- ارسالها
- 49
- امتیاز
- 437
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان 1
- شهر
- تبریــز
- سال فارغ التحصیلی
- 95
- دانشگاه
- دانشگاه تهران
- رشته دانشگاه
- زیست فناوری
پاسخ : نوشته های آزاد
صدای صاعقه با فریاد گوش خراشم عجین می شود و در جا از خواب می پرم..
نفس هایم سریع و خش دار است
عرق سرد روی بدنم را احساس می کنم
لرزش بی وقفه ی تمام اعضای بدنم را
4:05 دقیقه روی ساعت دیجیتالی شب رنگ خودنمایی می کند
تک تک نورون های مغزم منجمد شده اند
صاعقه ی دیگر
اینبار جیغ نمیزنم
به خودم آمده ام
شاید زمانش فرا رسیده است
با اولین فرمان مغزم ، ملافه را کنار میزنم
پاهای برهنه ام کاشی های یخ زده را که لمس میکنند سوزشش تا مغز استخوانم نفوذ میکند
پله ها را یکی دوتا بالا میروم
در پشت بام را باز میکنم
می ایستم ،
....
نگاه میکنم
.....
همان شب است
اما سیاه تر
همان سرما ، اما سوزناک تر
راه میروم
هماان فریاد ها ، اما بلند تر
همان سکوت ، اما موحش تر
همان زانو زدن
اینبار شکسته تر ، اینبار دردناک تر ،
اینبار غریب تر
نفس هایم سنگین شده اند
ماهیچه های پایم شل می شوند
صدایشان از هر طرف می آید
بلند میشوم
می چرخم
صدایشان بلند تر میشود
می خندم
می خندند ..
زمین میخورم ،
پاها ی سر د کثیف دیوانه وار مرا به رقص وا می دارند
فریاد هایی که بر حنجره ام چنگ می زنند
دستم هایم لحظه ای سکون را التماس میکنند
بلند تر میخندم
بلند تر می خندند
خنده که نه قهقهه هایی که مرا بیشتر می کشند..
هر لحظه بیشتر میمیرم..
ساکت میشوم
ساکت میشوند...
.............
چشمانم را باز میکنم
4:05 دقیقه
غلتی می زنم
من هنوز نمرده ام..
#تامیلا
صدای صاعقه با فریاد گوش خراشم عجین می شود و در جا از خواب می پرم..
نفس هایم سریع و خش دار است
عرق سرد روی بدنم را احساس می کنم
لرزش بی وقفه ی تمام اعضای بدنم را
4:05 دقیقه روی ساعت دیجیتالی شب رنگ خودنمایی می کند
تک تک نورون های مغزم منجمد شده اند
صاعقه ی دیگر
اینبار جیغ نمیزنم
به خودم آمده ام
شاید زمانش فرا رسیده است
با اولین فرمان مغزم ، ملافه را کنار میزنم
پاهای برهنه ام کاشی های یخ زده را که لمس میکنند سوزشش تا مغز استخوانم نفوذ میکند
پله ها را یکی دوتا بالا میروم
در پشت بام را باز میکنم
می ایستم ،
....
نگاه میکنم
.....
همان شب است
اما سیاه تر
همان سرما ، اما سوزناک تر
راه میروم
هماان فریاد ها ، اما بلند تر
همان سکوت ، اما موحش تر
همان زانو زدن
اینبار شکسته تر ، اینبار دردناک تر ،
اینبار غریب تر
نفس هایم سنگین شده اند
ماهیچه های پایم شل می شوند
صدایشان از هر طرف می آید
بلند میشوم
می چرخم
صدایشان بلند تر میشود
می خندم
می خندند ..
زمین میخورم ،
پاها ی سر د کثیف دیوانه وار مرا به رقص وا می دارند
فریاد هایی که بر حنجره ام چنگ می زنند
دستم هایم لحظه ای سکون را التماس میکنند
بلند تر میخندم
بلند تر می خندند
خنده که نه قهقهه هایی که مرا بیشتر می کشند..
هر لحظه بیشتر میمیرم..
ساکت میشوم
ساکت میشوند...
.............
چشمانم را باز میکنم
4:05 دقیقه
غلتی می زنم
من هنوز نمرده ام..
#تامیلا




