خدافظ المپیاد...

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع This is me
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
پاسخ : حرف آخر...

تو شُــک هم نیستم. حالم خوبه. ینی قابل پیش بینی بود. حال حرف زدنم ندارم.

خیلی خوش گذشت. همه چیش عالی بود. و هیچ وقت این روزا رو فراموش نمیکنم. الان که میخوام ترکش کنم تازه می فهمم دلم چقدر براش تنگ خواهد شد. تازه حرفای همه رو میفهمم. گریه # نه برای گند زدن، برای جدایی. المپیاد عزیزم. یکی از فوق العاده ترین پروسه های عمرم بودی. بدورد.

تـــموم شد؟ ×× واقعا؟ . سکوت.

یادش بخیر همین دیروز فکر میکردیم سر جلسه خوابمون میبره چون خیلی وقت بدی گذاشتن. :-" یا اون اولا که مورتیمر میخوندم و هیچی نمیفهمیدم. :-" یا روزی که با هزار ذوق و شوق سوالای هریس رو حل می کردم و فکر میکردم خیلی شاخم. یا اون موقعهایی که موریسون باز میکردم و دودقیقه بعدش خواب بودم :-" یا سوالای پُر سوتی که به اینو و اون میدادم.
یا روزهایی که بعد المپ تو نت بودم میدیدم که همه ترکوندن! به هر حال گذشت.


اون روز http://www.sampadia.com/forum/index.php/topic,102623.msg1198770.html#msg1198770

دلم میخواست هرچی زودتر تموم شه و راحت شم اما الان دلم میخواد مث یک بچه گریه کنم و بگم نمیشد تموم نشه؟

من هیچ همراه المپیادی نداشتم. خودم بودم و یک معلم خیلی گل.کسی که بشینه و هر سوالی بهش بدی بی چون وچرا برات حل کنه. کل وقتهای استراحتشو بگیری. الانم فقط پیش اون شرمندم.منو ببخشه.
المپیاد به من مزه یک چیز رو چشوند که هیچ وقت شاید دوباره نفهم.مزه فهمیدن و یاد گرفتن چیزهایی که عاشقشی.
من عاشق شیمی نبودم. حتی یادمه اول راهنمایی فکر میکردم از دو درس همیشه بدم خواهد آمد یکی زبان و اون یکی شیمی. زبان که همون موقعا عاشقش شدم . شیمی از دوم دبیرستان.
من عاشق تابستون 92 ام /m\ روزهاش فوق العاده بود . سرتاسرش شیمی . دلم برای دوستام میسوخت که خودشون رو از اون موقع به کنکور و ده تا درس که مطمئنا همه شون عالی نیستن مشغول کردن.
یک خونه تکونی اساسی.
خیلی زودتر از اونی که فکر می کردم گذشت.
to be edited

پ.ن: تنها پستی که هیچ وقت توانایی ادیتش رو ندارم.
 
پاسخ : حرف آخر...

سلام به روي ماهت خدجون.
خب حدود دوساعت بيش نتايج مرحله دو اومد.هيجوقت فكر نميكردم وقتي اسممو توليست نبينم اروم با:شم وكريه وداد وبيداد نكنم.اره اين منم كه ارومم جون جيزي از دست ندادم كه بخوام بخاطرش سيل راه بندازم از جشام.
شايد كسي كه هنوز المبياد نداده وبياد اين متن رو بخونه ميكه برو بابا شعار نده دختر.اما باوركنين به اين حرفايي كه ميزنم اعتقاد دارم
من جيزي رو نه تنها از دست ندادم بلكه درستفكر كردن اميد داشتن و سخت كوشي و باعشق درس خوندن و ...بهم اموخت.
المبياد عزيزم بخاطر همه وهمه ي جيزهايي كه بهم ياد دادي مديونتم .
دلم براي كلاساي خوبمون وكتابام تنك ميشه.الان كه دارم اين متن رو مينويسم نه بخاطر عدم بذيرفته شدن بلكه بخاطر دلتنكي براي جو المبياد والبياديا اشك ميريزم.
هيجوقت هيجوقت وهيجوت از ادامه دادن به المبياد خوبم بشيمون نخواهم شد. هميشه يك المبيادي خواهم ماند.
دراخر:دوستان خوبه المبياديم كه هنوز فرصت داريد هيجوقت از ادامه دادن به المبياد نترسيد.بهش ادامه بديد جون ضر نميكنيد.
موفق و بيروز باشيد.
Wispy!!!!
 
پاسخ : حرف آخر...

دو سال پیش بود.نه؟هدفی برا زندگیم نداشتم.پوچ بودم.المپیاد شد هدفم.شد معنی زندگیم.الان چیکار کنم خوب؟
من نمیخوام یه کنکوری لعنتی باشم.یا حتی یه پزشک یا دندون پزشک لعنتی.شاید برم بیوفیزیک بخونم.علوم پایه ، مولکولی یا هر کوفتی که بهش میگید.و تظاهر کنم که المپیادیم.این رویا قرار نبود اینجا تموم شه.قرار نبود از ناراحتی اشک رو گونه هام باشه الان.قرار بود؟نبود.
حرف آخر.:]هه.حرف آخر این که لعنت به حوزه امتحان ـمون .لعنت به اونا که وسط جلسه ماشین حساب ازمون گرفتن.لعنت.میدونین وسط جلسه بگن ماشین حساب رو بذارین کنار ینی چی؟خوب اگه قرار بود ماشین حساب ساده بیاریم باید وسط جلسه بگید؟رو برگه هم ننوشته بود اینو حتی : ( حرف آخر این که لعنت به من.لعنت به من که حواسم رو جمع نکردم.لعنت به اون سوالا که میتونستم بگیرم ولی از بی حواسی تیک زدم،ضربدرشو نه.
من نمیخوام کنکوری شم.میفهمید؟من میخوام همین لحظه ؛ لحظه آخر باشه.

×خداحافظ المپیاد.تو بهترین زندگیم بودی : ( من حتی وقتی کراشم نخواس باشه اینقد ناراحت نشدم المپیاد.خداحافظ:]
 
پاسخ : حرف آخر...

شخصا ناراحت نیستم. ببینید سه سال سر کلاسایی نرفتم که ازشون متنفر بودم، سه سال. حتا المپیاد که همه‌ش درسایی نبود که دوست داشتم ولی یاد گرفتم بدون اینکه مجبور باشم اونا رو هم بخونم. یاد گرفتم از مسیری که خیلی وقتا بهش شک داشتم لذت ببرم. دوستای خیلی خوبی پیدا کردم که اگه المپیادی نبودم نداشتمشون. زکاتشم دادم حتا. کاری که کسی برای ما نکرد ولی من واقعا هر موقع تونستم واسه سال پایینیا وقتمو گذاشتم.
من خیلی تمبل بودم، چون هدفم طلا نبود، واسه دل خودم خوندم.
و خب بدشانسی. توی مدرسه ما به پایه ما ظلم شد و داریم میبینیم که الان دومامون خوب نتیجه گرفتن.
المپیاد قشنگترین چیزش اینه که خودتو میشناسی، میفهمی تواناییت چقدرن و میفهمی واقعا توی آینده هدفت چیه. منظورم از توانایی هم قبول نشدن اینا نیست. هر کسی که المپیادی بوده خودش توی مسیرش فهمیده که چی بوده و هست.
خدافظ اینا هم ندارم. یه تیکه کوچولو از زندگیمون بود با کلی تجربه‌ی باحال. همین.
 
پاسخ : حرف آخر...

خب بچه ها!!!اونایی که قبول شدن بهشون تبریک میگم از ته دل... <:-P ایشاالله برن به جای ما تیم و رتبه هامونو تو دنیا ارتقاء بدن /m\
و اما اونایی که قبول نشدن!!مثل خودم!!
بچه ها خدایی چقدر خوش گذشت!! ;Dپیچوندن کلاس!!کل کل با معلم!! :-Lجرو بحث با مامان بابامون!! ~X(خداییا!! :)چه لحظات خوبی بود...چقدر تلاش کردیم...چقدر فکر میکردیم همین امسال طلاییم!!! ;))چه آرزو هایی!! [-o< :)چقدر خوب بود...
من سال دومم،اما میخوام همینجا بکشم کنار...یه حسی بهم میگه خوب عمل کردم،ولی دیگه دلم به طرف المپیاد خوندن نمیره...نمیدونم،شایدم بره،ولی به هر حال دیگه نمیخوام المپیادی باشم...دارم به این فکر میکنم که کم نیستن آدمایی که المپیادی نبودن ولی تو یه دانشگاه خوب و یه رشته ی خفن بودن و applyکردن رفتن اونور برای تحصیل..اصلا هم گریه نکردم تا نتایجو دیدم! :) :((
خوب بود!!!خوش گذشت... ;)
میخوام رتبه یک کنکور بشم!!! \:D/جدی میگما!! ;D
@Fireball.II کنکوری بودن هم برای خودش عالمی داره!! ;;)
بچه ها بخندین و انقدر ناراحت نباشین..مهم اینه که ماها تمام تلاشمونو کردیم :-h
 
پاسخ : حرف آخر...

لازمه اینجا ، این پست رو دقیقا روز قبل مرحله ۳ ذخیره کرده و بعد از اتمام کامل المپیاد ، بیام و همه حرفامو بزنم!فعلا همین!ویرایش خواهد شد ...

ویرایش :
"به نام خدایی که هندسه میداند و هندسی تدبیر میکند"
یادمه سوم راهنمایی بودم و عاشق ریاضی! ، اون موقع ــا با معلم های ریاضی سال اول و دوم هم ارتباط داشتم ، یه روز معلم سوم راهنماییمون بهم گفت تو از سال بعد برو المپیاد ریاضی.استعدادشو داری.بعد از مشورت معلم های سال اول و دومم همین ُ گفتن.تا حدودی المپیاد رو میشناختم.چون برادر یکی از دوستام المپیادی بود.
اومدم اول دبیرستان ، یسری کلاس المپیاد ریاضی بود ، توشون شرکت کردم ، سال اول همه چیز خیلی ساده و روتین بود و کلی عشق و حال میکردیم!!سال اولعادی گذشت و رسیدیم به سال دوم!من سال دوم رو خیلی کشک خوندم!در واقع کلا درس نخوندم اصلا!ولی نکته ای که وجود داشت این بود که علایقم به هندسه کم کم شکوفا شد!این ُ از وقتی فهمیدم که حالم یه مدت خیلی بد میشد و هیچ چیز یا هیچ کس بهم آرامش نمیدادن ، نه آهنگ ، نه فیلم ، نه...اما با هندسه فکر کردن همه چیز یادم میرفت!همه چی!انگار تو دنیای دایره ها غرق میشدم!سال دوم حالم خیلی بد شد!در حدی که سر آزمون 4-5بار بالا آوردم و کارم به بیمارستان رسید!سال دوم هم تموم شد و قبول نشدم...خانواده خیلی مخالفت میکردن بابت اینکه سال سوم برم المپیاد.چون کلا نمرات مدرسم خوب بود و معلم های همه ی درسای مدرسه میگفتن اگه عادی درس بخونم به راحتی میتونم رتبه دلخواهم رو بیارم ولی المپیاد ریسک داره . ولی خب من نمیتونستم هندسه رو ول کنم.هندسه بخشی از وجود من شده بود!به هر نحوی که بود راضی شدن.
سال سوم هم شروع شد ، گذشت ُ گذشت!من کلی لذت بردم از کلاسا.از تک تک ثانیه ها!!سال سوم همه ی کلاس خیلی پیشرفت کردیم ، استادا که حرف میزدن با خانواده ،کلی امید میدادن که فرنوش قبوله نگران نباشید.خودم هم حس میکردم نسبت به سال دوم خیلی پیرفت کردم!البته خیلی استرس داشتم بابت آزمون.گذشت تا اینکه روز اول المپیاد ریاضی شد!خیلی استرس داشتم!بابت همین استرس هم خیلی خوب ندادم آزمون رو.برای روز دوم خیلی از معلما بهم آرامش دادن.بچه ها هم میگفتن چون هندسه امروز آسون بود فردا یه سوال سخت میدن و تو میتونی سر آزمون کلی حال کنی با حل کردنش!خودم هم همینجوری انگیزه میدادم به خودم!تا این که روز دوم شد ورفتیم سر آزمون.چون معمولا سوال 2و5 از یه مبحثن ، حدس میزدم 5هندسه باشه!وقتی 4و5 رو دیدم و متوجه شدم هندسه نیستن کلی ذوق کردم که هوووووورا!پس حتما 6 هندسست!یعنی سخت ترین سوال آزمون!فوری ورق زدم تا به 6 رسیدم.وقتی تا ته خوندمش و فهمیدم هندسه نیست رسما له شدم!سَرَم ُ بالا آوردم و به دوستام نگاه کردم.همه فهمیده بودن هندسه نداره.هرکی نگاش به بهم می افتاد سرش ُ مینداخت پایین!لبخند زدم!ولی دست خودم نبود حالم!نفسم بالا نمیومد...و درنهایت تمام.آزمون تموم شد.
1ماه طول کشید تا روی خودم کار کنم برای بهتر شدن حالم.تا بالاخره موفق شدم!که یک دفعه اس ام اس تبریک اومد که کامپیوتر قبول شدی!اصلا خبر خوبی نبود.خیلی از درد هام دوباره زنده شد!تازه فهمیدم تو این 1ماه انقدر حالم بد بوده که هیچ توجهی نداشتم برای اینکه کامپیوتر قبولم و برای برنامه نویسی هیچی نخوندم!کمی کار کردم تو همون چند روز. ولی خب نه آنچنان که لازم بود...و این چنین مرحله 3 کامپیوتر هم با نتیجه ی بد تموم شد:) و اینچنین المپیاد برای من به پایان رسید...
اما چیزی که هس اینه که المپیاد ، یه آزمون نیست.خیلی آدم ها هستن که صرفا درس میخونن و تو المپیاد هم موفق ــن حتی.اما به جرئت میتونم بگم چیزهایی که من تو المپیاد بدست آوردم رو شاید خیلی از آدمهایی که طلا جهانی هم دارن بدست نیاورده باشن!من واقعا تو هندسه غرق میشم!میرم تو دنیای اشکال!حتی بعد مرحله 2 با اونهمه اتفاق تلخ تنها چیزی که ته قلبم یه حس خوب ایجاد میکرد هندسه بود!مطمئنم بهد 1 سال،یعنی بعد کنکور ، ادامه میدم هندسه خوندن رو:) به شکل خیلی حرفه ای تر حتی!
المپیاد یه طرز فکره.نه 1 راه برای رهایی از کنکور.المپیاد چیزیه که یاد میده چجوری راجب خیلی چیزایی که دیگرا حتی نمیفهمن چیه فکر کنی و ایده بزنی.هیچ وقت پشیمون نخواهم بود از راهی که اومدم.
-پایان.
 
پاسخ : حرف آخر...

اگه کسی قبول نشده بهش آهنگ گذشته معین رو پیشنهاد می کنم ... :(

آدم گریش میگیره ولی آروم میشه ... :-<
 
پاسخ : حرف آخر...

ی دوران خاصیه ک آدم اصن نمیتونه فراموشش کنه
چون خیلی متفاوت با جو دبیرستان،از نظر زمانی ک ازش بگذری
دیگه خیلی قبول شدنو نشدن یا رنگ مدال مهم نیست
چیزی ک تا همیشه باهات می مونه خاطره هاشه
سعی کنید به معنایی واقعی لذت ببرید
یادمه روزای اخر دوره دیگه واسه رنگ مدالم گریه نمی کردم
واسه این گریه میکردم ک اخرین باره دارم جزوه هامو با لذت میخونم!
برگردم بازم المپیاد میخونم با همه ی سختیاش،با همین نتیجه،راضیم ازش!!!
 
پاسخ : حرف آخر...

به نام خدا​
خب بعد یه مدت ؛ اومدم تا به قول تاپیک؛ "حرف آخر " رو بزنم.
از همون سال اول که باهاش آشنا میشی؛ اگه تحت تاثیر جوی که یه عده میدن و تحت تاثیر مدال و فرار از کنکور نباشی؛ یه حسی بهت میگه که چه خوبه که باید تو این راه فکر کنی.حفظ نکنی.
چه قد خوبه که میتونی از بین علوم مختلف ؛ یکی رو انتخاب کنی وبخونی و بخونی و لذت ببری.
این ها مال اولای راه عه. که بعدا تبدیل میشه به جزیی از وجودت و ناخودآگاه حسش میکنی؛اگه ادامه بدی .
اما خب همه چی اینقد شیرین و شیک و مرتب نیست.
اون وسطای راه؛ خیلی موقع ها میشه که کم میاری؛ به اصطلاح شکست میخوری،یا خیلی اتفاقای دیگه.که باز اگر علاقه هه تو وجودت باشه،هر موقع اینا میان سراغت ؛ تهش از کنارشون رد میشی و میگی؛ حداقلش دارم یاد میگیرم.
اینا هم میگذره؛ همه شیرینی هاش؛ همه سختی هاش؛ همه کلاس نرفتناش "-:
و خب کم کم به آخرای مسیر میرسی. یکم نگاه به گذشته؛ میتونه سختی های اون آخرا رو شیرین کنه و بگی : "تا اینجاش که اومدم؛ پس تا آخرش میرم."
و خب میری و میرسه به روز موعود (:
آزمونم میدی؛ و حالا؛ تو میمونی و انتظار که به سر میرسه و تهش یا قبول میشی یا نمیشی.
به همین راحتی. (:
نمودار قبولی تو المپیاد میتونه کاملا دایره ای باشه.(زیست و میگم حداقل )
حافظ در این باره میگه :
"گرچه وصالش نه به کوشش دهند.
هر قدر ای دل که توانی بکوش.
"
یعنی ممکنه تمام تلاشتو بکنی؛ خیلی برای خودت کسی باشی؛ شاخ باشی حتی و قبول نشی.[چون دیدم که میگم و داشتیم که میگم ].
میدونی المپیاد تو ایران؛ به ظاهر فرصتی عه که به همه داده میشه؛ ولی در واقع فرصتی عه که به یه عده محدود داده میشه.
یعنی خودت رو باید آماده کنی تا اگر سوالا لو رفت قبل ش.(مرحله 2 شیمی 94) یا تو آزمون سوال یا بهتره بگم چندین سوال غلط بهت دادن( مرحله 2 زیست 94) و بعد همونا باعث قبول نشدنت شد؛ ناراحت نشی.

ولی من اینا رو نگفتم تا کسی نیاد المپ؛اتفاقا بیاین.ولی خب با پذیرش این شرایط بیاین.که بعدا اگه خدای نکرده قبول نشدین.که حتما میشین >:D< ؛ ناراحتیتون کمتر باشه.
خب اینا رو گفتم که بگم؛ اگه هم قبول نشدی؛ حیف میشه که اون همه زحمت که کشیدی؛ تموم بشه؛ ادامه پیدا نکنه و دفن بشه یه گوشه ای تو خاطراتت.
که نشه که یه وقتی دیگه نتونی به خودت بگی المپیادی؛ و به جاش بگی المپیادی سابق
میشه ادامه ش داد.
المپیاد مترادف میشه با بارها؛ بارها و بارها تلاش برای رسیدن به خواستت.
این بود انشای من.
خیلی یهویی. تمام.
 
پاسخ : حرف آخر...

چقدر خوبه این تاپیک ...
فقط یک چیز.
یک المپیادی هیچوقت "شکست نمیخوره" و وقتی که به اون نقطه پایان رسید که همه یک روزی بالاخره المپیاد براشون تموم میشه و به آخر میرسه حالا چه مرحله دو قبول نشدن باشه چه طلا نشدن شما فقط "موفق نشدین". کسی بازنده ست که جرئت نداره راهی رو که میخواد بره ! درواقع فقط آدم های ترسو هستن که شکست میخورن. :}
درس مدرسه ام در طول سال بخونین شب امتحان به توبه کردن نیوفتین. :)) #نصیحت طور
 
پاسخ : حرف آخر...

امروز تموم شد
بعدا کاملش میکنم
بعدا : دوره خیــــــلی خوش گذشت. می ارزه
 
خوب اومدم متنمو قبل از اعلام نتایج بنویسم که در اوج خداحافظی کنم :)
...
المپیاد
یک سال از رویا بود که توش زندگی کردم
جهنمم بود و بهشتم بود
هنوز هم هست
سخت شروع شد
شاید اگر اولش زودتر به خودم میومدم و سال دهم جدی میخوندم وایمیستادم با مدال خدافظی میکردم
ولی هرچی که باعثش شد هر چیزی که منو به این نقطه رسوند
اصلا ازش پشیمون نیستم
و اتفاقا خیلی خیلی خوش حالم
روزای سختی بودن که بهم ثابت کردن بیشتر از چیزی که فکر میکنم ظرفیت دارم
و باور کردم که اگر خودمو باور کنم از پس خیلی چیزا بر میام
الان که دارم مینویسم غمگین نیستم
خیلی خیلی خوش حالم
و این برای من شکست نبود
سراسر پیروزی بود
و بین 11 سال تحصیل بهترین سالم بود
...
کمی نصیحت از یک المپیادی که با المپیاد معاف از کنکور نشده به تمام کسایی که فکر میکنن المپیاد اومدن و طلا نشدن ریسکه :
اگر اونقدر شوق دارید که بتونید با مباحث دانشگاهی سر و کله بزنید
اگر اونقدر رشته ی المپیادتونو دوست دارید که یک سال تمام شب و روز پاش بزارید
کلید بهشت به شما داده شده
به هوای اینکه ممکنه پشت در جهنم باشه نندازینش دور
همین الان برین منابع رو بخرید/دانلود کنید و شروع کنید
...
در آخر
المپیادی بودن یه موقیعت نیست که با تموم شدن سال 11هم تموم شه
یه سبک زندگیه شامل
عمیق فکر کردن
نگاه نقدانه
و تفکر تحلیلی برای حل مسئله
و طمع یادگیریه
اکثر المپیادیا همیشه المپیادی میمونن چون تنها راهیه که بلدن
...
خیله خوب دیگه منبر رو خالی میکنم برا سایر دوستان
برم به تستای کنکورم برسم :)
 
المپیادم جوری که میخواستم تموم نشد و پایانش خوشحالم نمیکنه...
ولی اون شیرینی خوندن مباحث جذاب و جدید المپیاد و آشنا شدن با آدم ها و موقعیت های جدید (که اگر المپیادی نمی بودم هرگز قرار نبود این شانس رو داشته باشم) رو هرگز فراموش نمیکنم. (و حتی لذت پیچوندن درس و کلاس مدرسه رو :} )
مهم ترین چیزی که اینجا وجود داره، اون تفکر و شخصیت المپیادیه که یک المپیادی میتونه به دست بیاره... توانایی خلاف جهت آب شنا کردن، داشتن نگاه جدید به مسائل و دید از بالا.
بنظرم چیزیه که ارزش امتحان کردن رو داشته باشه. قرار نیست چیزی از دست بدیم، قرار هم نیست همه طلا یک بشن. همینکه بتونی اون شخصیته رو جور کنی یعنی بُردی...
(توصیه اکید دارم تمرکزتون رو از اول نذارید رو نتیجه. سعی کنید بهترین خودتون باشید و هر روز بهتر از دیروز؛ ولی اگه فقط هدف مادی داشته باشید و عاشق رشته و آماده تحمل کردن سختی ها برای ارتقا شخصیت نباشید، نیاید سمت المپیاد.)
 
منم همین دیشب ساعت ۱۲ و اینا نتایح اومد. البته نیومد و با پیامک برای پذیرفته شدگان مرحله ۲ ارسال شده بود. خب برای من نشده بود و اره خلاصه قبول نشدم.
ولی میتونم بگم که المپیاد بهترین و شیرین‌ترین دوران زندگیم بود. هیچی از اون بهتر نیست. اون لحظاتی که بابام دعوا می‌کرد برای کنکور بخون و المپیاد چیزی و مادرم گریه می‌کرد که پسرم بدبخت میشه به خاطر المپیاد و این همه پولی که صرف کتاب‌ها کردم. از کتاب‌های تست مبتکران نظام قدیم تا موریسون و شیمی معدنی آقابزرگ... خب کسی رو هم نداشتم راهنماییم کنه. همه‌اش رو از این کانال‌های تلگرام به دست می‌آوردم. تمامی مطالب رو خودم خوندم. هر روز ۴ صبح بیدار شو، مدرسه رو ول کن(مجازی بود) تا ۱۰ شب بخون. و همین چرخه. البته ناحقی نکرده باشم. خیلی کم‌کاری کردم. وقت تلف می‌کردم و بازیگوشی... مرحله اول شدم و بهم امید داد. به خاطر امتحانات حضوری و اینا و هر چقدر هم بگم بازم دارم بهانه میارم، مرحله دوم رو نتونستم قبول شم. ولی خب این مسیر خیلی چیز‌ها بهم یاد داد. مثلا اینکه چه لذتی داره چیزی رو که واقعا عاشقی براش بخونی و از جون و دلت مایه بذاری. واقعا واقعا خیلی باحال بود و امیدوارم بازم تکرار بشه :)
المپیاد واقعا خاطره‌ی خوبی بود. هیچ هیچ وقت فراموشش نمی‌کنم 💔
 
شاید اینجا نوشتن کمی روحم رو سبک کنه و از غمی که توی تک تک سلول‌هام حسش می‌کنم، کم کنه.
المپیاد عزیز من!
قشنگ مادر!
بدون شک قشنگترین برهه‌ی زندگی من بودی، هر کی می‌خواد اسمش رو هر چی بذاره، حماقت، موهبت، اشتباه؟ تو قشنگ‌ترین اشتباه زندگیمی.
اصلا واسه همینه که امروز از کلاس اومدم بیرون چند تا نفس عمیق کشیدم و سعی کردم جلوی سیل اشک‌های پشت پلک‌هام رو بگیرم، چون باز یادت افتادم، باز یادم اومد چقدر همه چی با تو قشنگ‌تر بوده، چقدر لذت بخش‌تر بوده.
وقتی مشاور بهم می‌گه خب خوبه که سهمیه‌ی مدالت رو داری، فکر می‌کنم به مدال طلایی که در دو قدمی‌اش، ناکام و غمگین مجبور به رها کردنش شدم. فکرم می‌ره سمت اون دفتر خاطراتی که عکس طلایی رنگ مدال رو توش کشیدم، اون دفترچه‌ای که توش اسمم رو نوشتم و امضای طلای ادبی زدم پای نوشته‌ام.
فکر می‌کنم به تک تک لحظاتی که شوق داشتم به رسیدن، و حالا در یک سیاهچاله‌ی عمیق فرو رفتم.
دلم برای تو خیلی تنگه، در روزهایی که به مرگ و نبودن فکر می‌کردم، دنیا تاریک بود و کسی نبود، تو بودی، داستان‌های قشنگت، هوای نفس کشیدنی و بوسیدنی‌ت بود.
من واسه کسی تعریف نکردم چجوری در مقابل اینکه مدام بهم گفته شد بی‌استعداد و نامناسب هستم، امیدم رو مثل یک نور حفظ کردم و بهش رسیدم.
وقتی اولین روز دوره نشستم توی کلاس، دلم خواست گریه کنم،از شدت خوشحالی، از اینکه شد و تونستم. اما حیف که بعد دو ماه، خوشحالیم شد یک غم ماندگار، لبخند روی لبم خشکید، شد اشک، شد توی خیالات غرق شدن، شد تنفر از درس مدرسه وهر چیزی که بین ما فاصله انداخت.
فکر می‌کنم حالا نقطه‌ایه که باید بپذیرم رابطه‌ی ما به پایان رسیده و دیگه المپیادی نیستم، باید یاد بگیرم این غم رو رها کنم و آماده بشم برای نبرد سخت بعدی، واسه جیغ از ته دل بعدی، برای نفس راحت بعدی، برای بی‌خوابی از شدت خوشحالی و ذوق...
حسبی الله
 
تموم کنمش میگم...
 
کاش اینجارو دیده بودم اونموقع
کاش
دلم تنگ شد
برا اون شبا...
 
Back
بالا