این مربوط به ما نیس....
ولی یکی کرده دیگه!!
تولیوان چای یکی از استادا یه نفر تف کرده بود!!!!!!استاده چه با حالم میخورد...با لذت تمام!
سر کلاس ریاضی...کاغذ تیکه پاره میکرد یم...ما که ردیف آخر بودیم میزدم تو سر وصورت ریدف های جلو!
لیزر تو صورت معلم انداختیم!!!!
بعد تو یه تیکه کاغذ مینوشتیم((حراج...99.9%))میچسبوندیم به مقنعه ی ردیف های جلو!!!خیلی کار جالبیه!!
ما که ردیف آخر میشدیم...کت بچه هارو به کیقشون گره میزدیم!!!!!
یا بند کفش بچه هارو به هم میبستیم...طرف با کله میخورد زمین....
دیگه.....
طرف سر شب ساعت 3 گرفت خوابید اونم نه تو اتاق وسط هال که ما داشتیم بازی می کردیم
حس خباثت قلقلکمان داد
دماغشو گرفتم"توصیه می کنم حتما امتحان کنین مخصوصا بر کسایی که خرخر می کنن"قفسه ی سینه ش اومد بالا اومد بالا... یهو گفت هوووووووووووووووو بیدار شد باز خوابید
مقادیری دسمال چپوندیم تو دماغش"دمش گرم بیدار نشد خودمون دراوردیم"
نشستیم کف پاش با روان نویس نقاشی کشیدیم ناخناشم با لاک غلط گیر لاک زدیم
یادگاریم نوشتیم
مدارک موجوده هرکی می خواد بگه....
"خدایی اسطوره بود رو نوک انگشتشم چیزی کشیدیمو بیدار نشد!"
بعدشم موبایل گذاشتیم زیر گوشش که بیدار نشد و خودمون از رو رفتیم و نهایتا از آب بهره بردیم!
گفتم خواب
پهلو کسی که خوابیدین رو متکاش ناخن بکشین خیلی صفا داره
خدا از سر تقصيراتمون بگذره
ما ساختمون سامان بوديم، طبقه 22 وم. بعد از اون بالا، يه دوربين دو چشمي داشتيم، نگاه ميكرديم ملتي كه داشتن توي بلواركشاورز راه ميرفتن، هروقت ميرسيدن، يه شيشه آب از بالا ميريختيم پايين اما خب از اونجايي كه فاصله زياد بود و ما هم بچه، هيچوقت آبه نميريخت روشون. يا ميريخت روي بالكن طبقه اول، يا يه ربع بعد از يارو، ميرسيد به زمين
خلاصه من هم خير سرم ابتكار زدم، ديگه ميرفتم طبقه پنجم، با يه سطل آب
فوقع ما وقع....
البته ناگفته نماند كه به جز آب، از گوجه و پرتقال هم استفاده ميكرديم براي اين كار
-----------------
يه بار هم معلم ابتداييمون كه خونشون دوتا كوچه با ما فاصله داشت، نزاشت من نقاشي بكشم اگه اشتباه نكنم، منم خيلي حرصم گرفت. يه پسره بود توي كلاس كه تقريبا 5 سال بزرگتر از ما بود
منم بهش گفتم، اونم گفت چسب مايع بيار از خونتون. رفت همشو خالي كرد روي زنگ خونشون
فرداش زنگشونو عوض كرده بودن
عملکرد جدید یک پسر در خر کردن بنده
پسرشب خوابتو دیدم
من:واقعااااااااااااا
پسر:اره عزیز
من:خب حالا چی دیدی؟
پسردم باهم دیگه رفتیم فست فود
من: ^-^
پسر:عزیزم باور نمی کنی؟
من:ببین بچه من خرم؟
پسر:شاید
من:برو یکی دیگه رو سر کار بزار
پسر:چشم عزیزم
بعد از 3دقیقه
من:می بینی توروخدا تو روز روشنم سرکارت می زارن
از همش بیش تر اینی حال میده که زنگ چند تا خونه رو با دوستات هماهنگ بزنی بعد به یکی نگین که زیدن بعد بیارینش دم در اون خونه ها و خودتون فرار کنین
با یک تیر 2 نشون زدن به این میگن!