ALA73
کاربر فوقفعال

- ارسالها
- 121
- امتیاز
- 1,262
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان 2
- شهر
- مشهد عزیز
- دانشگاه
- فردوسی
- رشته دانشگاه
- پزشکی
پاسخ : دوران زیبای و به یادماندنی دبیرستان
یادش بخیر
معلم دینیمون آرزوش این بود که ما ب بهانه ای که خودشم می دونست بهانست نصف بچه های کلاس رو جمع کنیم بریم بیرون
اون لحظه میشد برقو تو چشاش دید
یادش بخیر هر روز کله سحر ضبط دفترو به بهانه تمرین سرود میگرفتیم تا ظهر آهنگ گوش میدادیمو میرقصیدیم
یادش بخیر اون روزایی که هر جلسه دبیر شیمی میگفت شهادت آبو دیدین ما با رغبت کامل میگفتیم نع !! ترم دو م که دیگه خیلی تابلو میشد میگفتیم تمرینهای کتاب حل نشده

یاذش بخیر با همه اکیپ مدرسه دوست بودیمو در مواقع لازم ازشون کولی میگرفتیم به جز خدمتکارمون که هیچوقت بهمون پا نداد واسه خودش سلطنتی داشت B-)
یادش بخیر زنگای تفریح پای بلندگو صدای غول در می آوردیم

یادش بخیر آخرای زنک یکی اجازه میگرفت میرفت بیرون زنگو زودتر میزد
یادش بخیر سر کلاس ریاضی به همراه دبیر ریاضیمون واسه بچه معاونمون(که حامله بود)اسم انتخاب میکردیم
که بعدا فهمیدیم خودمعلممون حامله بود!!! 
یادش بخیر زنگ کلاس که میخورد منتظر میشدیم دبیرای مرد از اتاق صبحونه بیان بیرون بعدش ما با پر رویی تمام هر چی مونده بود بخوریم
بعد جاشون امضام میکردیم 
یادش بخیر هر زنگ میرفتیم پیش یکی از کادر حامله مدرسه که کلی تنقلات تقویتی میاورد و از خودمون پذیرایی می کردیم
یکیشون دو دفه آورد ما همشو خوردیم دیگه دم دست نمیذاشت خوراکیاشو
یادش بخیر اینقد چیزی جلوی دبیرا خورده بودیم که واسمون طبیعی بود که با دهن پر واسه خوندن کتاب داوطلب بشیم :P(بخاطر خوندن از هر چیزی میگذشتیم
یادش بخیر وقتی می گفتن از اداره اومدن ساکت باشین مدرسه رو میذاشتیم رو سرمون که آبروی مدیر بره
یادش بخیر به اتفاق کارگرا
رفته بودیم رو پشت بوم ساختمون نیمه ساز مدرسمون عکس گرفتیم خانم سرایدارمون مارو از تو حیاط خونشون دید بعد به شوهرش بیسیم زد! در عرض جیک ثانیه ناظممون بابامونو جلو چشمون آورد
(سیستم شتابو حال کن
)
یادش بخیر جشنواره غذا بود با اینکه ما هیچی نبرده بودیم ولی تمام غذاهارو خوردیم
(فرداش تو مدرسه خییلی پیگیر دنبال کسی بودن که غذا هارو خورده)ما هم به این حالت:
بعدش به این حالت: 
یادش بخیر تو همایشا هیچی از همایش نمیفهمیدیم چون کل همایش هاشمی نژادیارو زیر نظر میگرفتیم
(ی تیکه ام توشون نبود
)
درسته که هنوز تموم نشده ولی من خیلی خیلی دلم براش تنگ میشه
:-s 
یادش بخیر
معلم دینیمون آرزوش این بود که ما ب بهانه ای که خودشم می دونست بهانست نصف بچه های کلاس رو جمع کنیم بریم بیرون اون لحظه میشد برقو تو چشاش دید

یادش بخیر هر روز کله سحر ضبط دفترو به بهانه تمرین سرود میگرفتیم تا ظهر آهنگ گوش میدادیمو میرقصیدیم

یادش بخیر اون روزایی که هر جلسه دبیر شیمی میگفت شهادت آبو دیدین ما با رغبت کامل میگفتیم نع !! ترم دو م که دیگه خیلی تابلو میشد میگفتیم تمرینهای کتاب حل نشده

یاذش بخیر با همه اکیپ مدرسه دوست بودیمو در مواقع لازم ازشون کولی میگرفتیم به جز خدمتکارمون که هیچوقت بهمون پا نداد واسه خودش سلطنتی داشت B-)
یادش بخیر زنگای تفریح پای بلندگو صدای غول در می آوردیم

یادش بخیر آخرای زنک یکی اجازه میگرفت میرفت بیرون زنگو زودتر میزد

یادش بخیر سر کلاس ریاضی به همراه دبیر ریاضیمون واسه بچه معاونمون(که حامله بود)اسم انتخاب میکردیم
که بعدا فهمیدیم خودمعلممون حامله بود!!! 
یادش بخیر زنگ کلاس که میخورد منتظر میشدیم دبیرای مرد از اتاق صبحونه بیان بیرون بعدش ما با پر رویی تمام هر چی مونده بود بخوریم
بعد جاشون امضام میکردیم 
یادش بخیر هر زنگ میرفتیم پیش یکی از کادر حامله مدرسه که کلی تنقلات تقویتی میاورد و از خودمون پذیرایی می کردیم

یکیشون دو دفه آورد ما همشو خوردیم دیگه دم دست نمیذاشت خوراکیاشو

یادش بخیر اینقد چیزی جلوی دبیرا خورده بودیم که واسمون طبیعی بود که با دهن پر واسه خوندن کتاب داوطلب بشیم :P(بخاطر خوندن از هر چیزی میگذشتیم

یادش بخیر وقتی می گفتن از اداره اومدن ساکت باشین مدرسه رو میذاشتیم رو سرمون که آبروی مدیر بره

یادش بخیر به اتفاق کارگرا
رفته بودیم رو پشت بوم ساختمون نیمه ساز مدرسمون عکس گرفتیم خانم سرایدارمون مارو از تو حیاط خونشون دید بعد به شوهرش بیسیم زد! در عرض جیک ثانیه ناظممون بابامونو جلو چشمون آورد
(سیستم شتابو حال کن
)یادش بخیر جشنواره غذا بود با اینکه ما هیچی نبرده بودیم ولی تمام غذاهارو خوردیم
(فرداش تو مدرسه خییلی پیگیر دنبال کسی بودن که غذا هارو خورده)ما هم به این حالت:
بعدش به این حالت: 
یادش بخیر تو همایشا هیچی از همایش نمیفهمیدیم چون کل همایش هاشمی نژادیارو زیر نظر میگرفتیم
(ی تیکه ام توشون نبود
)درسته که هنوز تموم نشده ولی من خیلی خیلی دلم براش تنگ میشه
:-s 








