Nzr.f
کاربر فوقفعال

- ارسالها
- 82
- امتیاز
- 314
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- داراب
- سال فارغ التحصیلی
- 1400
روزهای اول دبیرستان بود و زیاد کسی با کسی دوست نبود
یکی از بچه ها اومد انشاش رو بخونه یه کلمه رو(یادم نمیاد چی بود) خیلی تکرار کرده بود منم از یه جایی به بعد شروع کردم شمردن فکر کنم 10-11 باری شد بعدشم سر همین مسخرش کردیم و خندیدیم و اینا
دفعه بعدی که نوبت همین دختر شد بهش گفتم بخون ببینیم این دفعه چندتا فلان(همون کلمه هه) داری، اونم گفت به تعدادِ فوضولی های تو :' ))) هیچی دیگه معلم به زور جلوی خندشو گرفته بود و من در افق محو شدم
.
.
راهنمایی که بودیم خیلی بقیه رو ضایع میکردیم و میخندیدیم و اینا، و فکر میکردیم خیلی باحالیم و همش شوخیه ولی واقعا یه جاهایی دل خیلی هارو شکوندیم و خب چرا عاقل کند کاری که بازآرد پشیمانی؟
یکی از بچه ها اومد انشاش رو بخونه یه کلمه رو(یادم نمیاد چی بود) خیلی تکرار کرده بود منم از یه جایی به بعد شروع کردم شمردن فکر کنم 10-11 باری شد بعدشم سر همین مسخرش کردیم و خندیدیم و اینا
دفعه بعدی که نوبت همین دختر شد بهش گفتم بخون ببینیم این دفعه چندتا فلان(همون کلمه هه) داری، اونم گفت به تعدادِ فوضولی های تو :' ))) هیچی دیگه معلم به زور جلوی خندشو گرفته بود و من در افق محو شدم
.
.
راهنمایی که بودیم خیلی بقیه رو ضایع میکردیم و میخندیدیم و اینا، و فکر میکردیم خیلی باحالیم و همش شوخیه ولی واقعا یه جاهایی دل خیلی هارو شکوندیم و خب چرا عاقل کند کاری که بازآرد پشیمانی؟





