• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قسمـت‌های جالـبِ کتـاب‌ها

اشیا نباید تاثیرگذار باشند، چون زنده نیستند. از آن‌ها استفاده می‌کنیم، دوباره سرجای‌شان می‌گذاریم و بین‌شان زندگی می‌کنیم. فقط مفیدند، همین.
ولی روی من یکی تاثیر می‌گذارند و این غیرقابل‌تحمل است‌. می‌ترسم با آن‌ها رابطه برقرار کنم، انگار جانوران زنده‌ای هستند…

تهوع
ژان‌پل سارتر
 
یک دقیقه تمام شادکامی، آیا این نعمت برای تمام عمر کافی نیست؟
شب های روشن، داستایفسکی
واسه من بود🙃
 
ژوپیتر: راز دردناک خدایان و پادشاهان: اینکه انسان‌ها آزادند. آن‌ها آزادند، اژیست. تو این را می‌دانی و آن‌ها نمی‌دانند.
اژیست: معلوم است، اگر می‌دانستند، چهارسوی کاخ مرا به آتش می‌کشیدند. این است که پانزده سال به وضعی تاثربرانگیز نقش بازی می‌کنم تا آن‌ها به حقیقت قدرت خود پی نبرند.

چرا صاعقه بر سرش فرود نمی‌آورم؟ اژیست، خدایان راز دیگری هم دارند...
هر آن دم که آزادی در روحی انسانی شعله انداخت، دیگر خدایان در برابر این انسان، قدرت به کمال از دست می‌دهند. زیرا این مساله‌ای است انسانی و مربوط به همه انسان‌ها -تنها مربوط به آن‌ها- بر انسان است که به آن بپردازد یا آن را در نطفه خفه کند.

اورست: بیرون کردن اژیست؟ تو می‌توانی خاطرجمع باشی، مرد ساده‌دل، ولی خیلی دیر است. این، آن چیزی نیست که من حسرتش را بخورم، که ریش این مرد فاسق و هرزه لایق مستراح را به چنگ گرفته و او را از تخت سلطنت پدرم به زیر کشم. تازه برای چه؟ مرا با این مردم چه کار؟ من حتی به دنیا آمدن یکی از بچه‌هایشان را ندیده‌ام، در جشن عروسی هیچ‌ یک از دخترانشان حاضر نبوده‌ام، شریک ندامت‌هایشان نیستم و حتی نام یکی از آن‌ها را نمی‌دانم. مرد ریشو می‌خواست بگوید: یک شاه باید همان خاطراتی را داشته باشد که رعایایش...

نمایشنامه مگس‌ها- سارتر
(یه کتاب خیلی کوتاه ولی قشنگ و پیشنهادی)

 
دوره های شکوهمند زندگیمان زمان هایی است که چنان دلیر می شویم که انچه در نظر دیگران بدترین جنبه های خودمان است را بهترین جنبه های خود بدانیم....
با عشقتان بتازید بر آنچه که در شما هراس انگیزد
از کتاب غروب بت ها...فردریش نیچه
 
«من زندگی رو دوست دارم»
پیرمرد اعتراف کرد و کم‌وبیش دستپاچه شد.
«از وقتی آس و پاس شدم زندگی رو دوست دارم. بعضی وقتا ان‌قدر خوشحالم که دلم می‌خواد نورِ آفتاب یا بادی رو که تو پارک می‌پیچه گاز بگیرم. می‌دونین دلیلش چیه؟ بیشتر وقتا به مرگ فکر می‌کنم. امروز کی این‌ کار رو می‌کنه؟ هیچکی فکرِ مرگ نیست.
همه می‌ذارن مرگ مثل تصادف قطار یا یه حادثهٔ غیرمنتظره دیگه غافلگیرشون‌ کنه. آدمیزاد خیلی احمق شده. من هرروز به فکرِ مرگم،چون هرروز ممکنه بیاد دنبالم. و چون به مرگ فکر می‌کنم، زندگی رو دوست دارم. زندگی اختراع بی‌نظیریه، منم که متخصص اختراعم»

فابیان
اریش کِستنِر
 
  • لایک
امتیازات: amir_
هیچ استادی بدون اشتباه استاد نمی شود و هیچ یاد گرفتن عمیقی بدون داشتن *جرئت مزخرف بودن* امکان پذیر نیست..
سهل گرایی...گرک مک‌کیون
 
هرکس یواشکی جیب نفر جلویی‌اش را می‌گشت، و در حالی‌که مشغول این کار بود، نفر پشتی جیب او را می‌زد. تالار ساکتِ ساکت بود. بااین‌حال همه در جنب‌وجوش بودند‌. با جدوجهد می‌دزدیدند و از آن‌ها دزدیده می‌شد. روی پایین‌ترین پله دختر ده‌ساله‌ای ایستاده بود و یک زیرسیگاری رنگی از جیب پالتوی مرد جلویی بیرون کشید. ناگهان روی بالاترین پله لابوده ظاهر شد. دست‌هاش را بالا آورد، نگاهی به پله‌ها انداخت و فریاد زد: «دوستان! همشهریان! شرافت پیروز است!»
بقیه یک‌صدا نعره زدند: «البته!» و جیب هم‌دیگر را گشتند.

«فابیان/ اریش کستنر»
 
سرزمينی وجود دارد كه مردم آن را فقط از روی ترانه ها می شناسند.
مردان و زنانی در آنجا زندگی می كنند كه راه آنجا را يافته اند و ديگر هيچگاه دوباره ديده نشده اند.
در آن سرزمين نيستی و زوال وجود ندارد. در آنجا درد و افسردگی شناخته شده نيست، نفرت و گرسنگی معنايی ندارد، همه با آرامش باهم زندگی می كنند و با فراغ بال و بدون زحمت خيلی چيزها به دست می آورند...

بر باد رفته - مارگارت میچل
 
ـ تا آخر موندی؟
+ حتی بیشتر از آخر! من آخر رو هم اونقدر کش دادم، مثل یه طناب، اونقدر کشیدم، کشیدم که یهو خودش برید! و طوری به زمین خوردم که همه استخونام شکست و تا مدتها نتونستم بلند شم. و جای دردناکش این بود که حتی با استخون های شکسته و رو زمین هم میخواستم طناب رو به هم گره بزنم، ولی دیگه نمیشد، دیگه بریده بود، دیگه به آخر رسیده بود ...
مریم دولتیاری ـ پذیرش پایان
 
Back
بالا