سلام
بعد از مدت مدید دوری به علل عرق ریزان قبل کنکور ، استرس حوالی کنکور و افسردگی بعد از کنکور دوباره دست به قلم بردم که شعر بگم .
این شعر و حرفای توش خیلی وقت بود تو گلوم گیر کرده بود و بالاخره چند روز پیش مثل بغز ترکید .
امیدوارم منو از نظرات خوبتون محروم نکنید .
مثل همیشه مر30!
آدم عصر اتم
آدم عصر اتم
وای،نگو !
تکیه بر مسند دانش زده ، با بینش قهر
آب را لوله کشی کرده به هر خانه ی شهر
لیک خشکانده صفای لب جوی
نور آورده به هر خانه به صد حیله و زور
می تواند انسان
شب کند روز به یک ضربه ی انگشت ولی
روزِ روشن بخورد مشت و لگد از شیطان
چون که از صوت شباهنگ خبر نیست کنون
برق حیرت نجهد از دل یک ابر برون
تا ببالد رگبار
آدم عصر اتم
ذره بشکافته و کرده انرژی پیدا
لیک در خانه خدایش را گم
دست در کار طبیعت بردست
حاصلش اینکه دو پایش در گِل-
گُل روحش به تمنای نسیم سحری پژمرده است
حال از دیدن موج دریا
شوق ماهی شدنش هیچ به دل نیست دگر
روح او افسرده است
صوت و سیما به دمی
می فرستد ز دل رهروی امواج بدان سوی زمین
لیک با آیینه عمریست به کین
آدم عصر اتم
زده بر چهره نقاب
پشت شخصیت خود پنهان است
گاه بیداری و خواب
پیله ای ساخته بر خویش و در آن زندان است
مردمان این عصر
چایشان روی سر شعله مداوم در جوش
لیک گرمای سخنها ناچیز
چون شده در دلشان شور خدایی خاموش
آدم عصر اتم
رفته بر ماه ولی مهر ببردست از یاد
خانه ی دل ویران
لیکنش خانه ی دنیا آباد
دیده روی دگر ماه ولی
بوی نابرده ز ماهی که دل از حافظ برد
می رود فاصله ی روم به چین در یک روز
لیک بین پسری با پدرش فاصله سال نوریست
آدم عصر اتم
ریشه کن کرده وبا
لیکنش ریشه به دل کرده هزارش بدتر
که وبالش بسیار
بنگر این مردم عقل کل را
دانشی را کع پیمبر گفته است
در خیال خودشان حال بجستند از چین
لیک بی فایده و بنجل را
اهل دانش خفته است
ایضاً اهل دل و دین
آدم عصر اتم
در اثر کبر و دروغ
صرف کردست به کشتار و به ترعیب نبوغ
کم کمک کرده فراموش خدای خود را
سخت دیگر برود نای شبانان در گوش
شده مشغول دم و دود و زر و زیور و خاک
شده کلّی ناپاک
آدم عصر اتم
در اثر زاد و ولد
بس که بسیار شده
ناخودآگاه به تکثیر گرفتار شده
برده وحدت از یاد
گفته دین بادا باد
از خدا گشته ملول
به نهایت نامرد
شرط دل بستن پول
همه یاران نامرد
خشک دریاچه ی عشق
ابر و باران نامرد
آدم عصر اتم
حال هوا پیموده
آرزوی کهن نوع بشر کرده اجابت امروز
لیک بر خاک هم عادت امروز
آدم عصر اتم
باخبر است
گر بدان سوی جهان در بلدی شور و شر است
یا فلان شاه به همراه زنش در سفر است
یا که هنگامه ی اجلاس حقوق بشر است
لیک از آه دل کودک همسایه ی خود بی خبر است
عرش لرزان شده از اشک یتیمان لیکن
همه جا ورد زبانها (( به علی)) !
به لیالی محرم صف سینه بسیار
سینه ای صاف نداریم ولی!
حاصل توسعه ی شهر شلوغ
این که این مردم خوب
راست گویند اگر هیچ نیابند دروغ
آدم عصر اتم
برده گیسوی پریشان نگاران از یاد
گشته از تاب و تب تجربه ی عشق تهی
دل و دین رانه به دیدار مَهی
که به خاکی دهدش مفت به باد
آدم عصر اتم. . .
گوش کن ناله ی من
گوش کن شرح حدیث دل جزغاله ی من
با همه این درجات
دست ها رو به خدایت بگشای
مگر او لطف کند از شر طوفان زمان
کشتی امن نجات