حسب الامر جناب marlik برای جلوگیری از شیطنت ایادی استکبار!
که نگن "میخواد الکی تعداد پستش بره بالا!" چن روز یه بار میذارم
بچه ها شما هم داستانک خوبی دیدین بگین که ما هم بخونیم دیگه
جز من فقط دو نفر دیگه داستانک گذاشتن
گریه
محمدرضا مهاجر
دلش گرفته بود و سخت گریه می کرد. از زندگی خسته شده بود.
هر روز یک جور بدبختی و عذاب. تنهایی خیلی آزارش می داد. خوشحال بود که کسی نمی فهمد گریه هایش واقعی است.
کارگردان "کات" داد و همه به آقای بازیگر خسته نباشید گفتند.
توبه
محمدرضا مهاجر
"سحرخیزان ارجمند تا اذان صبح به افق تهران تنها 3 دقیقه باقی مانده است."
دلش لرزید و توبه کرد. از همه ی بدی های قبلش. لیوان آب را سر کشید و افتاد وسط اتاق.
آخرین 5شنبه
محمدرضا مهاجر
"باباجون همون گلهایی که دوس داشتی رو برات گرفتم. حوصله داری برات درد دل کنم یا نه؟ اصلا ولش کن مگه همش چن وقت پیش هم هستیم که بخوام خرابش کنم، همین که دوستت دارم کافیه! نیست؟"
پیرمرد عصازنان رفت سمت شیر آب و بطری را پر کرد. خوب سنگ قبر پدر را شست.عصر آخرین 5شنبه ماه رمضانش را اینجوری گذراند.
بازیکن
محمدرضا مهاجر
تمام ورزشگاه اسم بازیکن محبوب را صدا می زدند. من هم همینطور.
بعد از بازی، بازیکن محبوب به هیچ کس توجه نکرد، حتی من که از 2000 کیلومتر دورتر آمده بودم
تا او را روی ویلچر ببینم.
احیاء
محمدرضا مهاجر
تا به حال در مراسم احیاء شرکت نکرده بود تا امسال که پیرمردی شده بود. قرآن را که به سرگرفت، قلبش ایستاد. عاقبت بخیر شد.
خجالت
محمدرضا مهاجر
پسر که به سمت یخچال رفت،پدر خجالت کشید. از یخچال خالی بطری آب را برداشت و سرکشید. گفت:" چقدر تشنه م بود". پدر لبخند زد.
خانم ! تو رو خدا یه شاخه گل بخرید زن در حالی که گل را از دستش میگرفت
نگاه پسرک را روی کفش هایش حس کرد , چه کفش های قشنگی دارید !
زن لبخندی زد و گفت:برادرم برایم خریده
است دوست داشتی جای من بودی؟؟
پسرک بی هیچ درنگی محکم گفت :
.
نه
.
ولی دوست داشتم جای برادرت بودم !
تا من هم برای خواهرم کفش می خریدم...
مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند" مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد، آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"
مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم.. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"
دخترم که سرطان گرفت خونه رو درد و غم گرفت . موهای بچم که ریخت ، بی تابی اول حرف زندگیم شد . وقتی که گفت : چرا همه مو دارن و من ندارم گریه ها و بغض های همسرم مهمان ما شد . درد های شبانه بود و گریه های بی امان . بدن نحیف و لاغرش تاب مبارزه نداشت . و او تسلیم شد .(از دردلهای یک مادر)
برای همه بچه های سرطانی ؛ کاش هیچ کدومشون تسلیم نشن
در روزگار قدیم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در یک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشهاى قایم شد تا ببیند چه کسى آن را از جلوى مسیر بر میدارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکههاى خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسیارى از آنها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هیچیک از آنان کارى به سنگ نداشتند. سپس یک مرد روستایى با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین گذاشت و شانهاش را زیر سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدنها و عرق ریختنهاى زیاد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آنها را بر دوش بگیرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کیسهاى زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است. کیسه را باز کرد پر از سکههاى طلا بود و یادداشتى از جانب شاه که این سکهها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستایى چیزى را میدانست که بسیارى از ما نمیدانیم! «هر مانعى = فرصتى»
پیری برای جمعی سخن میراند.
لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.
بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.
او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.
او لبخندی زد و گفت:
وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،
پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟
گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید.
اتوبوس
ساعت یه ربع مونده به 1 بود که زنگ مدرسه خورد.طبق روال هر روز تو حیاط مدرسه منتظر بودم تا دوستام بیان و بریم خونه.
چند روز بود که بخاطر یکی از دوستام با اتوبوس به خونه میرفتیم.قبل از اینکه به ایستگاه برسیم اتوبوس رسیده بود و داشت از ایستگاه رد میشد.
راننده که از دور دید ما دست تکون میدیم و 3 نفریم نگه داشت...معمولا به خاطر یک نفر اتوبوس رو نگه نمیدارن.
طبق معمول مردم مثل گوسفند رو سر و کله ی همدیگه سوار شده بودند.با زور خودمونو تو اتوبوس جا دادیم.خودمونو با هزار مکافات به قسمت وسط اتوبوس رسوندیم...جایی که مرز بین مردها و زن هاست.مثل همیشه دوستان شروع کردن به مزه ریختن و شیرین زبانی ... واقعا حالم از این رفتار به هم میخوره.چرت و پرت میگن تا ابراز وجود کنن جلوی دخترا.منم مثل همیشه سرمو انداختم پایین.صدای بعضی ها مثل کشیدن ناخن روی تخت سیاه رو اعصابم بود.دخترا هم از این حرکات و حرف ها به نظر بدشون نمیومد."خنده های زیر لب و عشوه های پنهانی"
راننده هم که با ترمز های ناگهانی دل و روده ی مارو به هم ریخته بود.مخصوصا که وقتی ترمز میکرد یه گله آدم به حالت هجومی میومدن به طرفت.
بعد از طی مسیری رسیدیم به ایستگاهی که شاگرد های مدرسه ی دخترانه ی ... اونجا وایمیستادن.3،4 تا از اونا سوار اتوبوس شد.
من که همچنان سر به زیر بودم.سرمو آوردم بالا ، یه نگاهی به این ور اونور انداختم ، دوباره سرمو انداختم پایین ، یه لحظه احساس کردم یه تصویری دیدم که خیلی آشنا بود...زود سرمو بالا کردم ، دوباره یه نگاهی به این ور اونور انداختم .این تصویر آشنا تصویری از صورت یک دختر دبیرستانی که چند تا ایستگاه پیش سوار شدن بود.از قیافش خیلی خوشم اومد.با خودم گفتم "به این میگن خوشگل"...هرزگاهی به صورتش نگاه میکردم و زود سرمو پایین مینداختم.اونم با دوستاش حرف میزد و گاهی یه لبخندی میزد.تقریبا آخرای مسیر بود که دیگه اتوبوس نسبت خلوت شده بود.
رفتم روی یه صندلی خالی نشستم .چند تا ایستگاه بعد دیدم که پیاده شد.یه احساسی پیدا کرده بودم اما چندان تاثیر گذار نبود.
یکم بعد منم کارتمو کشیدم و پیاده شدم.تو راه هی داشتم خودمو میخوردم که بابا این چه کاریه که این پسرا میکنن.آبروی هر چی پسره رو هم با این کاراشون میبرن.بابا مردی گفتن زنی گفتن...رسیدم خونه و بعد از خوردن نهار رفتم اتاقم روی تخت دراز کشیدم.
همش داشتم به این اعمال کریه پسر های دبیرستانی فکر میکردم...گاهی هم فکرم به طرف زیبایی اون دختر میرفت.
بعد از کلی فکر و خیال خوابم برد.ساعت 4 بلند شدم و شروع کردم به درس خوندن...بعد از خوردن شام حوالی ساعت 11/5 - 12 بود که خوابم برد.
صبح زود از خواب بیدار شدم وبا عجله روزم را شروع کردم.درهیاهو ی شتاب فرصتی برای مناجات با پروردگار حاصل نشد.
مشکل پشت مشکل و مسئولیت پشت مسئولیت.با درماندگی به اسمان نگاه کردم و پرسیدم:پروردگارا!چرا کمکم نکردی؟؟
پاسخ شنیدم:چون کمک نخواستی!
می خواستم رنگ شادمانی را ببینم سیاهی شب مانعم شد.با درمانگی به اسمان نگاه کردم و پرسیدم:پروردگارا!چرا رنگ شادی را نشانم ندادی؟
پاسخ شنیدم:چون جست و جو نکردی>!
از همه ی کلیدهایم برای باز کردن دری به سوی خداوند استفاده کردم اما موفقیت حاصل نشد. با در ماندگی به اسمان نگاه کردم و پرسیدم:پروردگارا چرا در را به رویم نگشودی؟؟
پاسخ شنیدم:چون در نزدی!!
امروز صبح وقتی از خواب بر خواستم قبل از همراه شدن با هیاهوی روز راز و نیاز با پروردگارم را اغاز کردم از او کمک خواستم جست و جو کردم و در را به صدا در اوردم!!!!!!!!!!!!!!!!
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم...
ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود... ا
ما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.
می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می گفتیم، عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه. بچه می خوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم.
تا اینکه یه روز؛ علی نشست رو به رومو گفت: اگه مشکل از من باشه، تو چی کار می کنی؟
فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم : من حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم.
علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد.
گفتم: تو چی؟ گفت: من؟
گفتم: آره... اگه مشکل از من باشه... تو چی کار می کنی؟
برگشت و زل زد به چشامو گفت: تو به عشق من شک داری؟ فرصت جواب ندادو گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم.
با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره.
گفتم: پس فردا می ریم آزمایشگاه.
گفت: موافقم، فردا می ریم.
و رفتیم ... نمی دونم چرا اما دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. اگه واقعا عیب از من بود چی؟!
سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم...
طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه. هم من هم اون. هر دو آزمایش دادیم تا اینکه بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره...
یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید... اضطرابو می شد خیلیآسون تو چهره هردومون دید.
با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس.
بالاخره اون روز رسید. علی مثل همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب آزمایشو می گرفتم... دستام مثل بید می لرزید. داخل آزمایشگاه شدم...
علی که اومد خسته بود. اما کنجکاو ... ازم پرسید جوابو گرفتی؟
که منم زدم زیر گریه. فهمید که مشکل از منه. اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود یا از خوشحالی ...
روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد.
تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود، بهش گفتم: علی، تو چته؟ چرا این جوری می کنی؟
اونم عقده شو خالی کرد و گفت: من بچه دوس دارم. مگه گناهم چیه؟! من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم.
دهنم خشک شده بود و چشام پراشک. گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری...
گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی. پس چی شد؟
گفت: آره گفتم. اما اشتباه کردم. الان می بینم نمی تونم. نمی کشم...
نخواستم بحثو ادامه بدم... دنبال یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم و اتاقو انتخاب کردم...
من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم تا اینکه علی احضاریه آورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم یا زن بگیرم!
نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم، بنابراین از فردا تو واسه خودت؛ منم واسه خودم ...
دلم شکست. نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم، حالا به همه چی پا زده.
دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم. برگه جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوام بود. درش آوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم.
احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون...
توی نامه نوشته بودم:
علی جان، سلام
امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی. چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم.
می دونی که می تونم. دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم. وقتی جواب آزمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم...
اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه...