• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مهدی اخوان ثالث

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع ali_masjedi
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : مهدی اخوان ثالث

جناب داماد شعرو ناقص نزدین ؟من یادمه یه قسمت داشت بنظرم این طوری بود
مسیحای جوانمرد من ...
 
پاسخ : مهدی اخوان ثالث

"منزلي در دوردست"
منزلي در دوردستي هست بي شك هر مسافر را
اينچنين دانسته بودم، وين چنين دانم
ليك
اي ندانم چون و چند! اي دور
تو بسا كاراسته باشي به آييني كه دلخواه ست
دانم اين كه بايدم سوي تو آمد، ليك
كاش اين را نيز مي‌دانستم، اي نشناخته منزل
كه از اين بيغوله تا آنجا كدامين راه
يا كدام است آن كه بيراه ست

اي برايم، نه برايم ساخته منزل
نيز مي‌دانستم اين را، كاش
كه به سوي تو چه ها مي‌بايدم آورد

دانم اي دور عزيز!‌ اين نيك مي‌داني
من پياده‌ي ناتوان تو دور و ديگر وقت بيگاه ست
كاش مي‌دانستم اين را نيز
كه براي من تو در آنجا چه ها داري

گاه كز شور و طرب خاطر شود سرشار
مي‌توانم ديد
از حريفان نازنيني كه تواند جام زد بر جام
تا از آن شادي به او سهمي توان بخشيد؟
شب كه مي آيد چراغي هست؟
من نمي گويم بهاران، شاخه اي گل در يكي گلدان
يا چو ابر اندهان باريد، دل شد تيره و لبريز
ز آشنايي غمگسار آنجا سراغي هست؟
 
پاسخ : مهدی اخوان ثالث

یک آلبوم هست به اسم قاصدک که شعرای اخوانه با صدای خودش مجید درخشانی روش آهنگ گذاشته
این لینکشه از دل زنده ها
http://delzendeha.blogfa.com/post-307.aspx
 
پاسخ : مهدی اخوان ثالث

بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند ،
گرفته کولبار زاد ره بر دوش ،
فشرده چوبدست خیزران در مشت ،
گهی پر گوی و گه خاموش ،
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند .
ما هم راه خود را می کنیم آغاز .



سه ره پیداست :
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر ،
حدیقی که ش نمی خوانی بر آن دیگر .
نخستین : راه نوش و راحت و شادی ،
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی.
دو دیگر : راه نیمش ننگ ، نیمش نام ،
اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی ، آرام .
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام .



من اینجا بس دلم تنگ است .
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است .
بیا ره توشه برداریم ،
قدم در راه بی برگشت بگذاریم ،
ببینیم آسمان « هر کجا » آیا همین رنگ است ؟

.....


بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ، ندروده
به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
که چونین پاک و پاکیزه ست
به سوی آفتاب شاد صحرایی
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون گل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
که باد شرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام



بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم
 
پاسخ : مهدی اخوان ثالث

من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم

اینو از کجا نوشتین؟
تا اونجا که من یادمه این جوری بود:
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هرجا همین رنگ است
 
پاسخ : مهدی اخوان ثالث

به نقل از damad masoodi :
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم

اینو از کجا نوشتین؟
تا اونجا که من یادمه این جوری بود:
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هرجا همین رنگ است
شما درست میگید اما این مال وسطشه
آخرش همینجوریه که نوشتم
از کتاب شعر زمان ما
 
پاسخ : مهدی اخوان ثالث

دو تن رکشا*

الا یا هر كه هستی،با توام این بار
درین حالت گمانم از قد و بالا همانند تواند ایشان.
ببین آنجا،دو ركشا مرد و گاریشان.

برو،باری بپرس آیا
كدام افسون،دوپا را چارپا كرده ست؟
و بنگر خوب،آیا هیچ اصلا می شناسیشان؟

شب و سرماست
و سرما خیس و خیسی تیره است و تیرگی سنگین
و سنگینی چه سنگین، آه بیش از این چه گویم حرف
شب است و برف.

*رکشا : انسانی که همانند حیوان خود را به گاری بسته و انسانی دیگر را می کشد.
 
پاسخ : مهدی اخوان ثالث

زمستان است ...........
 
پاسخ : مهدی اخوان ثالث

شعراش یکم سنگینن ، اما خوبه دوسش دارم . تو کتابِ "زمستان" ، شعرِ اندوه و لحظه ی دیدار و آوازِ کَرَک و زمستانُ دوس دارم . :x
از "آخرِ شاهنامه" ، کاوه یا اسکندر؟ ، میراث ، دریچه ها رو دوس دارم ! :x
;D
 
پاسخ : مهدی اخوان ثالث

تا کند سرشار شهدی خوش هزاران بیشه ی کندوی یادش را
می مکید از هر گلی نوشی
بی خیال از آشیان سبز ، یا گلخانه ی رنگین
کان ره آورد بهاران است ، وین پاییز را ایین
می پرید از باغ آغوشی به آغوشی
آه ، بینم پر طلا زنبور مست کوچکم اینک
پیش این گلبوته ی زیبای داوودی
کندویش را در فراموشی تکانده ست ، آه می بینم
یاد دیگر نیست با او ، شوق دیگر نیستش در دل
پیش این گلبوته ی ساحل
برگکی مغرور و باد آورده را ماند
مات مانده در درون بیشه ی انبوه
بیشه ی انبوه خاموشی
پرسد از خود کاین چه حیرت بارافسونی ست ؟
و چه جادویی فراموشی ؟
پرسد از خود آنکه هر جا می مکید از هر گلی نوشی
;))
 
Back
بالا