• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قسمـت‌های جالـبِ کتـاب‌ها

همچنین به شما گفته‌اند که زندگی تاریکی‌ست و شما از فرط خستگی آنچه را خستگان می‌گویند تکرار می‌کنید.
و من به شما می‌گویم که زندگی به راستی تاریکی‌ست مگر آن که شوق باشد.
و شوق همیشه کورست مگر آن که دانشی باشد.
و دانش همیشه بیهوده است مگر آن که کاری باشد
و کار همیشه تهی است مگر آن که مهری باشد
و هرگاه که با مهر کار کنید خود را به خویشتن خویش می‌بندید و به یکدیگر و به خداوند خود.
و اما کار کردن با مهر یعنی چه؟
یعنی بافتن پارچه‌ای که تار و پودش را از دل خود بیرون کشیده باشی چنان که گویی دلدارت آن پارچه را خواهد پوشید.
یعنی ساختن خانه از روی محبت چنان که گویی دلدارت در آن خانه خواهد زیست.
یعنی کشتن دانه از روی لطف و بر داشتن حاصل از روی شادی چنان که گویی دلدارت میوه‌اش را خواهد خورد.
یعنی دمیدن دمی از روح خویش در هر آنچه می‌سازی.
و دانستن این که همه مردگان آمرزیده گرداگردت ایستاده‌اند و تو را می‌نگرند.
بارها از شما شنیده‌ام چنان که گویی در خواب سخن می‌گویید " آن که با مرمر کار می‌کند و شکل روح خود را در سنگ می‌بیند شریف‌تر از اوست که زمین شخم می‌زند"
"و آن که رنگین کمان را به چنگ می‌آورد و در هیئت انسان روی پارچه می گذارد برتر از اوست که پای‌افزار ما را می‌دوزد"
ولی من می‌گویم -نه در خواب در عین بیداری نیمروز- که سخن باد با بلوط تناور شیرین‌تر از سخن او با تیغه‌های گیاه نیست!
و بزرگی تنها از آن کسی‌ست که از صدای باد ترانه می‌سازد
که با مهر خود او شیرین‌تر شده است.
کار مهریست که به چشم می آید
و تو اگر نتوانی با مهر کار کنی و جز از روی بیزاری کار نکنی، بهتر آن است که از کار دست بداری و در کنار دروازه معبد بنشینی و از کسانی که با شادی کار می‌کنند صدقه بگیری!
زیرا که اگر نان را از روی بی‌اعتنایی بپزی نان تلخی می‌پزی که خورنده را فقط نیم‌سیر می‌سازد.
و اگر انگور را از روی نا‌خرسندی در چرخشت بریزی ناخرسندی تو نبیذ را زهرآلود خواهد کرد.
و اگر مانند فرشتگان آواز بخوانی و مهری به آواز نورزی گوش مردمان را از شنیدن صداهای روز و صداهای شب باز می داری.


پیامبر
جبران خلیل جبران

اینقدر این بخش از کتاب رو دوست داشتم که "بامهر" تو دفترم نوشتمش...
 
اندی تونلی رو که برای حفرش به 600 سال زمان نیاز داشت در 20 سال کند تنها چیزی که نیاز بود فشار و زمان بود برای همه کار ها فقط به فشار و زمان نیازه

کتاب رستگاری در شاوشنک
 
کسی که بهای چیزی را می‌پردازد، معمولا ارزش بیش‌تری برایش قائل می‌شود تا کسی که همان گزینه را رایگان به‌دست آورده است.

×کتاب چشمان تاریکی / دین کونتز / نشر هزار افسان / میثم فرجی
 
بخش‌هایی از کتاب مرد زیرزمینی
نوشته میک جکسون
ترجمه میثم فرجی
نشر چشمه

وقتی کسی شروع به کارهای عجیب‌وغریب می‌کند و خودش را از دیگران پنهان می‌کند، مردم به تخیل‌شان اجازه می‌دهند پا را از گلیمش درازتر کند. وقتی هم که خیال‌پردازی‌شان تمام شد، از او یک هیولا ساخته‌اند، اما این‌ها همه زاییده‌ی ذهن آن‌هاست.
ص۲۳

اغلب ما ایده‌های عجیب‌وغریبی داریم که دل‌مان می‌خواهد به‌شان جامه‌ی عمل بپوشانیم، اما پولی برای این کار نداریم.
ص ۲۴
 
خاطرات خیلی عجیب هستند.گاهی اوقات می خندیم به روزهایی که گریه می کردیم،و گاهی گریه می کنیم به یاد روزهایی که می خندیدیم !


دیدن دختر
هاروکی موراکامی
 
•ابله ♡
می خواهم اقلا یک نفر باشد
که من با او از همه چیز همانطور
حرف بزنم که با خودم حرف می زنم!
 
من بارها زنبور قورت داده‌ام. و سالی حداقل دو بار یه پرنده می‌خوره به سرم. همیشه وقتی دارم سر یکی داد می‌زنم می‌خورم زمین. وقتی پیانو می‌زنم محاله درش رو انگشت هام بسته نشه. امکان نداره شب بخوام از رو ریل قطار رد بشم و یهو یه قطار بوق زنان نیاد طرفم، محاله موقع رد شدن از وسط محوطه‌ی چمن فواره‌ها کار نیفتن. هر نردبانی ازش رفتم بالا یه پله‌ش زیر پام شکسته. محاله ممکنه روز تولدم مریض نشم. هر بار سفر می‌کنم یه روز بعد از جشن می‌رسم به شهر. آخه آدم ممکنه به چندتا زن چاق بگه باردار شدنت مبارک؟

– کتاب ریگ روان اثر استیو تولتز

آخرین مورد تجربه خودمم بوده ! :|
 
چند سال بعد روزی که فکرش را هم نمی‌کنیم توی خیابان با هم روبرو می‌شویم.
تو از روبرو می‌آیی. هنوز با همان پرستیژ مخصوص به خودت قدم برمیداری فقط کمی جا افتاده‌تر شده‌ای.
قدم‌هایم آهسته‌تر می‌شود. به یک قدمی‌ام می‌رسی و با چشمان نافذت مرا کامل برانداز میکنی. درد کهنه‌ای از اعماق قلبم تیر می‌کشد و رعشه‌ای می‌اندازد بر استخوان فقراتم.
هنوز بوی عطر فرانسوی‌ات را کامل استنشاق نکرده‌ام که از کنارم رد شده‌ای.

تمام خطوط چهره‌ات را در یک لحظه کوتاه در ذهنم ثبت می‌کنم. می‌ایستم و برمیگردم و می‌بینم تو هم ایستاده‌ای!
میدانم به چه فکر میکنی!
من اما به این فکر میکنم که چقدر دیر ایستاده‌ای!
چقدر دیر کرده‌ای!
چقدر دیر ایستاده‌ام!
چقدر به این ایستادن‌ها سال‌ها پیش نیاز داشتم
قدم‌های سستم را دوباره از سر می‌گیرم...
تو اما هنوز ایستاده‌ای...

آدم‌کش کور
مارگارت آتوود

••••••••❥❥
 
« در ابتدا، بانگ و خروش و زاری بوَد، که هنوز عشق، تمام، ولایت نگرفته است*.
چون کار به کمال رسد و ولایت بگیرد، حدیث، در باقی اُفتد** و زاری، به نظاره و نزاری بَدَل گردد؛

که آلودگی، به پالودگی، بَدَل افتاده است...»

#سوانح_العشاق
#شیخ_احمد_غزالی

*ولایت گرفتن = سلطنت و چیرگی یافتن
**حدیث، در باقی اُفتد = سخن به پایان رسد، گفت و گوی از میان برخیزد.
 
بادبادک باز
او گفت:خیلی می ترسم و من گفتم: چرا؟و او گفت:چون از ته دل خوشحالم دکتر رسول؛خوشحالی این شکلی وحشتناک است.ازش پرسیدم:چرا؟و او گفت:وقتی دست سرنوشت بخواهد چیزی را ازت بگیرد، می گذارد این طور خوشحال باشی!
 
Back
بالا