• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

اشعاری برای سمپاد و سمپادیا

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع ali_masjedi
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : ياور سمپادي من

اينــا رو واسه روز معــلم يا مراسم صبحگــاهي نگفتي ؟!
 
پاسخ : اهل سمپادم

الان دارم این شعرو بیشتر درک می کنم !
چه کنم دیگه !
اتوپیای ماست این!
مثل هاکسلی که اتوپیای نامید کنند ای داشت اما ببینید واقعیت شد!
 
پاسخ : اهل سمپادم

شاعرش نا شناسه؟خیلی قشنگ بود.چه دل خونی داشته از سمپاد و چه گوشه گیر!
 
پاسخ : اهل سمپادم

واقعا سوال همينه! B-)
 
پاسخ : اهل سمپادم

دو تا سوت ..

چهار تا کف ..

... خیلی باحال بود ..

جالب ترین شعری که تو این فوروم خوندم ..
 
پاسخ : اهل سمپادم

محشر بووووووووووووود....!!!!!!!!! :)
 
پاسخ : اهل سمپادم

این نظر کاملن شخصیه!
چرا یه شعر جدید نه؟
چرا تقلید از مدل یه شعر؟
البته این خیلی قشنگ بود، اما کلن ازنظر من این کار گند میزنه به شعر اصلی!
 
پاسخ : اهل سمپادم

ا
به نقل از من تيزهوش :
اهل سمپادم
روزگارم هي... بد نيست
جيب خالي دارم. خرده پولي، سر سوزن عقلي
اوستادي دارم بهتر از عزرائيل
درسهايي، بدتر از تلخي زهر
و كلاسي كه در اين سمپاداست
جنب دستشوئي‌ها، جنب بوفه ی خراب
من يه سمپادیم
هيكلم ني قليون
چشمهايم كم سو، كله‌ام هم بي‌مو
درس كفاره من
من جنون را هر دم، لا به لاي جزوه‌ها مي‌بينم
در جزوه من جريان دارد چرت، جريان دارد پرت
همه فكر و توانم متزلزل شده است
جزوه‌هايم را وقتي مي‌خوانم
كه امتحانش را استاد، گفته باشد فرداست
برگه تقلب را من، پي غفلت استاد عزيز، مي‌خوانم
پي خونسردي خود
اهل سمپادم
پيشه‌ام بي‌كاريست
گاه گاهي، مي‌روم توي كلاس، یا مي‌روم تا تريا


تا كه با خوردن چاي و شكلات
ايندل سوخته‌ام خنك شود
چه خيالي، چه خيالي.... مي‌دانم
از پس ناچاريست
خوب مي‌دانم، آخر ترم هم باز
كار من زاري و در به دريست

شعر از شاعرش
اهل سمپادم

روزگارم بد نيست

تكه درسي دارم ، خرده هوشي ، سر سوزن ذوقي

دبيراني دارم بهتر از برگ درخت

معاوناني بهتر از آب روان

و مديري كه در اين نزديكي است

توي اين سالن ها پاي آن كاج بلند

روي آگاهي زنگ تفريح روي قانون كلاس

من سمپادی ام

قبله ام يك گچ سرخ

جانمازم تخته مهرم تخته پاك كن

كلاس سجاده ي من

من سوال با طپش پنجره ها مي پرسم

در سوالم جريان دارد ماه جريان دارد طيف

سنگ از پشت سوالم پيداست

همه ذرات سوالم متبلور شده است

من سوالم را وقتي مي پرسم

كه معلم درسش را گفته باشد سر ساعت قبل

من درسم را پي « يا الله درس بخون» مادر مي خوانم

پي «زود باش پدر»

كتابهايم بر لب آب دفترهايم زير اقاقي هاست

تستهايم مثل نسيم مي رود دست به دست مي رود كلاس به كلاس

تست سمپادي من روشني مدرسه است

اهل سمپادم

پيشه ام درسخواني است.................
بقیه اش تو وبلاگمه ;)
 
اهل سمپادم

اهل سمپادم

روزگارم بد نيست

تكه درسي دارم ، خرده هوشي ، سر سوزن ذوقي

دبيراني دارم بهتر از برگ درخت

معاوناني بهتر از آب روان

و مديري كه در اين نزديكي است

توي اين سالن ها پاي آن كاج بلند

روي آگاهي زنگ تفريح روي قانون كلاس

من سمپادی ام

قبله ام يك گچ سرخ

جانمازم تخته مهرم تخته پاك كن

كلاس سجاده ي من

من سوال با طپش پنجره ها مي پرسم

در سوالم جريان دارد ماه جريان دارد طيف

سنگ از پشت سوالم پيداست

همه ذرات سوالم متبلور شده است

من سوالم را وقتي مي پرسم

كه معلم درسش را گفته باشد سر ساعت قبل

من درسم را پي « يا الله درس بخون» مادر مي خوانم

پي «زود باش پدر»

كتابهايم بر لب آب دفترهايم زير اقاقي هاست

تستهايم مثل نسيم مي رود دست به دست مي رود كلاس به كلاس

تست سمپادي من روشني مدرسه است

اهل سمپادم

پيشه ام درسخواني است

گاهگاهي جوابي مي سازم سر كتبي مي فروشم به معلم

تا به آواز خودم كه در آن زنداني است

دل تنهايي او تازه شود

چه خيالي ، چه خيالي مي دانم

خوب مي دانم حوض درسخواني من بي ماهي است

اهل سمپادم

نسبم شايد برسد

به علی نصیر پور در تبریز ، به شهرام رحيمي

نسبم شايد به علي عادل زاده در شهر كرمان برسد

اهل سمپادم

رفته بودم چشمك

فروشنده از من پرسيد: چند من كتاب تست مي خواني؟

من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند؟

اهل سمپادم

مدرسه مان در طرف سايه ي دانايي است

مدرسه مان در طرف غول آباد

مدرسه مان جاي گره خوردن احساس و كلاس

نقطه ي برخورد دبير است و من و يك لبخند

مدرسه مان شايد قوسي از دايره ي سبز سعادت باشد

اهل سمپادم اما

مدرسه ي من اينجا نيست

مدرسه ام گم شده است

من با تاب من با تب

مدرسه اي در طرف ديگر شب ساخته ام

من در آنجا صداي نفس فرمول را مي شنوم

و صداي آخ نيوتون از پشت درخت

(به گمانم به سرش سيبي خورد!!)

و صداي مبهم عنصر ها لاي جدولهايم

من در آنجا عشق را مي فهمم

مي فهمم كه چرا جاذبه بايد عاشق باشد؟

كه چرا خون سرخ است؟

من صداي وزش ماده را مي شنوم

و صداي ناله ي آهن را

و حروف عربي كه چه ساكت هستند

من به آغاز زمين نزديكم

نبض گلها را مي گيرم

آشنا هستم با سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت

روح من در جهت تازه ي اشيا جاريست

روح من كمسال است

روح من گاهي از شوق يك بيست سرفه اش مي گيرد

روح من بيكار است

گاهگاهي سر اندك نمره

با دبيرم ره كل كل دارد

من به يك نمره ي كوچك خشنودم

و به بوييدن يك بيست در باغچه ي برگه ي خود

بيست گرفتن رسم خوشايندي است

بيست بال و پري دارد با وسعت مرگ

پرشي دارد اندازه ي عشق

بيست چيزي نيست كه لب طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود

قبول...اما ؟

چه اهميت دارد گاه اگر مي گويند نمره ات بيست نشد؟

هر كجا هستم با هر نمره اي هستم ، باشم!

آسمان مال من است

پنجره ، فكر ، هوا، عشق ، زمين مال من است

من نمي دانم كه چرا مي گويند

بيست نمره ي نجيبي است ، تست صد در صد زيباست

و چرا در برگه ي هيچ كسي ده نيست؟

نمره ي ده چه كم از نمره ي بيست دارد؟

چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد

نمره را بايد شست

نمره بايد خود باد ، نمره بايد خود باران باشد

زير باران بايد كتبي داد

بيست تو تر شدن پي در پي

بيست تو آب تني كردن در حوضچه ي اكنون است

بياييد صبح ها با هم نان و پنيرك بخوريم

و بكاريم نهالي سر هر پيچ كلام

و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت

و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد

و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست

و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند

و اگر نمره ي زيستمان بيست نشد

نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد

و اگر فيزيكمان صفر شديم

نخواهيم نيوتون از در خلقت برود بيرون

و بدانيم اگر عدد پي نبود زندگي چيزي كم داشت

و اگر گلوكز نبود لطمه مي خورد به قانون درخت

و اگر تست نبود دست ما در پي چيزي مي گشت

و اگر نمره نبود منطق زنده ي درس خواندن دگرگون مي شد

آري تا شقايق هست درس بايد خواند

اما كار ما نيست فقط بيست گرفتن

كار ما شايد اين است كه

در افسون گچ و تخته شناور باشيم

پشت دانايي اردو بزنيم

آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي هستي

در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم

كار ما شايد اين است

كه ميان عدد حجم حباب صابون

پي آواز حقيقت بدويم.
 
Back
بالا