- ارسالها
- 595
- امتیاز
- 15,432
- نام مرکز سمپاد
- سمپاد شیراز
- شهر
- شیراز
- سال فارغ التحصیلی
- 93
- دانشگاه
- RWTH
- رشته دانشگاه
- مهندسی برق
من خیلی تلاش کردم که رابطمو با خونوادم خوب کنم. قبلنا خیلی افتضاح بود ولی الانا واقعا بهتر شده. البته سعی میکنم بازم بهترش کنم ولی مثلا بهتر کردن رابطم با داداش بزرگترم و مامانم واقعا سخته.
کاری که واسه بهتر کردن رابطم با داداش کوچیکترم کردم این بود که سعی میکردم هرشب یا یه شب درمیون بهش زنگ بزنم و هی بهش پیام بدم و درمورد نگرانی هام حرف بزنم و ازش بخوام که بهم مشاوره بده. انصافا خیلی خوب بود.
درمورد بابام هم سعی کردم خودش حرف بزنه. وقتی میخواست بره پیاده روی باهاش برم و یا همین که هی ازش بپرسم چه خبر و تعریف کن و این چیزا.
داداش بزرگترم ولی هرچی سعی کردم باهاش حرف بزنم در حد آره و نه جواب میداد و اگه نیاز به جواب طولانی داشت میگفت بذار بعدا
)
و درمورد مامانم نمیدونم راستش چی هست که نمیشه... این سری خب بهتر بود. سعی کردم درمورد یه سری خاطرات قدیمی ازش بپرسم و یا درمورد یه سری چیزا باهاش مشورت کنم و خوب و خیلی سر حوصله هم جوابمو میدادا ولی نمیدونم چی هست که حس میکنم نباید زیاد حرف بزنم.
یه کتاب از دیل کارنگی هست درمورد ارتباط با دیگران که متاسفانه الان اسمشو یادم نمیاد و اونو گرفتم که بخونم و بتونم ارتباطمو با دیگران بهتر کنم منتها هنوز هیچی ازشو نخوندم.
کلا ولی فهمیدم واسه اینکه بخوای ارتباطتو با کسی بهتر کنی باید زیاد باهاش حرف بزنی و وقت بگذرونی. و این میتونه پله پله و از کم شروع بشه و بیشتر شه. واسه داداش بزرگترم هم میتونستم بهترش کنما و خب نسبت به قبل بهتر شده ولی نیاز به صبوری زیاد داره که من ندارم.
راستش از وقتی فهمیدم چطوری ارتباطمو با خونواده و فامیل بهتر کنم کمتر تمایل دارم با غریبه ها معاشرت کنم و این واسه استیت من اصلا خوب نیست.
کاری که واسه بهتر کردن رابطم با داداش کوچیکترم کردم این بود که سعی میکردم هرشب یا یه شب درمیون بهش زنگ بزنم و هی بهش پیام بدم و درمورد نگرانی هام حرف بزنم و ازش بخوام که بهم مشاوره بده. انصافا خیلی خوب بود.
درمورد بابام هم سعی کردم خودش حرف بزنه. وقتی میخواست بره پیاده روی باهاش برم و یا همین که هی ازش بپرسم چه خبر و تعریف کن و این چیزا.
داداش بزرگترم ولی هرچی سعی کردم باهاش حرف بزنم در حد آره و نه جواب میداد و اگه نیاز به جواب طولانی داشت میگفت بذار بعدا
)و درمورد مامانم نمیدونم راستش چی هست که نمیشه... این سری خب بهتر بود. سعی کردم درمورد یه سری خاطرات قدیمی ازش بپرسم و یا درمورد یه سری چیزا باهاش مشورت کنم و خوب و خیلی سر حوصله هم جوابمو میدادا ولی نمیدونم چی هست که حس میکنم نباید زیاد حرف بزنم.
یه کتاب از دیل کارنگی هست درمورد ارتباط با دیگران که متاسفانه الان اسمشو یادم نمیاد و اونو گرفتم که بخونم و بتونم ارتباطمو با دیگران بهتر کنم منتها هنوز هیچی ازشو نخوندم.
کلا ولی فهمیدم واسه اینکه بخوای ارتباطتو با کسی بهتر کنی باید زیاد باهاش حرف بزنی و وقت بگذرونی. و این میتونه پله پله و از کم شروع بشه و بیشتر شه. واسه داداش بزرگترم هم میتونستم بهترش کنما و خب نسبت به قبل بهتر شده ولی نیاز به صبوری زیاد داره که من ندارم.
راستش از وقتی فهمیدم چطوری ارتباطمو با خونواده و فامیل بهتر کنم کمتر تمایل دارم با غریبه ها معاشرت کنم و این واسه استیت من اصلا خوب نیست.







