ژوپیتر: راز دردناک خدایان و پادشاهان: اینکه انسانها آزادند. آنها آزادند، اژیست. تو این را میدانی و آنها نمیدانند.
اژیست: معلوم است، اگر میدانستند، چهارسوی کاخ مرا به آتش میکشیدند. این است که پانزده سال به وضعی تاثربرانگیز نقش بازی میکنم تا آنها به حقیقت قدرت خود پی نبرند.
چرا صاعقه بر سرش فرود نمیآورم؟ اژیست، خدایان راز دیگری هم دارند...
هر آن دم که آزادی در روحی انسانی شعله انداخت، دیگر خدایان در برابر این انسان، قدرت به کمال از دست میدهند. زیرا این مسالهای است انسانی و مربوط به همه انسانها -تنها مربوط به آنها- بر انسان است که به آن بپردازد یا آن را در نطفه خفه کند.
اورست: بیرون کردن اژیست؟ تو میتوانی خاطرجمع باشی، مرد سادهدل، ولی خیلی دیر است. این، آن چیزی نیست که من حسرتش را بخورم، که ریش این مرد فاسق و هرزه لایق مستراح را به چنگ گرفته و او را از تخت سلطنت پدرم به زیر کشم. تازه برای چه؟ مرا با این مردم چه کار؟ من حتی به دنیا آمدن یکی از بچههایشان را ندیدهام، در جشن عروسی هیچ یک از دخترانشان حاضر نبودهام، شریک ندامتهایشان نیستم و حتی نام یکی از آنها را نمیدانم. مرد ریشو میخواست بگوید: یک شاه باید همان خاطراتی را داشته باشد که رعایایش...
نمایشنامه مگسها- سارتر
(یه کتاب خیلی کوتاه ولی قشنگ و پیشنهادی)