• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مهدی اخوان ثالث

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع ali_masjedi
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : مهدی اخوان ثالث


آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستين سرد نمناكش.
باغ بي برگي، روز و شب تنهاست،
با سكوت پاك غمناكش.

ساز او باران ، سرودش باد
جامه‌اش شولاي عرياني ست
ور جز اينش جامه‌اي بايد،
بافته بس شعله‌ي زر تار پودش باد.

گو برويد يا نرويد هر چه در هر جا كه خواهد يا نمي‌خواهد،
باغبان و رهگذاري نيست.
باغ نوميدان،
چشم در راه بهاري نيست.

گر ز چشمش پرتوِ گرمي نمي‌تابد،
ور به رويش برگِ لبخندي نمي‌رويد؛
باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست؟
داستان ازميوه‌هاي سر به گردون‌سايِ اينك خفته درتابوت پست خاك مي‌گويد.

باغ بي برگي
خنده اش خوني است اشك آميز.
در آن
جاودان بر اسبِ يال افشانِ زردش مي‌چمد
پادشاه فصل ها، پاييز.

چرا پاییز پادشاه فصل هاست ؟
 
پاسخ : مهدی اخوان ثالث

هی فلانی! زندگی شاید همین باشد:

یک فریب ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را،

جز برای او و جز با او نمیخواهی...

من گمانم زندگی باید همین باشد!

زندگی شاید همین باشد:

یک فریب ساده و کوچک،

آن هم از دست عزیزی که برایت

هیچکس چون او گرامی نیست!

بی گمان باید همین باشد...
 
پاسخ : مهدی اخوان ثالث

من یه سوال بپرسم ؟ X_X :D

بخوام دیوان اخوان رو بخرم کدوم کتابش قشنگتره ؟

+ سپیــده: من «زمستان»شو خوندم و پیشنهاد می‌کنم. : )
 
پاسخ : مهدی اخوان ثالث

سیاهی از درون کاهدود پشت دریاها
برآمد ، با نگاهی حیله گر ، با اشکی آویزان .
به دنبالش سیاهی های دیگر آمدند از راه ،
بگستردند بر صحرای عطشان قیرگون دامان .

سیاهی گفت :
ـ" اینک من ، بهین فرزند دریاها ،
شما را ، ای گروه تشنگان ، سیراب خواهم کرد .
چه لذت بخش و مطبوع است مهتاب پس از باران ،
پس از باران جهان را غرقه در مهتاب خواهم کرد .
بپوشد هر درختی میوه اش را در پناه من ،
ز خورشیدی که دایم می مکد خون و طراوت را .
نبینم ... وای !... این شاخک چه بی جان است
و پژمرده ..."

سیاهی با چنین افسون مسلط گشت بر صحرا .
زبر دستی که دایم می مکد خون و طراوت را ،
نهان در پشت این ابر دروغین بود و می خندید .
مه از قعر محاقش پوزخندی زد بر این تزویر ،
نگه می کرد غار تیره با خمیازه ی جاوید .

گروه تشنگان در پچ پچ افتادند :
ـ" دیگر این
همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد "
ولی پیر دروگر گفت با لبخندی افسرده :
ـ" فضا را تیره می دارد ، ولی هرگز نمی بارد ."

خروش رعد غوغا کرد ، با فریاد غول آسا .
غریو از تشنگان برخاست :
ـ" باران است ... هی !... باران !
پس از هرگز ... خدا را شکر ... چندان بد نشد آخر ..."
ز شادی گرم شد خون در عروق سرد بیماران .

به زیر ناودانها تشنگان ، با چهره های مات ،
فشرده بین کفها کاسه های بی قراری را .
ـ" تحمل کن پدر ... باید تحمل کرد ..."
ـ" می دانم
تحمل می کنم این حسرت و چشم انتظاری را ..."

ولی باران نیامد ...
-" پس چرا باران نمی آید ؟"
ـ" نمی دانم ، ولی این ابر بارانی ست ،
می دانم ."
ـ" ببار ای ابر بارانی !ببار ای ابر بارانی !
شکایت می کنند از من لبان خشک عطشانم "

ـ" شما را ای گروه تشنگان ! سیراب خواهم کرد "
صدای رعد آمد باز ، با فریاد غول آسا .
ولی باران نیامد ...
ـ" پس چرا باران نمی آید ؟"
سرآمد روزها با تشنگی بر مردم صحرا .

گروه تشنگان در پچ پچ افتادند :
ـ" آیا این همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد ؟"
و آن پیر دروگر گفت با لبخند زهرآگین :
ـ" فضا را تیره می دارد ، ولی هرگز نمی بارد ...

مهدی اخوان ثالث -سترون (زمستان)
 
پاسخ : مهدی اخوان ثالث

دوستان و دشمنان را می شناسم من
زندگی را دوست می دارم؛
مرگ را دشمن.
وای، اما با که باید گفت این؟
من دوستی دارم
که به دشمن
خواهم از او التجا بردن ...

مهدی اخوان ثالث (همین چند روز پیش سالروز مرگش بود(4 شهریور)،یادش گرامی)
 
گفت و گو از پاک و ناپاک است

وز کم و بیش زلال آب و آیینه

وز سبوی گرم و پر خونی

که هر ناپاک یا هر پاک

دارد اندر پستوی سینه

هر کسی پیمانه ای دارد

که پرسد چند و چون از وی

گوید این ناپاک و آن پاک است

این بسان شبنم خورشید

وان بسان لیسکی لولنده در خاک است

نیز من پیمانه ای دارم

با سبوی خویش ، کز آن می تراود خون

گفت و گو از دردناک افسانه ای دارم

ما اگر چون شبنم از پاکان

یا اگر چون لیسکان ناپاک

گر نگین تاج خورشیدیم

ورنگون ژرفنای خاک

هرچه این ، آلوده ایم ، آلوده ایم ، ای مرد

آه ، می فهمی چه می گویم ؟

ما به هست آلوده ایم ، آری

همچنان هستان هست و بودگان بوده ایم ، ای مرد

نه چو آن هستان اینک جاودانی نیست

افسری زروش هلال آسا ، به سر هامان

ز افتخار مرگ پاکی ، در طریق پوک

در جوار رحمت ناراستین آسمان بغنوده ایم ، ای مرد

که دگر یادی از آنان نیست

ور بود ، جز در فریب شوم دیگر پاکجانان نیست

گفت و گو از پاک و ناپاک است

ما به هست آلوده ایم ، ای پاک! و ای ناپاک

پست و ناپاکیم ما هستان

گر همه غمگین ، اگر بی غم

پاک می دانی کیان بودند ؟

آن کبوترها که زد در خونشان پرپر

سربی سرد سپیده دم

بی جدال و جنگ

ای به خون خویشتن آغشتگان کوچیده زین تنگ آشیان ننگ

ای کبوترها

کاشکی پر می زد آنجا مرغ دردم ، ای کبوترها

که من ار مستم ، اگر هوشیار

گر چه می دانم به هست آلوده مردم ، ای کبوترها

در سکوت برج بی کس مانده تان هموار

نیز در برج سکوت و عصمت غمگینتان جاوید

های پاکان ! های پاکان ! گوی

می خروشم زار

دکلمه از :رضا پیربادیان
 
آخرین ویرایش:
مردم!ای مردم،
من همیشه یادم ست این،یادتان باشد.
نیمشبها و سحر ها،این خروس پیر،
می خروشد،با خراش سینه می خواند.
گوش ها گر با خروش و هوش با فریادتان باشد.
مردم! ای مردم،
من همیشه یادم ست این، یادتان باشد.

و شنیدم دوش، هنگام سحر می خواند.
باز،
اینچنین با عالم خاموش فریاد از جگر می خوانْد:
مردم! ای مردم،
من اگر جغدم به ویرانْ بوم،
یا اگر بر سر
سایه از فَرِّ هما دارم،
هرچه هستم از شما هستم؛
هرچه دارم از شما دارم.
مردم! ای مردم،
من همیشه یادم ست این،یادتان باشد...

مهدی اخوان ثالث
 
آخرین ویرایش:
Back
بالا