• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

گنجینه خاطرات

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع kimiya
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
وضعیت
موضوع بسته شده است.
پاسخ : گنجینه خاطرات

ما یه روز تو کلاس بی کار بودیم یکی از بچه ها که تو موسیقی استعداد خاصی داره شروع کرد به آهنگ زدن روی صندلیش ما هم که از خدا خواسته پاشدیم شروع کردیم رقصیدن :))که یه دفعه معاون اومد تو کلاس گفت دستتون درد نکنه و با یه حالت چندش آوری از کلاس رفت بیرون ~X(همین که رفت بیرون ما دوباره برنامه رو ادامه دادیم مث اینکه وایستاده بود پشت در باز درو باز کرد اومد تو ایندفعه قیافش کم مونده بود اینطوری شه :(( :(( گفت من عوضشو در میارم من عوضشو در میارم حالا میبینین :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :))
خلاصه کلی خندیده بودیم =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =)) =))
ولی آخرش :-w :-wبه قول خودش عوضشو در آورد(حالا بماند چطوری) اما به عصبانی کردنش میارزید خیلی خوش گذشت =))
قربون همتون
 
پاسخ : گنجینه خاطرات

سوم راهنمايي اوايل سال بود...
اولين روزي بود ک تو کل عمرم گوشي ميبردم مدرسه...
بعد زنگ دوم بود که يه دفعه ديدم ناظم و معاونمون مث کماندوها ريختن تو کلاس گفتن دستا و کيفا رو ميز!
بعد يکيشون ميگشت يکيشون مراقب بود کسي دست ب کيفش نزنه،منم که ترسو،رنگم مث ماست شده بود،هي اين دوستامم ميگفتن:بده،خودت بده تا نيومده!
من ب صورت انتحاري گوشي رو از تو کيفم برداشتم گذاشتم زير ميز،بعد همونجا ديدم گوشي يکي از بچه هارو از تو لباسش پيدا کردن،بعد يکي ديگه هم از تو جورابش...خلاصه من گوشيمو يه جايي گذاشتم و چون تو راهنمايي واقعا همه روم حساب ميکردن زياد منو نگشتو رفتن...
خلاصه اون روز يه سکته ي کامل زدم...
 
پاسخ : گنجینه خاطرات

ریحون یادم انداختی :))

ای روزگار 3 راهنمایی بودیم

یه روز یکی از بچه های دوم لو داد که ملت PSP آوردن و توش پر فیلمای چیز دار!

آقا معاونا مثه اکیپ ریختن تو کلاسا

4 تا معاون اومدن کلاس ما

چشتون روز بد نبینه!

مام اون روز PSP برده بودیم!

چیز بدیم توش نداشتیم جز یه فیلم wanted که اونم خب فیلمه دیگه ;D

گفتیم چی کار کنیم الان میان میگیرنمون!

اول که مموری رو ور دشتیم کاملا انتحاری کردیم تو دهنمون

بعدم اومدیم PSP رو انداختیم تو شرتمون و خلاص!

دیدیم اُه اُه این کیفش مونده رو میز!

معاونمونم دیده بود گفت بده بیاد!

گفتیم چی رو؟!

باز گفت بده بیاد!

باز گفتیم چی رو؟!

خلاصه از اون اصرار و از ما انکار

آخر هم گفت در میاریش یا خودم درش بیارم؟!

گفتیم در میاریم و دادیم دستش ;D


اون روز 5 تا PSP 20 تا گوشی و چند باکس ترقه جمع کردن از ملت
 
پاسخ : گنجینه خاطرات

خواهش ميکنم لااااف!

بله!منم ياد يک خاطره ي ديگه افتادم
همين امسال بود که تو اف بي يه چندنفري با ما کل تقليد عکس انداختن و زنگ ورزش بود ک رفتيم و ژست ميمون وارشونو در آورديم و أد موقعه ي عکس گرفتن ناظم محترم رويت فرمود و هر5،6نفرمون راهيه دفتر شديم و گوشي هر کدوممون ب نوعي مشکل داشت فقط ميموند يک گوشي...اونو داديمش به دفترو آقا ناظممون گفت گوشي ماله کيه؟ساعت اول پرستو رفت گف ماله منه،روز دوم باز رميصا گف ماله منه روز سوم من رفتم گفتم ماله منه و...خلا3 هنوز ک هنوزه اون گوشي دست دفتره و باعث و بانيهاي اون انتر بازيو لعنت کنه که انقد مارو تو هچل انداختن...
 
پاسخ : گنجینه خاطرات

آره يادمه يه كل كلايي با يه بنده خداهايي داشتين

كه بعد ما هم قاتي جمع شديم و يه تيريپ هرمي رفتيم كلتون در بست رفت تو كما

اونم كجا گرفتيم تو نماز خونه!

ما اينور رو هم ميرفتيم

اون ور ملت داشتن نماز ميخوندن

چه دوراني بود!

ريحون يادته؟! هي!
 
پاسخ : گنجینه خاطرات

سه شنبه روز قرار بود ما بچه های انجمن مدرسه که من هم عضو اون بودم ببرن اردو
از شانس بدما به من رضایتنامه ندادن در حالی که من عضو فعال بودم خلاصه سه شنبه شد و وقت رفتن ما هم اون زنگ امتحان ادبیات خیلی سخت داشتیم که هیچ کدوم از بچه ها نتونستن بالای16 بگیرن خلاصه مسول انجمن ما دنبال بهونه بود منو نبره که منم یه بهونه داده بودم دستش سوتی من این بود که کارت عضویت من عکس نداشت اونم گیره سه پیچ داده بود آقا من رفتم عکس یکی از همکلاسامو گرفتم و زدم تو کارتم خلاصه اون روز هم بخیر گذش و من از زیر امتحان در رفتم ولی یه هفته بعد گندش دراومد و مسوله اومد یغمو گرفت گفت:....منم <:-P
هه هه هه
 
پاسخ : گنجینه خاطرات

اینو نفهمیدم تو کودوم تاپیک بنویسم اینجا نوشتم ;D

داداشم 10 سالش بود منم سه سالم

ما رفته بودیم شمال.. هوام شدید بارونی بود دریام طوفانی بود واینا...

ما تو هتل بودیم من و داداشم رفتیم نشستیم تو ماشین... ماشینم رو به دریا پارک بود

بعد چن دیقه من خواستم برگدم تو

داداشمم خواس بابامو خبر کنه که بیاد منو ببره ;D

سوییچ ماشینو چرخوند که ماشین روشن شه بابام بشنوه بیاد

ولی ماشین تو دنده بود و به طرف دریا حرکت کرد (شیب داشت اونجا)

بدبخت داداشمم هول کرده بود به جا ترمز گازو غشار میداد و فرمون می پیچوند طرفه راه وسط جدول :-s :))

بعد دیگه آخرش گوشه ی چرخ گیر کرد به جدول وگرنه با اون وضعه دریا :-ss

این بود خاطره ی من ;;)

البته من این همه با جزئیاتش یادم نبود یه کمش یادم بود ;D
 
پاسخ : گنجینه خاطرات

كلاس پنجم بودم مدرسه كه رفتم اونروز مسئول نماز بودم
از نماز برگشتم سر كلاس كه دوستم گفت كيفت كو؟!
كل مدرسه رو گشتيم نبود! زنگ دوم مامانم اوردش تو مدرسه گفت جا گذاشتي الان ديدمش!
واقعا ضايع شدم!
 
پاسخ : گنجینه خاطرات

سوم دبیرستان امتحانای خرداد هم تموم شده بود ، برا یه کارای دیگه مدرسه بودیم بعد گوشیم دست یکی از بچه ها بود داشت گیم میزد ، مدیرمون دید و گوشی رو گرفت ، این روشنش کرد ، 3-4 بار پسشو اشتباه زد ، گوشی هم ارور داد ،گفت تا 5 ساعت دیگه پسوور نزنید ، ما رفتیم دفتر ، گفت برا چی گوشی آوردی ؟ گفتم جان ؟! :)) یعنی چی ؟ مدرسه که تموم شده ، بعدشم ما در ایامه مدرسه هم میاوردیم :دی ، گفت نه آخه دوستات دستشون بود همه رفته بودن تو گوشیت ، تا من اومدم سریع جمعش کردن ... (فک کرده بود قضیه غیر اخلاقیه) ، بعد گفتم آره ، داشتن بازی میکردن ، بیشتر مشکوک شد ، گفت چی بازی ، گفتم بازی دیگه ، از گیم های خود گوشی ، گفت پس روشنش کن برام بیار تا ببینم
گفتم باشه ، زدم دیدم اخطار میاد :-? گفتم اا ، این که الان سالم بود ، دوباره زدم ، باز دیدم اخطار میاد ، میگه تا 5 ساعت هیچ پسووردی رو وارد نکنید ، گفتم اینجوری میگه ایناها ، گفت کو ؟ نشونش دادم ، (انگیلیسی بود) ، گفت نه من چشم نمی بینه ، حرفتم باور ندارم ، پس بشین تا 5 ساعت دیگه که درست شه ، من اینجوری : :o !!! آقای ... چه کاریه ؟ من میرم ، دفعه بعدی که اومدم بازی رو نشوتنوت میدم :دی ، نه نه نه ، اصلا" نمیشه ،گوشیت باشه تا دفعه ی بعدی که روشن شه ، دیگه شاکی شدم گوشی رو برداشتم گفتم خب الان زنگ میزنم بابام پسشو بلده ! (داشتم میرفتم سمت در که برم از تلفن عمومی مدرسه زنگ بزنم) ، گفت ، نه حالا ، احتیاجی هم نیست ، برو دیگه ، نمیخواد ، عب نداره ، ولی دیگه نیار پسرم ، من : :| ، خدافظ
 
پاسخ : گنجینه خاطرات

سال اول دبیرستان بودین.همیشه کلاس کامپیوتر رو می پیچوندیم به بهانه ی امتحان فردا و ... >)
آخه ساعت 1-3داشتیم ...بعد از ناهار... (:|
یه روز ساعت کامپیوتر که تو سایت بودیم اول ساعت دبیرمون گفت من میرم بیرون چند دقیقه دیگه میام...ماهم فرصت رو غنیمت شمردیم.یکی از بچه ها رفت رو میز و ساعت رو آورد پایین یه ربع کشیدیم جلو! :))دیدیم نیومد 5 دقیقه دیگه هم کشیدیم جل ;Dو وقتی دبیر اومد هی می گفت :وای چقدر زمان زود میگذره؟! :-?ماهم که داشتیم کم کم شک میکردیم به عقل...آخه هم ساعت دستش بود هم لب تابش ساعت داشت خوب :))...خلاصه بعدا فهمید و... :-w
 
وضعیت
موضوع بسته شده است.
Back
بالا