اول می خوام یکم در مورد درون نگری بگم! قبل از هرچی اینکه درون نگری با درون گرایی فرق داره. سعی می کنم با مثال بگم تا ملموس شه. اول یه نگاه به این لیست بندازین:
چرا از عنکبوت می ترسیم؟ (چی عنکبوت یا سوسکه که مثلا باعث میشه از اونا بترسیم اما از مورچه نترسیم؟!)
دژاوو يا آشنا پنداري (چرا دچار دژاوو می شیم؟)
چرا ایشون میخنده؟ (چرا می خندیم؟ چی میشه که می خندیم؟)
تمرکز (تمرکز چیه؟! چی میشه که یکی تمرکز بالاتری داره؟ حواس پرتی چیه؟!)
بیش فعالی ( یه آدم بیش فعال چه مرگشه؟!
ترس (ترس چیه؟)
خواب (خواب ها چطور به وجود میان؟ چرا اصلا نیاز به خواب داریم و ...)
قبول منطق دیگران
درک سرعت گذر زمان از دیدگاه دیگران (چرا بعضی وقتا درک ما از گذشت زمان تغییر می کنه؟)
آیا واقعا کشتن لذت بخش است؟ (چرا مثلا برخی قاتلین خیلی راحت آدم می کشن؟ چیه که برای بعضی ها کشتن یه لذته اما برای بعضی ها یه کابوسه؟! چرا جک قاتل از کشتن و تیکه پاره کردن لذت می برد؟!)
وسواس (ذهن یه وسواسی چطوری عمل می کنه؟)
چرا خمیازه مسریه؟؟؟
اینا همه اش سوالاتیه که خود شماها توی بعضی از تاپیک ها طرح کرده بودید و روش بحث کردید. درون نگری همون توانایی ای هست که فرد باهاش می تونه چیزایی مثل سوالات بالا رو طرح کنه و یا توانایی اینکه چقدر می تونه تحلیلشون کنه. درون نگری متناسبه با توانایی فرد در ایده پردازی در مورد پدیده های ذهنی. اینجا خیلیا فک می کنن تیزهوشن - حالا کار ندارم تا چه حد درست فک می کنن - اما شده اصلا تا حالا از خودتون بپرسین ما که مثلا تیزهوشیم، چی مون تیزه؟! این هوش چیه که تیزه؟! چیزای زیادیه که کنار هم میاد تا هوش رو بسازه و یکی از اون چیزایی که تیزه همون درون نگری شماست.
درون نگری همون چیزی که باعث شده علومی مثل فلسفه و روانشناسی پدید بیاد! بعضیا معتقدن پیشرفت کم علم نوروساینس به خاطر اینه که اصولا مغز نمی تونه خودش رو بفهمه! جف هاوکینز، یه نظریه پرداز در حیطه نوروساینس، در یکی از سخنرانی هاش به شکل تحقیرآمیزی این دیدگاه و طرفدارانش رو به باد انتقاد گرفت!
مطمئنا مغز می تونه خودش رو بفهمه و هرچی درون نگری در سطح بالاتری باشه، مغز بهتر می تونه خودش رو بشناسه. بهترین نظریه پردازان نوروساینس کسانی می تونن باشن که درون نگری بالایی در درک اعمال ذهنی و تحلیل کردنشون دارن.