• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

پائولوکوییلو

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Admin2
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : پایولوکوییلو

ورونیکا رو خوندم ازش...یازده دقیقه رو خوندم...
تا حدی حرفاتون رو قبول دارم...
فیلسوف میشد بهتر بود تا نویسنده...
اما نه دیگه در این حد که به درد خانومای میان سال میخوره و قانون جذب و اینا :|...یازده دقیقه اش واقعا قشنگ بود(هم نثر هم محتوا)
 
پاسخ : پایولوکوییلو

از همین امسال باهاش اشنا شدم الانم در حال خوندن 7امین کتاب از ایشونم مکتوب. کوه پنجمش واقعا کمکم کرد
 
پاسخ : پایولوکوییلو

به نقل از (فرزند) کورش بزرگ :
چند روز پیش وقتی داشتم رادیو گوش می کردم گوینده رادیو گفت(خلاصه می گم):کتاب های پائولو کویلو دارای رگه هایی از شیطان پرستی و کفره!!! :o :o X-(
من خودم خیلی به پائولو کویلو و کتاب هاش علاقه دارم و براشون احترام قائلم.وتاحالا توی کتاب هایی که از پائولو کویلو خوندم همچین چیزی احساس نکردم
شما چی ؟شما به این قضیه پی برده بودید؟؟!! :o(اصلا این قضیه رو درست می دونید یا غلط)؟
من یه زمانی خیلی تو نخ فراماسونری بودم بعدا واقعا زده شدم چون همه چیزو بهش ربط می دن.اصلا جای تعجب نداره که اینم ربط بدن چون فقط عنوان کتابی مثل "کیمیاگر" و یا "شیطان و دوشیزه پریم "آدمای به اصطلاح محقق رو به این سمت میکشونه.
 
«کیمیاگر»، «مکتوب»، «همچون رود جاری باش»، «شیطان و دوشیزه پریم» رو خوندم ازش.
ب نظرم کلاً کتابا و داستانای قشنگی مینویسه و یکی از نویسنده های موردعلاقمم هست حالا از نظر بعضیا ممکنه زیاد جالب نباشه ولی برای عده زیادی هم کتاباش میتونن علاقه ایجاد کنن به کتابخونی!
وقتی «خاطرات یک مغ» رو شروع کردم راهنمایی بودم و شاید زیاد تو فاز همچین کتابایی نبودم و نمیفهمیدم برای همین نصفه ولش کردم اما کتاب همچون رود جاری باش باعث شد بهش علاقمند بشم و بخوام بقیه کتاباشو هم بخونم.
 
راهنمایی بودم، اون موقع هنوز خیلی فکر نمیکردم به چیزی، هرچی از دین یادم داده بودن قبول داشتم و زیاد منطق نداشتم و اندیشه ای که اظهار نظر خاصی راجع به مسئله ای بکنم و این جور مدلی بودم که کیمیاگرو اتفاقی خوندم. برای اون فکر نسبتا بسته اون زمانم خیلی بزرگ بود، چند هفته تو فازش بودم و خیلی حس خوبی بهم دست داده بود چون زندگی رو مثبت و جذاب میدیدم و با همه چی حال میکردم.
دبیرستان که اومدم یکم تغییر فاز دادم مثل همه ولی خب سریع تر و شدیدتر از چیزی که باید، خصوصا سال دهم و یازدهم که حسابی تو فاز پوچی و بی معنایی جهان و زندگی رفته بودم، یه دوره ایم واقعا اوضاع نابسامانی از لحاظ روحی داشتم سر همین چیزا، اونجا گفتم بذار یه بار دیگه از کیمیاگر کمک بگیرم، دوباره خوندمش و هیچی، مطلقا هیچ احساس خاصی بهم دست نداد، طرز تفکری که تو دبیرستان به ذهنم غالب شده یه طرز تفکر منفی نگر و سیاه بین راجع به زندگیه و حقیقتا برای من اینجور کتابا و این جور مطالب الان خیلی احمقانه به نظر میاد و نمیتونم هیچکدومشونو بپذیرم، همشون به نظرم دلخوشیای احمقانه ای میرسن یا سرگرمیایی که حواس آدمو از ملالت ها و رنج های زندگی پرت کنن. اما از حقیقت نمیتونم فرار کنم، انقد تلاطم داشتم و ناآروم بودم و انقد آرامش از وجودم سلب شده که واقعا دوست دارم یه بار دیگه بتونم همه این چیزای قشنگ و دوست داشتنی رو راجع به زندگی به آینده به خدا قبول کنم و ذهنمو از این سردرگمی و آشفتگی خارج کنم. از اون موقع سه چهار جلد از کیمیاگرو به بقیه هدیه دادم چون میدونستم که اوناهم باهاش حس خوبی میگیرن و خودمم غبطه میخورم که اینجوری شدم. امسالم که کنکوره و فقط امید دارم بعد کنکور یه پنجره ای باز شه... غیر از کیمیاگر، ورونیکا هم خیلی قشنگ بود، واقعی تر و قابل احساس تر و آموزنده تر.
 
واقعا متاسفم که اینو میگم، اما من یک هفته س بااین اسطوره و کتاب هاش اشنا شدم. تازه کتاب مکتوب رو شروع کردم و کتاب کیمیا گرش رو هم دارم و کتاب بعدیمه. ایشالا بتونم تاآخر سال بخونمشون.
 
من کلا دو تا از کتابای این نویسنده رو خوندم ("کیمیاگر" و "ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد") و نمیتونم خیلی کلی نظر بدم ولی همین دو کتابی که خوندم به نظرم بی‌نهایت متظاهر به عمیق بودن بود بدون اینکه ذره‌ای عمق واقعی حس بشه توش. کتاب جوری موعظه و نصیحت میکرد انگار داره فیزیک هسته‌ای رو به یه بچه پنج ساله توضیح بده در صورتی که تم‌ها و مطالبی که دنبال میکرد و میخواست بگه یا به شدت بدیهی و واضح بودن یا کاملا احمقانه و غیرواقعی. این برداشتی بود که من از این دو تا کتاب کردم (که اگر اشتباه نکنم از دو تا کارهای برتر و پرطرفدارترش هم هست) دوست داشتم بتونم مثالم بزنم و بیشتر وارد بحث بشم ولی متاسفانه چند وقتی از خوندنشون گذشته و فقط حس کلی‌ای که از کتاب موقع خوندن اولیه‌شون گرفتم یادمه و واقعا علاقه‌ای به دوباره خوندنشون ندارم.

+ "ورونیکا..." مخصوصا از کتابایی بود که چیزهایی که ازش شنیده بودم خیلی منو جذب کرده بود و اوایل خوندنش هم حس خیلی خوبی گرفتم ازش ولی هرچی جلوتر رفت بیشتر از لحن صحبت نویسنده با مخاطب زده شدم و پیام کلیشم که به بدترین شکل ممکن بیان شده بود به طوری که حس کردم اگر هم من قبلش چنین فکری میکردم الان به تفکراتم شک کردم کامل. و اینکه کاری که در آخر مشخص شد اون طرف داشته میکرده نمیدونم چرا انقدر از دید مثبت بیان شد (شایدم اونم نقد کرده خود کتاب و من نکتشو نگرفتم) و نه یه آدم روانی که خودش نیاز به بستری فوری داره. (به خاطر اینکه اسپویل نشه انقدر دارم نامفهوم حرف میزنم:))) همه نقل قول‌های راجع به دیوانگی اینستاگرامیشم تو حلقم بابا.
 
من فقط کیمیاگر رو خوندم ؛ و حالم باش خوب بود. اتفاقاً همینش که برخلاف بقیه کتابا ناامیدی رو برجسته نکرده بود یه جورایی روتین کتابایی که میخوندم رو شکست و برای مدتی که اون رو میخوندم حالم واقعا خوب میشد با صحنه سازیاش.
 
Back
بالا