» ؛ «قابل پیش‌بینی نبودن رفتارهای انسان» [که البته باید این دو رو اثبات کنید نه این‌که «اختیار داشتن انسان» رو بدیهی فرض کنین]
حکم) «مخلوق بودن انسان»
شما خدارو طبیعت گرفتین فرقی نداره خدا الله طبیعت... مهم ماهیت خداست که وجود داره
ما معمولاً به طبیعت نمی‌گیم «خدا»؛ واژگان بار معنایی دارن. خدا غالباً در معنای «تئیسم» رواج یافته و موجودی است که «خالق»ه. [الله خدای اسلامه و یک نوع خدای تئیسم محسوب می‌شه] اگر طبیعت خدا باشه، خدای «پنتئیسم» محسوب می‌شه و ارتباطی با الله و دیگر خدایان «تئیسم» نداره و بحث‌شون جداست.
 
آخرین ویرایش:

..Mehrab..

استــاد بـــزرگ
ارسال‌ها
457
امتیاز
2,421
نام مرکز سمپاد
شهید اژه ای 2
شهر
اصفهان
سال فارغ التحصیلی
1401
خیر. ایشون اشکالات وارد بر برهان‌های وجودی رو در کل پذیرفت
بله بنده هم با حرف هاش موافقم
فکر میکنم بقیه ایراداتی ک شماوارد کردین از سواد من بیشتره و من باید باز هم مطالعه کنم تا بتونم جواب مطمئن ب شما بدم..
و اینکه منتظر جوابای دندان شکن من باش دمت گرم
 
آخرین ویرایش:

Mehrasa_M

کاربر فوق‌فعال
ارسال‌ها
154
امتیاز
1,471
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
بابل
سال فارغ التحصیلی
1401
ما معمولاً به طبیعت نمی‌گیم «خدا»؛ واژگان بار معنایی دارن. خدا غالباً در معنای «تئیسم» رواج یافته و موجودی است که «خالق»ه. [الله خدای اسلامه و یک نوع خدای تئیسم محسوب می‌شه] اگر طبیعت خدا باشه، خدای «پنتئیسم» محسوب می‌شه و ارتباطی با الله و دیگر خدایان «تئیسم» نداره که یک «ماهیت» جدا دارن.
من نمیگم خدا طبیعته یا هرچی من میگم خدا وجود داره حالا اسمش هرچی که میخواین بزارین خدای منه دوست دارم بهش بگم عشقم خدای توعه دوست داری بهش بگی طبیعت فرقی نداره من میگم خدا وجود داره...
انسان با چندین عضله با نفسی که از شش اش میاد بیرون و با مغزی که تفکرمیکنه یا اختیار هرچیزی رو داره میپرسه ایا اثباتی هست که بگه خدا وجود داره ؟
ایا این ها اثبات نیست؟
و اینکه راستش منم درحد سواد خودم گفتم این اصطلاحاتی که گفتین از درک من خارجه:-??
 

psychotrop

کاربر فوق‌فعال
ارسال‌ها
85
امتیاز
992
نام مرکز سمپاد
امام
شهر
برازجان
سال فارغ التحصیلی
1398
از ممکن الوجود و واجب الوجود رسیدیم به «واجب الوجود باالغیر» و «واجب الوجود بالذات» (!). یعنی چی اصلا!؟ یک چیز یا به خودی خود وجود داره [طبق تعریف قبلی خودِتون] که می‌شه واجب الوجود؛ یا این‌که علتی باعث برقراری اون می‌شه و ممکن الوجود محسوب می‌شه. وقتی می‌گیم واجب الوجود بالغیر، انگار منظورمون همون ممکن الوجوده. چون واجب الوجود بالذات علت اونه و این فرقی نداره که بخوایم این رو از ممکن الوجود جدا بدونیم. چجوری قراره یه چیزی هم بی‌نیاز از علت باشه [چون داریم بهِ‌ش می‌گیم «واجب الوجود»] و هم به علت [واجب الوجود باالذات] نیاز داشته باشه!؟ [این‌جا دلیل اوردم که چرا مغالطه است و صرفا ادعا! نکردم]
جسارتا فکر کنم مطلب رو درست متوجه نشده اید و فکر میکنید مطلب تناقض داره.

شما گفتید «چیز یا به خودی خود وجود داره [طبق تعریف قبلی خودِتون] که می‌شه واجب الوجود» درصورتی که این غلطه و این حرف رو هیچکسی نمیزنه. چیزی که به خودی خود وجود داره بهش میگن واجب الوجود بالذات، نه واجب الوجود.

در فلسفه اسلامی تمام موجودات، واجب الوجود هستن، یعنی نظر بر اینه که هرچیزی موجود شده اصولا وجودش ضرورت پیدا کرده و واجب شده وگرنه موجود نمیشد. پس واجب الوجود به هرنوع موجودی اطلاق میشه. حالا بعد میان نگاه میکنن به این واجب الوجود ها و سوال میپرسن که آیا اینچیزی که وجود پیدا کرده وجودش از ازخودش هست یا از خودش نیست، اگر از خودش نبود بهش میگن واجب الوجود بالغیر و اگر وجودش از خودش بود و درون خودش ضرورتی داشت برای وجود داشتن، بهش گفته میشه واجب الوجود بالذات.

پس اینکه میگید «چجوری قراره یه چیزی هم بی‌نیاز از علت باشه [چون داریم بهِ‌ش می‌گیم «واجب الوجود»] و هم به علت [واجب الوجود باالذات] نیاز داشته باشه!؟» اصلا مطرح نیست. چون اصطلاح واجب الوجود اشاره به بی علت بودن نداره، بلکه اصطلاح واجب الوجود بالذات اشاره به بی علت بودن داره. پس هیچ تناقضی توی اصطلاح واجب الوجود بالغیر نیست. یک چیز هم میتواند واجب الوجود باشد و هم نیازمند علت.

احساس میکنم این اشتباه برای شما به خاطر این پیش اومده که معمولا در متون غیرتخصصی، واجب الوجود بالذات رو به اختصار واجب الوجود مینویسن و همین باعث شده شما مفهومی که از واجب الوجود بالذات فهمیده میشه رو با واجب الوجود یکی بگیرید. اگر به کتب استاندارد و اصیل فلسفه اسلامی مراجعه کنید این اتفاق نمیوفته.

+ واضح است که در این پست من در مقام اثبات چیزی نبودم و صرفا داشتم میگفتم این گزاره ها تناقض ندارند. حالا اینکه این گزاره ها درست هستند یا غلط بحثش جداست. اگر فرض بگیریم این گزاره غلط هم باشند من تناقضی درونشان نمیبینم و توضیح دادم که تناقض ندارند. :-"
 

void pbz

The Wanderer
عضو مدیران انجمن
ارسال‌ها
134
امتیاز
1,425
نام مرکز سمپاد
باهنر - سلطانی
شهر
کرج
سال فارغ التحصیلی
1789
در فلسفه اسلامی تمام موجودات، واجب الوجود هستن، یعنی نظر بر اینه که هرچیزی موجود شده اصولا وجودش ضرورت پیدا کرده و واجب شده وگرنه موجود نمیشد[1]. پس واجب الوجود به هرنوع موجودی اطلاق میشه.
اصطلاح واجب الوجود اشاره به بی علت بودن نداره،
تا جایی که می‌دونم، برهان امکان و وجوب ابن سینا هم جزو فلسفۀ اسلامی محسوب می‌شه؛ بنده هم با استناد به تعریف ممکن الوجود و واجب الوجود در مقدمات این برهان بود که گفتم واجب الوجود چیزی است «بی‌علت». در این برهان، چنین عنوان می‌شه که واجب الوجود چیزی است که بدون نیاز به دیگری (موجودات دیگر) وجود دارد [یعنی «علت» ندارد]. با این تعریفه که نتیجۀ نهایی، یگانگی واجب الوجود و توحید خدا می‌شه. از طرفی، وجود واجب الوجود «ضروری»ه؛ اما ممکن الوجود نه.
[1] منظور من از لفظ «ضرورت» این نبود که در یک زمان خاص[به طور کلی، شرایط خاص]، وجود یک موجود ضروری بشه؛ بلکه در تعریف ممکن الوجود که می‌گیم «غیرضروری»ه؛ منظور اینه که «می‌تونه وجود نداشته باشه» و به همین خاطره که از لفظ «امکان» در تعریفِ‌ش استفاده می‌شه. نکتۀ مهم اینه که اگر و فقط اگر یک سری علل و عوامل پیشین (وجود دیگری و موجودات دیگر) برقرار باشن، ممکن الوجود وجود داره. پس دلیلی برای تعریف واجب الوجود بالغیر نمی‌بینم، چرا که لفظ واجب بودن یک چیز به معنای بی‌علت بودن و ضروری بودن اون‌ه؛ نه این‌که «چون وجود داره، یعنی ضرورتی بر وجودِش بوده؛ وگرنه وجود نمی‌داشت». چون در این گزاره، «ضرورت» به جایِ «علت»ه اومده که صدق نداره.

یک چیز هم میتواند واجب الوجود باشد و هم نیازمند علت.
پس با توجه به [1]، یک چیز نمی‌تونه هم واجب باشه و هم ممکن. در نتیجه، واجب الوجود نمی‌تونه به وجود موجودات دیگر وابسته باشه یا نیازمند «علت» باشه.
احساس میکنم این اشتباه برای شما به خاطر این پیش اومده که معمولا در متون غیرتخصصی، واجب الوجود بالذات رو به اختصار واجب الوجود مینویسن و همین باعث شده شما مفهومی که از واجب الوجود بالذات فهمیده میشه رو با واجب الوجود یکی بگیرید. اگر به کتب استاندارد و اصیل فلسفه اسلامی مراجعه کنید این اتفاق نمیوفته.
در فلسفه اسلامی تمام موجودات، واجب الوجود هستن
حقیقتاً اگر چنین باشه، تعریف ممکن الوجود هم دیگه معنایی نداره. تا جایی که بنده اطلاع دارم، برهان ابن سینا همچنان جزو متون تخصصی فلسفه اسلامی محسوب می‌شه. من کتاب استاندارد اسلامی نخوندم؛ اما از منابع اینترنتی که حداقل در ظاهر معتبر بودن استفاده کردم و یک آشنایی کلی پیدا کردم که تخصصی نیست؛ اما در هر حال، سعی کردم بدیهیاتِ‌ش رو بفهمم.
واضح است که در این پست من در مقام اثبات چیزی نبودم و صرفا داشتم میگفتم این گزاره ها تناقض ندارند. حالا اینکه این گزاره ها درست هستند یا غلط بحثش جداست. اگر فرض بگیریم این گزاره غلط هم باشند من تناقضی درونشان نمیبینم و توضیح دادم که تناقض ندارند.
بله متوجهَ‌م؛ اما بنده همچنان فکر می‌کنم که فارغ از «اثبات»، گزاره‌ها فی‌نفسه تناقض دارن.
 
آخرین ویرایش:

psychotrop

کاربر فوق‌فعال
ارسال‌ها
85
امتیاز
992
نام مرکز سمپاد
امام
شهر
برازجان
سال فارغ التحصیلی
1398
x3bg_screenshot_۲۰۲۱۰۳۲۹_۱۶۰۸۵۰.jpg

@void pbz
برای مثال نگاه کنید به این منبع اینترنتی که اورده اید؛ تعریفی که از ویکی‌شیعه برای ممکن الوجود اوردید را اگر در یک کلاس فلسفه اسلامی حتی نه چندان جدی و علمی مطرح کنید با پس گردنی از کلاس بیرونتان میکنند=‌))) (شوخی)

چرا؟ چون میگوید ممکن الوجود چیزی است. چیز اصولا به موجود گفته میشود و حال ممکن الوجود اصطلاحی است مربوط به ماهیات. یعنی درمورد ماهیت ها هست که ما میگوییم ممکن الوجود هستند یا نیستند. ممکن الوجود اصلا درمورد موجودات مطرح نمیشود و مطرح کردنش غلط است و نشان از پرت بودن از ماجرا دارد‌، نویسنده این صفحه ویکی‌شیعه باید برود توبه کند.
 
  • لایک
امتیازات: AHN

psychotrop

کاربر فوق‌فعال
ارسال‌ها
85
امتیاز
992
نام مرکز سمپاد
امام
شهر
برازجان
سال فارغ التحصیلی
1398
تا جایی که می‌دونم، برهان امکان و وجوب ابن سینا هم جزو فلسفۀ اسلامی محسوب می‌شه؛ بنده هم با استناد به تعریف ممکن الوجود و واجب الوجود در مقدمات این برهان بود که گفتم واجب الوجود چیزی است «بی‌علت». در این برهان، چنین عنوان می‌شه که واجب الوجود چیزی است که بدون نیاز به دیگری (موجودات دیگر) وجود دارد [یعنی «علت» ندارد]. با این تعریفه که نتیجۀ نهایی، یگانگی واجب الوجود و توحید خدا می‌شه. از طرفی، وجود واجب الوجود «ضروری»ه؛ اما ممکن الوجود نه.
[1] منظور من از لفظ «ضرورت» این نبود که در یک زمان خاص[به طور کلی، شرایط خاص]، وجود یک موجود ضروری بشه؛ بلکه در تعریف ممکن الوجود که می‌گیم «غیرضروری»ه؛ منظور اینه که «می‌تونه وجود نداشته باشه» و به همین خاطره که از لفظ «امکان» در تعریفِ‌ش استفاده می‌شه. نکتۀ مهم اینه که اگر و فقط اگر یک سری علل و عوامل پیشین (وجود دیگری و موجودات دیگر) برقرار باشن، ممکن الوجود وجود داره. پس دلیلی برای تعریف واجب الوجود بالغیر نمی‌بینم، چرا که لفظ واجب بودن یک چیز به معنای بی‌علت بودن و ضروری بودن اون‌ه؛ نه این‌که «چون وجود داره، یعنی ضرورتی بر وجودِش بوده؛ وگرنه وجود نمی‌داشت». چون در این گزاره، «ضرورت» به جایِ «علت»ه اومده که صدق نداره.

پس با توجه به [1]، یک چیز نمی‌تونه هم واجب باشه و هم ممکن. در نتیجه، واجب الوجود نمی‌تونه به وجود موجودات دیگر وابسته باشه یا نیازمند «علت» باشه.


حقیقتاً اگر چنین باشه، تعریف ممکن الوجود هم دیگه معنایی نداره. تا جایی که بنده اطلاع دارم، برهان ابن سینا همچنان جزو متون تخصصی فلسفه اسلامی محسوب می‌شه. من کتاب استاندارد اسلامی نخوندم؛ اما از منابع اینترنتی که حداقل در ظاهر معتبر بودن استفاده کردم و یک آشنایی کلی پیدا کردم که تخصصی نیست؛ اما در هر حال، سعی کردم بدیهیاتِ‌ش رو بفهمم.

بله متوجهَ‌م؛ اما بنده همچنان فکر می‌کنم که فارغ از «اثبات»، گزاره‌ها فی‌نفسه تناقض دارن.
مثلا تمام گیری که در این پست برایتان پیش آمده به خاطر همین است که متوجه نشده اید ممکن الوجود درمورد ماهیات استفاده میشود و واجب الوجودی که اینجا مطرح است درمورد موجودات است.

اینجا جایش نیست و ممکن است حمل بر مغالطات کثیف شود، ولی خب جدا از سر راهنمایی کردن میگویم. فلسفه اسلامی یک چیز کاملا تخصصی و پر از جزئیات و ریزه کاری هست و روش تحصیل خاص خودش را دارد. همینطور که در مثال بالا گفته شد تک تک کلمات مهم اند و سرنوشت ساز و توجه نکردن به کوچک‌ترین چیزی باعث میشود مطلب را اشتباه بفهمید و فکر کنید تناقض دارند. تحصیل فلسفه اسلامی و فهم حداقلی از ان نیازمند تسلط در حد خوبی به منطق و زبان عربی هست چون پر از اصطلاحات منطقی و همچنین کتب اصلی و اصیل و بدرد بخور ان تماما عربی. ترجمه هم جواب نمیدهد چون زبان فارسی ظرفیت و امکان رساندن دقیق مفهوم انطور که در عربی یا مثلا المانی هست را ندارد. و علاوه بر این نیازمند استاد هست و بدون استاد نمیشود این راه رو پیمود. درصورت رعایت نکردن اینها شما یک تصویر کاریکاتوری از فلسفه اسلامی در ذهنتان نقش میبندد که حق دارید مسخره اش کنید یا بیایید بگویید همه ش مغالطه است، چون واقعا هم همه‌اش مغالطه است. خلاصه که دردسر زیاد دارد و برای همین هست از ابن سینا تا ملاصدرا و حتی همین الان همواره در اموزش فلسفه به افراد سختگیر بوده اند و همواره سعی میکردن که عمومی نشه. :-"
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
امتیازات: AHN

void pbz

The Wanderer
عضو مدیران انجمن
ارسال‌ها
134
امتیاز
1,425
نام مرکز سمپاد
باهنر - سلطانی
شهر
کرج
سال فارغ التحصیلی
1789
ممکن الوجود اصلا درمورد موجودات مطرح نمیشود
اگر موجود نیست، پس چرا به آن ممکن الوجود گفته می‌شود؟ وقتی داریم می‌گیم «ممکن الوجود»، یعنی یک وجود و در نتیجه یک چیز. [حالا جدا از این‌که شما گفتین اصلاً زبان فارسی به درد فلسفۀ اسلامی نمی‌خوره =)]
چرا؟ چون میگوید ممکن الوجود چیزی است. چیز اصولا به موجود گفته میشود و حال ممکن الوجود اصطلاحی است مربوط به ماهیات.
مثلا تمام گیری که در این پست برایتان پیش آمده به خاطر همین است که متوجه نشده اید ممکن الوجود درمورد ماهیات استفاده میشود و واجب الوجودی که اینجا مطرح است درمورد موجودات است.
در فلسفۀ اسلامی هستی (وجود) رو از چیستی (ماهیت) جدا کردن؛ اما این تفکیک غیرمنطقیه. درک انسان به وسیلۀ حواس پنچگانه است و وقتی ادراک ما فقط جزو «ماهیت» شمرده می‌شن، دیگه نمی‌تونیم به صدقِ «وجود»ی جدا از ماهیت پی ببریم. در این‌جا هم نمی‌شه ادعا کرد که رسیدن به وجود از طریق ماهیت مثل پی بردن از اثر به موثره؛ چون اصولاً زمانی از یک اثر به موثرش پی می‌بریم که موثرهای دیگری رو از قبل دیده باشیم. برای مثال، از وجود رد پا به وجود یک جاندار پی می‌بریم، به این خاطر که قبلاً جاندارانی رو دیده‌ایم؛ اما در این‌جا تنها چیزی که ما درک می‌کنیم ماهیت هست و هیچ وقت یک وجود مستقل از ماهیت رو ندیده‌ایم. پس تنها چیزی که درک می‌کنیم ماهیت و چیستی است و «وجود»، غیر قابل درک هست.
+ کلاً سیستم بدیهیاتی فلسفۀ اسلامی یک سری تعاریف رو طوری عنوان کرده که انگار قرار است مسائل اسلام را توجیه کند. گویا از فلسفه در جهت نشان دادن حقانیت دین استفاده می‌شه و به جای استدلال و استفاده از تعاریف اضافۀ کمتر، بیشتر شهود و متافیزیک عناصر اصلیِ تشکیل‌دهنده‌ش هستن. مسائل مورد بحث فلسفۀ اسلامی در چهارچوب یک گفتمان خاص و یا به نوعی، یک پارادایم صورت می‌گیرن. چیزی که مارتین هایدگر بهِ‌ش می‌گه انتو تئولوژی. [ترکیبی از الهیات و هستی‌شناسی] به طوری که انگار یک دیالوگ میان فیلسوف دینی و خدا شکل می‌گیره. فلاسفه‌ی اسلامی مثل ابن سینا، ابن رشد و ملاصدرا عقل بشری رو خیلی نامحدود در نظر می‌گیرن؛ اما فیلسوفی مثل کانت استدلال می‌کنه که وارد شدن به یک سری محدوده‌ها به استدلال‌های غیر منطقی می‌رسه یا به تعبیر دیگه، عقل بشر محدوده و اگر این محدودیت نادیده گرفته بشه، به وضعیتی خواهیم رسید که دچار تناقض می‌شیم و برای حل این تناقض‌ها، بدیهیات اضافه‌ای رو تعریف می‌کنیم که از استدلال به دور هستن. هر چند که این محدودیت عقل مورد نظر کانت [تقسیم‌بندی فنومن و نومن*] با محدودیت اسلام متفاوته؛ چون در اون‌جا خدای قدیرِ توانایی هست که سلطۀ مطلقی داره و ما از او اطاعت می‌کنیم. به همین دلیل، مهم‌ترین بنیان فلسفۀ اسلامی «قدرت» هست و آن‌قدر این قدرت چیره است که جایی برای حرکت خارج از چهارچوبی خاص نمی‌گذارد.
* در تقسیم‌بندی موردِ نظر کانت، عقل نمی‌تونه از محدوده‌ی فنومن (پدیدار) فراتر بره و نومن (شیء فی‌نفسه) رو درک کنه؛ در نتیجه، متافیزیک در فلسفۀ کانت غیرممکنه. به این خاطر که در متافیزیک، عقل از تجربیات فراتر می‌ره و منجر به "دیالکتیک استعلایی" یا همان تعارضات عقل محض میشه. بدین معنا که عقل دو حکم متافیزیکی متناقض صادر می‌کنه که صدق هیچ‌یک مشخص نیست. [خدا وجود دارد/خدا وجود ندارد]
 
آخرین ویرایش:

psychotrop

کاربر فوق‌فعال
ارسال‌ها
85
امتیاز
992
نام مرکز سمپاد
امام
شهر
برازجان
سال فارغ التحصیلی
1398
اگر موجود نیست، پس چرا به آن ممکن الوجود گفته می‌شود؟ وقتی داریم می‌گیم «ممکن الوجود»، یعنی یک وجود و در نتیجه یک چیز.
راستش را بخواهی نفهمیدم. الان اینکه وجود را پررنگ کردی یعنی چون کلمه وجود داخل اسمش هست پس وجود دارد؟ نظرت درمورد غیرموجود چیست؟
یا اینکه مثلا وقتی میگوییم سیمرغ ممکن الوجود است الان چه چیزی وجود دارد؟ سیمرغ وجود دارد؟ منظورت وجود ذهنی است؟ وجود ذهنی اینجا مطرح نیست. همانطور که گفتم نفهمیدم دقیقا چطور و چرا میگی وقتی که میگیم ممکن الوجود یعنی وجود داره. ولی خب یه توضیحاتی میدم شاید مفید واقع شد:

برای مثال به مفهوم(ماهیت) انسان گفته میشود ممکن الوجود. یعنی چه؟ یعنی در این مفهوم هیچ ضرورتی نیست برای اینکه موجود شود و هیچ ضرورتی هم نیست که موجود شدنش محال باشد. پس ممکن است موجود شود و ممکن است موجود نشود. یعنی اتفاقا اصطلاح ممکن الوجود هیچ نظری درمورد موجودیت ندارد و دارد به صرف ماهیت و مفهوم نگاه میکند و کاری با این که موجود است یا نه ندارد. درمورد ماهیت نظر میدهد.

درمورد ماهیات سه چیز مطرح است:
ممکن الوجود: مفاهیمی مثل انسان و سیمرغ و اینها که در تعریفشون ضرورتی برای وجود یا عدم وجودشون نیست
ممتنع الوجود: مفاهیمی که در تعریفشون یک سری تناقض هست که منجر به محال بودن وجودشان میشود، مثل دایره مثلث یا عدد زوج فرد یا روشنفکر دینی.
واجب الوجود: مفاهیمی که تعریفشان طوریست که ضرورتا باید موجود باشند. مانند علت العلل (در مقام اثبات نیستم)

حالا مثلا مفهوم انسان بر خلاف مفهوم دیگری مثل سیمرغ موجود شده است. گفتیم خود مفهوم انسان ممکن الوجود است و ضرورتی برای موجود شدن ندارد پس حالا که موجود شده باید پای یک علتی این وسط باشد و این علت موجودش کرده باشد. اول از آنجایی که موجود شده است و موجود است به آن واجب الوجود گفته میشود، چون اگر وجودش ضرورت نداشت موجود نمیشد.(بر خلاف واجب الوجودی که در ماهیات مطرح میشد اینجا این معنی را نمیدهد که در مفهومش ضرورتی برای وجودش بوده. بلکه صرف نظر از ماهیتش دارد به این توجه میکند که موجود شده است. پس با واجب الوجود مطرح در مرحله قبل نباید اشتباه گرفته شود) و در ثانی چون توسط علت دیگری موجود شده یا بهتر بگویم چون توسط علتی دیگری وجودش ضرورت پیدا کرده؛ بالغیر هم ته واجب الوجودش میگذارند و میشود واجب الوجود بالغیر.

در مورد موجودات تنها دو چیز مطرح است:
واجب الوجود بالغیر: موجوداتی که از ماهیت های ممکن تشکیل شده اند.
واجب الوجود بالذات: هرموجودی که از دسته ی بالایی نیست.

حالا شما دارید ممکن الوجودی که به ماهیت انسان میگویند را میگیرید و میگذارید کنار واجب الوجودی که به موجود انسان میگویند و فکر میکنید ماهیت انسان و موجود انسان یک چیز هستند و فلاسفه دارند به این یک چیز در عین واحد هم میگویند ممکن الوجود و هم واجب الوجود. درصورتی که این اصطلاحات در دو مرحله متفاوت و از دو جهت متفاوت و حتی به دو امر متفاوت اطلاق میشود.

+ در مقام اثبات چیزی نیستم :-" شرح ادعاها میکنم

پس تنها چیزی که درک می‌کنیم ماهیت و چیستی است و «وجود»، غیر قابل درک هست.
الان تنها نظرتان این است که وجود غیر قابل درک است یا منکر تفاوت ماهیت و وجود هم هستید؟


کلاً سیستم بدیهیاتی فلسفۀ اسلامی یک سری تعاریف رو طوری عنوان کرده که انگار قرار است مسائل اسلام را توجیه کند. گویا از فلسفه در جهت نشان دادن حقانیت دین استفاده می‌شه و به جای استدلال و استفاده از تعاریف اضافۀ کمتر، بیشتر شهود و متافیزیک عناصر اصلیِ تشکیل‌دهنده‌ش هستن. مسائل مورد بحث فلسفۀ اسلامی در چهارچوب یک گفتمان خاص و یا به نوعی، یک پارادایم صورت می‌گیرن. چیزی که مارتین هایدگر بهِ‌ش می‌گه انتو تئولوژی. [ترکیبی از الهیات و هستی‌شناسی] به طوری که انگار یک دیالوگ میان فیلسوف دینی و خدا شکل می‌گیره. فلاسفه‌ی اسلامی مثل ابن سینا، ابن رشد و ملاصدرا عقل بشری رو خیلی نامحدود در نظر می‌گیرن؛ اما فیلسوفی مثل کانت استدلال می‌کنه که وارد شدن به یک سری محدوده‌ها به استدلال‌های غیر منطقی می‌رسه یا به تعبیر دیگه، عقل بشر محدوده و اگر این محدودیت نادیده گرفته بشه، به وضعیتی خواهیم رسید که دچار تناقض می‌شیم و برای حل این تناقض‌ها، بدیهیات اضافه‌ای رو تعریف می‌کنیم که از استدلال به دور هستن. هر چند که این محدودیت عقل مورد نظر کانت [تقسیم‌بندی فنومن و نومن*] با محدودیت اسلام متفاوته؛ چون در اون‌جا خدای قدیرِ توانایی هست که سلطۀ مطلقی داره و ما از او اطاعت می‌کنیم. به همین دلیل، مهم‌ترین بنیان فلسفۀ اسلامی «قدرت» هست و آن‌قدر این قدرت چیره است که جایی برای حرکت خارج از چهارچوبی خاص نمی‌گذارد.
* در تقسیم‌بندی موردِ نظر کانت، عقل نمی‌تونه از محدوده‌ی فنومن (پدیدار) فراتر بره و نومن (شیء فی‌نفسه) رو درک کنه؛ در نتیجه، متافیزیک در فلسفۀ کانت غیرممکنه. به این خاطر که در متافیزیک، عقل از تجربیات فراتر می‌ره و منجر به "دیالکتیک استعلایی" یا همان تعارضات عقل محض میشه. بدین معنا که عقل دو حکم متافیزیکی متناقض صادر می‌کنه که صدق هیچ‌یک مشخص نیست. [خدا وجود دارد/خدا وجود ندارد]
این حرف ها مطرح هست، حرفای مخالفش هم مطرح هست. بیا فعلا که منابعمان از یک چیز ویکی‌ها هستند درمورد آن چیز و راه و روشش قضاوت پایانی را نکنیم. درمورد اینکه در باب حد عقل، حق را بدهیم به ملاصدرا یا به کانت هم فعلا زود است.
 
آخرین ویرایش:

void pbz

The Wanderer
عضو مدیران انجمن
ارسال‌ها
134
امتیاز
1,425
نام مرکز سمپاد
باهنر - سلطانی
شهر
کرج
سال فارغ التحصیلی
1789
راستش را بخواهی نفهمیدم. الان اینکه وجود را پررنگ کردی یعنی چون کلمه وجود داخل اسمش هست پس وجود دارد؟ نظرت درمورد غیرموجود چیست؟​
حقیقتاً من هم این بازیِ با کلمات رو درک نمی‌کنم. گفتم که «وجود» و «موجود» چیز هستند و عینیت دارند. ممکن الوجود چیزی است که وجود داره اما می‌تونست وجود هم نداشته باشه؛ در نتیجه، در حال حاضر موجوده. ابن سینا تمام جهان، طبیعت و موجوداتی که وجود دارن (اما ضرورتی بر این وجود ندارن) رو مجموعۀ بزرگی از «ممکن الوجود»ها در نظر می‌گیره و در پایان، این مجموعۀ بزرگ رو به یک واجب الوجود به نام «خدا» متصل می‌کنه:
یکی از مهمترین براهین خداشناسی و در عین حال قدیمی‌ترین آنها برهان امکان و وجوب ابن‌سینا است. ابن‌سینا این برهان را در کتاب اشارات نمط چهارم آورده است. ابن‌سینا می‌گوید: موجود به حسب فرض عقلی یا واجب‌الوجود است یا ممکن‌الوجود؛ یعنی اگر ذات و ماهیت هر چیزی را نگاه کنید یا موجود بودن، ضروری ذات اوست چنین موجودی واجب‌الوجود است یا موجود بودن ضروری ذات او نیست. یعنی ذات او ذاتی است که نه ایجاب می‌کند که موجود باشد و نه ایجاب می‌کند که معدوم باشد؛ چنین موجودیممکن الوجود است.

منبع: برهان وجوب و امکان - مرتضی حسینی شاهرودی (لینک)​
ما به طور کلی می‌توانیم در فضای اسلامی برهان هایی که بین حکمای ما و حتی متکلمان ما برای اثبات خداوند رواج دارند را دو بخش کنیم: براهین صدیقین و براهین غیر صدیقین. کلیه براهینی که از طریق امکان، واجب را اثبات می‌کند ـ از طریق یعنی با تمسک به ممکن، می‌گوید: ممکنی هست پس باید واجبی باشد ـ یا از طریق حدوث واجب را اثبات می‌کند ـ می‌گوید که حادثی هست پس باید محدث قدیم واجبی باشد ـ یا از طریق حرکت واجب را اثبات می‌کند همه در بخش براهین غیر صدیقین قرار می‌گیرند که براهین مخلوق محور، مصنوع محور یا به تعبیر بعضی غیر خدا محور هستند. براهین صدیقین این ویژگی و خصوصیت را ندارند؛ بلکه در آن به اصل واقعیت تمسک می‌شود؛ مثل خود برهان بوعلی که می‌گوید: چون واقعیتی هست پس واجب هم هست. و کاری نداریم که این واقعیت ممکن، حادث و متحرک است یا نه. می‌گوییم که واقعیتی هست و واقعیت (موجود) از دو حال خارج نیست؛ یا واجب الوجود است یا ممکن الوجود. اگر واقعیت مورد نظر، واجب الوجود باشد مطلوب ما ثابت است، و اگر واجب الوجود نباشد، مستلزم وجود واجب خواهد بود و به واجب منتهی خواهد شد.

منبع: برهان وجودی در اندیشه اسلامی - علی شیروانی (لینک)​
ممکن الوجود، موجودی است که با توجه به ذاتش، وجود یا عدمش(هستی یا نیستی‌اش) نه ضرورت دارد و نه محال است؛[۱] اگر مجموع علت‌ها و شرایطش وجود داشته باشند، موجود می‌شود و اگر آنها وجود نداشته باشند ولو یکی از آن علل یا شرایط، به وجود نمی‌آید.[۲] بنابراین ممکن الوجود به لحاظ سِرِشتش(ذاتش) نه به موجود شدن گرایش دارد و نه به نیستی.[۳] به گفته محمدتقی مصباح یزدی، از فیلسوفان معاصر شیعه، ممکن الوجود موجودی است که خودبخود وجود ندارد و وجود یافتنش وابسته به موجود دیگری است.[۴] عبدالله جوادی آملی ممکن الوجود را موجودی که هستی یا نیستی برای ذاتش ضروری و واجب نیست، تعریف کرده و برآن است هر واقعیت خارجی که ذات و ذاتیاتش با علم حصولی ادراک شود و به وجود ذهنی موجود شود، ممکن الوجود است.[۵]

[۱]: ابن سینا، الشفاء (الهیات)، ۱۴۰۴ق، ص۳۷؛ ملاصدرا، اسفار، ۱۹۸۱م، ج۱، ص۸۴؛ مطهری، شرح منظومه، ۱۳۹۴ش، ج۱، ص۲۴۹.
[۲]: مطهری، کلیات علوم اسلامی، ۱۳۹۲ش، ج۱، ص۲۲۵.
[۳]: علاء بصری، شرح المصطلاحات الکلامیه، ۱۴۱۵ق، ص۳۴۸-۳۴۹.
[۴]: مصباح یزدی، آموزش عقاید، ۱۳۸۴ش، ص۵۸
[۵]: جوادی آملی، تبیین براهین اثبات خدا، ۱۳۷۸ش، ص۱۴۳ و ۱۴۴.
(لینک)​
ممکن الوجود اصلا درمورد موجودات مطرح نمیشود و مطرح کردنش غلط است و نشان از پرت بودن از ماجرا دارد‌، نویسنده این صفحه ویکی‌شیعه باید برود توبه کند.​
نمی‌دونم چگونه آقای شاهرودی [استاد گروه فلسفه و حکمت اسلامی دانشگاه فردوسی مشهد]، شیروانی [عضو هیأت علمی گروه فلسفه و کلامِ پژوهشگاه حوزه و دانشگاه]، مطهری، علاء بصری، مصباح یزدی و جوادی آملی از نظر شما تعریفِ غلطی رو مطرح کرده‌اند و نباید ممکن الوجود را «موجود» بنامند. آیا همگی باید بروند توبه کنند؟
یا اینکه مثلا وقتی میگوییم سیمرغ ممکن الوجود است الان چه چیزی وجود دارد؟ سیمرغ وجود دارد؟ منظورت وجود ذهنی است؟ وجود ذهنی اینجا مطرح نیست.​
درمورد ماهیات سه چیز مطرح است:
ممکن الوجود: مفاهیمی مثل انسان و سیمرغ و اینها که در تعریفشون ضرورتی برای وجود یا عدم وجودشون نیست
ممتنع الوجود: مفاهیمی که در تعریفشون یک سری تناقض هست که منجر به محال بودن وجودشان میشود، مثل دایره مثلث یا عدد زوج فرد.
واجب الوجود: مفاهیمی که تعریفشان طوریست که ضرورتا باید موجود باشند. مانند علت العلل (در مقام اثبات نیستم)​
من هم کاری با «وجود ذهنی» نداشتم؛ از طرفی، گزارۀ سیمرغ ممکن الوجود است رو بی‌معنی می‌دونم. چون از لفظ موجود برای پندار ذهنی استفاده نمی‌کنم. [هر چند این مشکل از منه که معرفت‌شناسی فلسفۀ اسلامی رو قبول ندارم و وجود ذهنی برام بی‌معنی هست]
الان تنها نظرتان این است که وجود غیر قابل درک است یا منکر تفاوت ماهیت و وجود هم هستید؟​
«وجود»ِ جدا از «ماهیت» که مد نظر شماست غیرقابل درک هست و تفکیک و جداسازی این دو رو بدیهی نمی‌دونم. منکر تفاوت ماهیت و وجود نیستم؛ اما ماهیت و چیستی فقط برای موجودات مطرح نمی‌شه؛ بلکه در تعریف «مفاهیم» انتزاعی هم استفاده می‌شه. به بیان دیگه، هر مفهومی وجود نداره و هر پندار ذهنی (مثل داستان‌های فانتزی و اساطیر) قرار نیست وجود داشته باشه که بهِ‌ش ممکن الوجود بگوییم و بعد بی‌دلیل ماهیت مفاهیم رو از موجودیت اون‌ها تفکیک کنیم تا بتونیم در حوزۀ «چیستی» بگوییم وجود دارند و در حوزۀ «هستی» بگوییم غیرموجودند.

@psychotrop اگر ایرادی نداره، بنده بحث رو ادامه نمی‌دم؛ چون می‌دونم شما دوباره به تفاوت ماهیت و وجود می‌پردازین و می‌فرمایین که اون گزاره تناقض نداره. در هر صورت حتی اگر تناقض هم نداشته باشه، با توجه به استدلال‌های کانت و هیوم، استفاده از لفظ «واجب» رو غیر منطقی می‌دونم و همون‌طور که می‌شه نبودِ ممکن الوجودها رو تصور کرد (چون ممکنه)، نبود واجب الوجود بالغیرها رو هم می‌شه تصور کرد. (چون صرفاً از این‌جهت بهِ‌شون می‌گیم واجب که علتی داشتن، نه این‌که ضرورتی داشته باشن) از طرفی با نبود واجب الوجود بالغیرها، یعنی علت به وجود آمدن اون‌ها وجود نداره که همون واجب الوجود بالذات [خدا] هست. در نتیجه، واجب الوجود (بالذات) لزوماً واجب نیست و همون‌طور که راسل می‌گه، کلمه‌ی واجب کلمه‌ای بی فایده‌است؛ مگر در اطلاق به قضایای تحلیلی، وگرنه در اطلاق به اشیا [چیزها، هست‌ها، موجودات] بی فایده‌است.

بعداً اضافه کرد: تفکیک ماهیت و وجود درسته و من اشتباه می‌کردم؛ انتقاداتی هم که بر برهان ابن سینا وارد هست بر اساس ماهیت‌ه و برداشت بنده اشتباه بود که اصالت رو برای وجود در نظر گرفته بودم. خیلی ممنونم از شما.
 
آخرین ویرایش:

psychotrop

کاربر فوق‌فعال
ارسال‌ها
85
امتیاز
992
نام مرکز سمپاد
امام
شهر
برازجان
سال فارغ التحصیلی
1398
ممکن الوجود چیزی است که وجود داره اما می‌تونست وجود هم نداشته باشه؛ در نتیجه، در حال حاضر موجوده.
طبق این تعریف مفهومی مثل انسانی با هزار دست و پا که موجود نشده اند شامل ممکن الوجود نمی‌شوند. درصورتی که میدونیم اینجور مفاهیم هم در فلسفه اسلامی، ممکن الوجود هستند و همین به خوبی نشون میده که کدوممون درمورد معنی مد نظر فلسفه اسلامی از ممکن الوجود درست میگه و کدوممون منظور فلسفه اسلامی از ممکن الوجود رو ناقص فهمیده.

نمی‌دونم چگونه آقای شاهرودی [استاد گروه فلسفه و حکمت اسلامی دانشگاه فردوسی مشهد]، شیروانی [عضو هیأت علمی گروه فلسفه و کلامِ پژوهشگاه حوزه و دانشگاه]، مطهری، علاء بصری، مصباح یزدی و جوادی آملی از نظر شما تعریفِ غلطی رو مطرح کرده‌اند و نباید ممکن الوجود را «موجود» بنامند. آیا همگی باید بروند توبه کنند؟
اینها کجا گفته اند ممکن الوجود موجود یا چیزی است که..؟ اگر هم احیانا همچین چیزی گفته اند از سر بی‌سوادی یا بی‌دقتی است. منبع برای من کتب اصیل هست نه فرمایش اینها.


گزارۀ سیمرغ ممکن الوجود است رو بی‌معنی می‌دونم. چون از لفظ موجود برای پندار ذهنی استفاده نمی‌کنم. [هر چند این مشکل از منه که معرفت‌شناسی فلسفۀ اسلامی رو قبول ندارم و وجود ذهنی برام بی‌معنی هست]
دقیقا اشتباهتان این است که فکر می‌کنید در اصطلاح ممکن الوجود، این لفظ وجود اشاره به وجود داشتن دارد. در صورتی که نه اشاره به وجود عینی دارد و نه ذهنی(یعنی حتی اگر وجود ذهنی هم براتون بی‌معنی باشه باز در این مسئله مشکلی پیش نمیاد). اگر کسی بگوید درخت یا انسان هزار دست و پا ممکن الوجود است شبیه این است که بگوید درخت ممکن است موجود شود، یا انسان هزار دست و پا ممکن است موجود شود.
حالا این سوال را جواب بدید: آیا در جمله ی «انسانی با هزار دست و پا ممکن است موجود شود» کسی حرفی از این زده که چیزی موجود است؟ والا نه به خدا قسم. حرف اصلا از وجود داشتن چیزی نیست. معنای مورد نظر فلسفه اسلامی از اصطلاح ممکن الوجود را درست متوجه نشده اید جسارتا.


تا بتوانیم در حوزۀ «چیستی» بگوییم وجود دارند
«در حوزه چیستی بگوییم وجود دارند» باز همان اشتباه بالا؛ اشتباه فهمیدن معنای ممکن الوجود و تصور اشتباه از اینکه داریم وجود را حمل میکنیم.

اگر ایرادی نداره؛ بنده بحث رو ادامه نمی‌دم؛ چون می‌دونم شما دوباره به تفاوت ماهیت و وجود می‌پردازید و می‌فرمایین که اون گزاره تناقض نداره.
هرجور صلاح میدونید. استفاده کردیم از محضرتان.


در هر صورت حتی اگر تناقض هم نداشته باشه، با توجه به استدلال‌های کانت و هیوم، استفاده از لفظ «واجب» رو غیر منطقی می‌دونم و همون‌طور که می‌شه نبودِ ممکن الوجودها رو تصور کرد (چون ممکنه)، نبود واجب الوجود بالغیرها رو هم می‌شه تصور کرد. (چون صرفاً از این‌جهت بهِ‌شون می‌گیم واجب که علتی داشتن، نه این‌که ضرورتی داشته باشن) از طرفی با نبود واجب الوجود بالغیرها، یعنی علت به وجود آمدن اون‌ها وجود نداره که همون واجب الوجود بالذات [خدا] هست. در نتیجه، واجب الوجود (بالذات) لزوماً واجب نیست و همون‌طور که راسل می‌گه، کلمه‌ی واجب کلمه‌ای بی فایده‌است؛ مگر در اطلاق به قضایای تحلیلی، وگرنه در اطلاق به اشیا [چیزها، هست‌ها، موجودات] بی فایده‌است.
من در پی اثبات جیزی نبودم. صرفا میخواستم با یک مثال از اشتباه متوجه شدنتان از حرف فلسفه اسلامی، نشان بدهم که اونقدرا هم درمورد فلسفه اسلامی دقیق نیستید و اطلاع ندارید :-" جسارت نشه ولی دوستانی دارم که یک کتاب فارسی هم از فلسفه اسلامی نخوانده اند بعد با خواندن کتاب من مسیحی نیستم راسل پرونده فلسفه اسلامی را میبندند.
 
آخرین ویرایش:

Giso0

کاربر جدید
ارسال‌ها
2
امتیاز
29
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
داراب
سال فارغ التحصیلی
1397
قطعا ی وجود برتری این دنیا رو با عظمتش درست کرده ولی دین و.. رو ن و همش سیاست بازی ای بیش نیست برا مدیریت ادمها و قدرت .
 

SIRVAN

در آرزوی آدم شدن
ارسال‌ها
44
امتیاز
336
نام مرکز سمپاد
شهید بهشتی
شهر
سنندج
سال فارغ التحصیلی
1403
انقد پستا زیادو سنگین بودن حوصله نداشتم بخونمش :/
ولی در کل من به خدا اعتقاد دارم
چرا ؟
خب ما با توجه به منطقمون خدا رو نقض میکنیم نه علم
اتفاقا علم صدرصد مخالف منطقه چون منطق حاصل تجربس
اگه همین صد سال پیش با کسی در مورد گیم
حرف میزدی احتمالا فکر میکرد تو دیوونه ای
کار علم تلاش برای اثبات نشدنی هاست
قطعا منطق ما در هر دهه ای با ده ی قبل متفاوته
شاید هنوز به درک درستی از خدا نرسیدیم؟!
نمیدونم
شاید هنوز وقتش نرسیده :)
 
بالا