1. به خیابون پهن میگم خیابون کلفت
2. یه بار به"رکتور هسته ای" گفتم کارخونه انرژی اتمی
3.قلب و عکس هم خیلی دارم مثلا به لامپ گازی یه بار گفتم گاز لامپی
پ
تو خانواده ما یکی هس که مغز اقتصادیه !!
بعد برنامه ریزی برای پولا تو مراسم عزا و عروسی و خیلی چیزای دیگه به عهده ی اوشونه
یعنی بهترین چیزارو با کمترین قیمت می خره !!
عقد کنون داداش اوشون بود ، اونم سر سفره رو گرفته بود داشت واسه خودش حساب کتاب می کرد که یه دفعه میشنوه عاقد می گه: وکیلم؟
اوشون:عروس رفته گل بچینه
(منم کنار اوشون : چی می گی بابا ؟ )
عاقد: خانوم انگار خیلی عجله دارین . از آقای دوماد پرسیدم!!
دوماد:
خود شخص: داشتم حساب کتاب می کردم
کل مجلس:
بچه تر که بودم ، یادمه دختر خالم یه بار یه کتار ِ بدی کرد ؛ بعد باباش ازش خیلی عصبانی شد.
بعد گف : پدرت ـو در میارم !
ما همه
خودش ـم که فهمید به رو خودش نیورد .
سر ناهار بودیم بعد یکی زنگ زد خونمون
تو خانواده هم من همیشه مجبورم تلفنا رو جواب بدم
من عصبی شدم گفتم تو روح اونی که این وقت روز زنگ میزه
بی وجدان عوضی
بعد رفتم گوشیو بردارم دیدم مادربزرگم از پشت تلفن میگه: سلام
مامانم :
من :
نکته اخلاقی
قبل اینکه به کسی که پشت تلفنه فوش بدین شماره رو نگاه کنین
یادمه یه روزی یکی از فامیلامون زنگ زد خونمون.
بعد.پدر گرام گوشی رو.برداشت .بعد از ده دیقه طرف میخواست خدافضی کنه.
عوض اینکه بگه از طرف من بچه ها رو ببوس و به خانوم سلام برسون.
گفت :خانوم رو.ببوس و به بچه ها سلام برسون.
بعد طرف هم نفهمیده بود چه گافی داده.
بعد.من.رفتم نزدیک بابام و آروم با خودم گفتم .;درستش اینه که بگی بچه ها رو.ببوس و به خانوم سلام برسون.
راستشو بخواید فک کنم طرف فهمید.آخه یه دفه قطع کرد...
داییم رفته بود wc بعد اومده بیرون میبینه من میخندم
منم چادر دستم داشتم میرفتم نماز بخونم
- ها ؟! چی شده تبسم؟
- هیچ چی داییجون می خواستم بگم قبول باشه دیگه نگه داشتم تو خودم
داییم: واقعا هم قبول باشه (سه ساعت مونده بود اون تو )
کلا من درگیرم که مردم از اون تو میان بیرون چی بگم بهشون . یه ده بیس بار به مردم گفتم خسته نباشید :-[
رفته بودیم مهمونی داداشم4 سالش بود اون موقع
بعد صاحب خونه نشست و داشت بابام حرف میزد که میوه نیز ررو میز بود
داداشم:بابا اینا چیه؟
ما:
بابام: هلو دیگه
داداشم:خوردنیه
و ما:
بابام:اره دیگه پارسال خریدم خوردین
داداشم:دروغگو اصن تو که از این چیزا نمیگیری [-(
خلاصه ابرو نذاشت برامون
-----------
قرار بود خونه دوستم تولدشو بگیریم ولی بدون اطلاع قبلی بعد از مدرسه .بعد ماماان یکی از بچه ها به اسم هستی اومد دنبالمون
تا مامانش ,دوست ما ینی صبا رو دید خیلی با خوش حالی میگه تولدت مبارک صبا جان
ما: #-o
بعد هستی میگه چی میگی مامان تولد صبا که الان نیس اصن
خلاصه صبا فهمید دیگه اصن انقد فحش دادیم به بدبخت