محسن جندقیان
کاربر حرفهای

- ارسالها
- 301
- امتیاز
- 27
- نام مرکز سمپاد
- شهید بهشتی کاشان
پاسخ : اشعارmy invitable doom!
سلام من دوباره با یه متنه مامان که دیروز نوشتم برگشتم از توجه همتونم ممنونم و خواهش میکنم نظراتونو بگید واقعا میخوام بدونم
آری چشمانت دلم را ربود
آن چشمان سیاهت مانند تیری بود در سفیدی دل و جانم که قلبم را پاره پاره کرد
از آن به بعد من بودم و چشمانت
زندگیم بود و چشمانت
جانم بود و چشمانت
من بودم محتاج نگاههایت
آری قدری با من بودی
قدری آن نگاه پر طراوتت را بر چشمان سفید و این دل پاره پاره انداختی
کم کم داشت دلم جوانه میزد
عشق مانند نهالی بود در دلم نهالی نیازمند نگاه تو
نگاه تو ای خورشید تابناک
آری از وقتی تو تنهایم گذاشتی
این نهال را با خون و اشک خود آبیاری میکنم
آری بدان که با همان یک نگاهت مرا عاشق خویش ساختی
این چشمان من بود که مرا مجنون تو ساخت
برای همیشه من این چشمان را کور خواهم ساخت
تا جمال و زیبائی هیچکس جای آن چشمانت را نگیرد
این دل پاره پاره تا ابد در چنگال توست
این چشمان خونین امروز با این خنجر دیگر کسی را نخواهند دید
جز تو. جز آن چشمان سیاهت
این چشمها برای تو
به نشانه ی عشقم
عشقی که هیچگاه باورت نشد
حال من به افق دریاها مینگرم
تا شاید روزی دوباره تو بیایی
تا آنروز شاید مرده باشم
ولی این را بدان
در قبر هم منتظر شاخه ی گلی از طرف تو هستم

سلام من دوباره با یه متنه مامان که دیروز نوشتم برگشتم از توجه همتونم ممنونم و خواهش میکنم نظراتونو بگید واقعا میخوام بدونم
آری چشمانت دلم را ربود
آن چشمان سیاهت مانند تیری بود در سفیدی دل و جانم که قلبم را پاره پاره کرد
از آن به بعد من بودم و چشمانت
زندگیم بود و چشمانت
جانم بود و چشمانت
من بودم محتاج نگاههایت
آری قدری با من بودی
قدری آن نگاه پر طراوتت را بر چشمان سفید و این دل پاره پاره انداختی
کم کم داشت دلم جوانه میزد
عشق مانند نهالی بود در دلم نهالی نیازمند نگاه تو
نگاه تو ای خورشید تابناک
آری از وقتی تو تنهایم گذاشتی
این نهال را با خون و اشک خود آبیاری میکنم
آری بدان که با همان یک نگاهت مرا عاشق خویش ساختی
این چشمان من بود که مرا مجنون تو ساخت
برای همیشه من این چشمان را کور خواهم ساخت
تا جمال و زیبائی هیچکس جای آن چشمانت را نگیرد
این دل پاره پاره تا ابد در چنگال توست
این چشمان خونین امروز با این خنجر دیگر کسی را نخواهند دید
جز تو. جز آن چشمان سیاهت
این چشمها برای تو
به نشانه ی عشقم
عشقی که هیچگاه باورت نشد
حال من به افق دریاها مینگرم
تا شاید روزی دوباره تو بیایی
تا آنروز شاید مرده باشم
ولی این را بدان
در قبر هم منتظر شاخه ی گلی از طرف تو هستم





