خاموشم
اما دارم به آواز غم خود میدهم گوش
وقتی کسی آواز میخواند؛ خاموش باید بود
غم داستانی تازه سر کرده
اینجا سر و پا گوش باید بود
درد از نهاد آدمیزاد است....
به تکرار گفتم پرواز کن به آسمانی دیگر
گفتی که من وطن تو هستم!
دست به بالهای بلندت میکشم
با خود میاندیشم
که کاش بدانی
زنی چون من با تمام رنجهای همیشگیاش
خاورمیانهی دیگری ست
که نه از عشق و نه از اندوه آن گریزی نیست
+ ۲۱ مرداد ۰۰، ۴ و ربع کم پس از نیمه شب
به وقت حملهی بختکهای متوالی و بیداری از وحشت مردن
به اطرافم مینگرم ..
من در سرای امید قدم گذاشتم در حالی که مثل همیشه نیست ...
دوست دارم فریاد بزنم "چه کسی اینجنان رنگ درد را به دیواره های خانه من پاشیده است ؟"
اما میدانم کسی پاسخم را نخواهد داد ...
پ.ن:بسیار بسیار خرسندم که اولین پیامم بین شما ها ارسال میشه