• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

دفتر شعر میگذارییییم!

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع .samin
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

ميان بودن و نبودن حضور نيست...
وقتي تهي ميشوي از حس بودن،
سبك،رها،
شناور ميان نفس هايت،
ميروي درون سينه ات و بيرون ميايي...

من نبودنت را ميبينم!
ميبينم كه بودنم را نميبيني...
باورت خشك ميشود
و اين عدالت احمقانه!
اين چشم هاي قاضي
و ما زنداني چشم هامان شده ايم...
چشم هايي كه زنداني مان كرده اند در دنياي تصاوير...
و تو نميفهمي...
تو به اندازه وسعت تمام دنياي نديدن ها، نميفهمي...

من چشم هايم را نميخواهم...
من اين دروغ را باور نخواهم كرد...
اين دروغ هاي رنگي...

چرا نگاه نميكني؟!
چرا فقط با چشم هايت ميبيني؟!
نگاه كن...
كه من فرو رفته ام ميان دروغ هايي كه همه باورمان شده...
و اين جسم رنگي! كه باورم شده تويي...
و اين صداي مهربان! صداي تو نيست...
من صدايت را لمس ميكنم با تمام وجودم...

سرم درد ميكند
سرم درد ميكند و گويي تمام جاذبه زمين بر من وارد ميشود...
سرم درد ميكند و اين هواي ساكت ته نشين ميشود درون شش هايم...
و سنگيني... سنگيني... سنگيني...
و فرو ميروم...

چشم هايت را ببند... مرا ببين
نه مرا!
 
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

به نقل از sahere :
دوسش نداشتم اصن :-"
شبیه شعر نیس.شبیه ثمینم نیس :د
يهويي اومد.. دومي چي؟! بازم مث ثمين نيس؟!
شايد مث پسوردام،خودمم يادم رفته!!!

به نقل از alireza007 :
ای همه ی وجودم ای تار و پودم
اَدرک اَنا یا ساقی ثبّت لی اقدامی
همه مال ام وقف تو همه حرفام وصف تو
گر لایق نمیدونی نوکری، تو سنّ جوونی
سگ در خونه ات میشم فقط بگو سرورمونی
عبّـــــــــــــــــاس یل امّ البنینی
عبّـــــــــــــــــاس شَهِ این سرزمینی
عبّـــــــــــــــــاس مسیحیا معتقد به تو اند
اسم بچه هاشونو یا عباس یا ابالفضل میزارند.​
جاااااااااااااااااان؟!!!!!! :o
 
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

میدونی آخرش خوب تموم نشده.ینی بازی با کلماتت کلیشه بود.اولاش قشنگ بودن.در کل خوب بود.
جمله هات خیلی طولانی میشن.آدم خسته میشه یکم
منتظر کارای بعدت 8-^
 
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

طبق معمول! پس از سالها... :دي

سوراخم!

ببين؟!
ببين كه قلبم چگونه از چشم هايم بيرون ميزند؟!
ببين كه چگونه افكارم از ميان دندانهايم به بيرون ميچكد؟!
و روحم از لاي انگشت هايم
ميريزد درون گودي دست هايت...
و چشم هايم ميافتند
به تمام مغازه هاي توي خيابان...
و حتي جسمم!
ببين كه چقدر ساده ليز ميخورد توي تمام آينه ها؟!

من، سوراخم!
مراجمع كن!
دارم ميريزم توي اين دنيا
دارم خالي ميشوم ميان اين زندگي...
مثل يك حس خيس
كسي نميداند كه سوراخ شده ام!
و وقتي خالي شوم با خاك پرم ميكنند...
ميترسم!
ميترسم بخندم يا گريه كنم!
ميترسم از خودم كه جاري شوم ميان لحظه هايي كه به هيچ دريايي نخواهند رسيد...

من، سوراخم....
 
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

به غیر رنگ من سوراخم که بتید آبی می بود بقیه ش خیلی خوب بود
البته به نظر من کارای قبلی ت قوی تر بودنا.... :-سووت
 
پاسخ : دفتر شعر میگذارییییم!

من کلی اون روزاومدم نظر دادم نتم خراب بود ارسال نمیشد :|

کلا خوب بود.فقط دوتا جمله داشت من دوسش نداشتم.یکی کسی نمیداند که من سوراخ شده ام.اصن جمله به شدت عادیه و شعرتو بهم ریخته.میخواستی ضربه بزنی ولی نشده.شاید یه جور دیگه میگفتی بهتر بود.یکی هم اون میترسم تنها اول خط.یه جوریه اونم.دوسش نداشتم.

بقیش خیلی خوب بود.اصن حال کردم باش :دی
 
ابتدا اینکه بسی طولانین !

سوال:
چقدر کلمه «خدا» تکرار شده
در این حد که وقتی شروع میکردم خوندن
شرط میبستم باخودم که
بازم گفته خدا :|
تو بعضی هاش که از یبار دوبارم بیشتره

نمیدونم
ی چیزی کم دارن برای شعر شدن !
ی حس خاصی که شعر القا میکنه
نمیتونم توضیحش بدم :(
 
آخرین ویرایش:
Back
بالا