• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قسمـت‌های جالـبِ کتـاب‌ها

زندگی عجیبه، نیست؟
چیز‌هایی که یه روزی درخشان و زیبا به‌ نظرت می‌رسیدند و با دیدنشون از خود بیخود می‌شدی و حاضر بودی همه چیزت رو فداشون کنی،
بعد یه مدتی و با مرور زمان، یا با تغییر دیدگاهت یه‌ دفعه از شدت گیراییشون کم می‌شه و با کمال تعجب دیگه زیباییشون رو از دست میدن....

یک عضو غیر وابسته
هاروکی موراکامی
 
من در مدت عمر خود چیزها دیدم.
من مشاهده کردم که پسری مقابل چشم من پدر خود را کشت.
دیدم فقرا علیه اغنیاء،حتی علیه خدایان قیام کردند.
دیدم کسی که در ظروف زرین شراب میاشامیدند،
کنار رودخانه،با کف دست اب مینوشیدند.
دیدم کسی که زر خود را با قپان وزن میکردند،
زن خود را برای یک دست بند مسی به سیاه پوستان فروختند
تا این که بتوانند برای اطفال همان زن،نان خریداری کنند.

سینوهه پزشک مخصوص فرعون
میکاو التاری
 
در این دنیا نه من پروای تنی را دارم و نه تنی پروای مرا
داستان دو شهر
چارلز دیکنز​
 
چرا مرا دوست نداری؟ همان اندازه سوال غیرممکنی است (هرچند کمتر آزاردهنده است) که پرسیدن این که چرا دوستم داری؟ در هردو مورد، در چارچوب عشق، رودرروی اراده ضعیف قرار می‌گیریم، در مقابل این واقعیت که عشق، موهبتی است که به ما هدیه شده، موهبتی که هرگز نه می‌توانیم و نه لیاقتش را داریم که تشخیص‌اش بدهیم. در پرسش‌هایی از این دست، مجبوریم یا به سوی خودبینی کامل تمایل پیدا کینم یا از طرف دیگر، به حقارت مطلق: مگر چه کرده‌ام که مستحق عشق باشم؟ پرسشی که عاشق شریف و فروتن می‌پرسد؛ کار بدی نکردم. مگر چه کرده‌ام که از عشق محروم باشم؟

– کتاب جستارهایی در باب عشق اثر آلن دوباتن
 
نگاه اسنیپ برای اولین بار متعجب و متاثر شد.
-تو اونو زنده نگه داشتی تا به وقتش بمیره؟ مثل خوکی که می پرورونن تا بکشن؟

دامبلدور گفت:
-همه ما پرورونده میشیم تا یه روزی بمیریم. چه بهتر که مرگمون هدفمند باشه.

هری پاتر و یادگاران مرگ
 
آیا همان خدایی که سیاره زمین ما را آفریده است، همزمان سیاره دیگری را نیز در نقطه نامعلومی در عالم هستی نیافریده است؟
منظورم سیاره‌ای است که درگذشتگان به سوی آن پر می‌کشند؟
آن سیاره، همان مکانی است که تمام انسان‌هایی که در قلب دیگران جای دارند به زندگی خود در آنجا ادامه می‌دهند.
و مادامی که کسی وجود داشته باشد که به آن فرد درگذشته بیندیشد، اون نیز در آن سیاره، به زیستن خود ادامه خواهد داد.

اگر باران بیاید | تاکوجی ایشیکاوا
 
به یک جایی از زندگی که رسیدی،
می‌فهمی رنج را نباید امتداد داد
باید مثل یک چاقو که چیزها را می‌برد
و از میانشان می‌گذرد ، از بعضی آدم‌ها بگذری و برای همیشه تمامشان کنی!

ویلیام‌ فاکنر
طلاکوب
 
کتابِ آخرین دختر؛ صفحه ۸۹
به نظر می‌رسید آن‌چه در کل عراق اتفاق افتاده همه را دچارِ سردرگرمی کرده است. رسانه‌ها حتی گزارشی درباره محاصره کوچو پخش نکردند. الیاس گفت: "اونها دارن در بغداد نخست‌وزیر عوض می‌کنن. وقت ندارن که به ما فکر کنن." بنابراین ما منتظر بودیم. روستا آرام و خیابان خالی بود. همه داخل خانه‌ها می‌ماندند. ما دست از خوردن برداشتیم و من، برادرانم را می‌دیدم که لاغر و صورت‌شان رنگ‌پریده می‌شود. فکر می‌کردم که همین اتفاق برای من هم افتاده است اما نمی‌خواستم به آینه نگاه کنم. ما حمام نمی‌کردیم و خیلی زود بوی گند تن‌مان تمام خانه را برداشت. هرشب روی بام می‌رفتیم و شانه به شانه هم می‌خوابیدیم. آن بالا دولا می‌شدیم و سعی می‌کردیم پشت دیوار کوتاه بام خودمان را پنهان کنیم و به آرامی پچ‌پچ می‌کردیم تا داعشی‌ها صدایمان را نشنوند. وقتی بچه کوچک شیرین، بی‌خبر از همه‌جا شروع به گریه می‌کرد، بدن‌مان منقبض می‌شد. این چیزها مهم نبود. قطعاً داعش می‌دانست ما آن‌جا هستیم. نکته اصلی همین بود.
داعشی‌ها ما را در خانه‌های خودمان زندانی کرده بودند، درحالی که در سنجار داشتند قتل عام می‌کردند و وقت نداشتند هم‌چنان مراقب ما باشند. آن‌ها، مشغول توقیف خانه‌های ایزدیان و پرکردن کیف‌هایشان با جواهرات، سوئیچ ماشین‌ها و تلفن‌های همراه بودند. مشغولِ جمع کردن گاو و گوسفندان آن‌ها برای خودشان بودند‌. مشغول تقسیم زنان جوان در میان پیکارجویان در عراق و سوریه بودند تا به عنوان برده جنسی از آن‌ها استفاده کنند و مشغول کشتار مردانی بودند که توان دفاع از خود را داشتند. هزاران ایزدی کشته شده بودند و اجسادشان در گورهای دسته‌جمعی که داعش سعی می‌کرد پنهان‌شان کنند دفن شدند.


+ حالا شما به جای عراق و داعش، اگر بذارید افغانستان و طالبان، میشه وضعیت این‌ روزها.
 
-بعد از اون اتفاق دیمن خیلی درد کشید، خیلی شکست، گریه کرد... اون...بهرحال، بعدش دوباره به همون خباثت گذشته شد، ولی نطر من بهش دیگه مثل قبل نیست. تازه فهمیدم دیدن اشک یک نفر چقدر خود واقعیشو بهمون میشناسونه.

خاطرات خون‌آشام: غضب
نوشته های الینا گیلبرت در دفترچه خاطراتش.
 
Back
بالا